처음 200줄입니다.
ميخواي با من قدم بزني؟
به اعتراض خود بر عليه حضور ... ...يک متجاوز جنسي محکوم شده در محله خود
ادامه مي دهند. ميشل بتلر گزارش مي دهد.
ممنون ريک. من اينجا در محله وودوارد ايستادم.
يک خيابان مسکوني آرام
که به مرکز مجادلات تبديل شده
رونالد جيمز مک گرووي 48 ساله پس از تحمل دو سال مجازات زندان
به جرم نمايش نامتعارف بدن خودش به يک فرد خردسال
به اينجا برگشته
در چند روز گذشته سازماني
موسوم به کميت? والدين نگران
شروع به پخش اين اطلاعيه ها در بين مردم کرده
و همسايگان رو به قول خودش از "متجاوزي خطرناک در ميان ما" حذر ميده
و همسايگان رو به قول خودش از "متجاوزي خطرناک در ميان ما" حذر ميده
راستش خيلي خوشم نمياد که اون اينقدر به خانوادم نزديک باشه
به نظر من اين اصلا درست نيست. توي اين محله بچه هاي زيادي هستن
نبايد يک متجاوز جنسي... به اين محله بياد
من فکر نمي کنم کار درستي باشه
منو نگران مي کنه. يه کمي عصبانيم مي کنه
اگر تو خيابون ببينمش، باهاش به مشکل بر مي خورم
مثل اينه که يه معتاد الکلي توي يک بار کار کنه
با هم جور در نميان. نبايد اينها رو کنار هم گذاشت
در شرايط آزادي مشروط او به صراحت آمده
که مک گرووي نبايد در فاصله 90 متري هيچ زمين بازي،
مدرسه يا محل تفريحي که معمولاً بچه ها در اونجا جمع ميشن حضور پيدا کنه.
اما به نظر ميرسه که اين شروط چندان خيال والديني
که بچه هاشون در اين محل آرام بازي مي کنن و به مدرسه ميرن رو
راحت نکرده.
اين والدين در روزها و هفته هاي آتي آرزوي بهترين ها رو دارن...
اما خودشون رو براي بدترين چيز آماده مي کنن. ريک، بر ميگرديم به تو
من و شوهرم يک تجربه روحاني واقعي داشتيم
رفتيم براي يک ماساژ درماني فوق العاده...
- آه، بيخيال - نه، گوش بده
اون موقع بود که براي تعطيلات رفته بوديم به کابو (يک شهر اسپانيايي) و هشت تا زوج ديگه هم بودن
و يک زن مايايي بود
که يک الهه بود، واقعا يک الهه
- اين قراره توي سپتامبر زايمان کنه
فکر ميکنه فقط سه ماه استراحت ميکنه،
بعدشم کريسمس ميشه، و بعدش اولين روز سال نو بر ميگرده سر کار.
زرشک
شيش ماه ديگه همينجا روي نيمکت بغل ما نشسته.
دوست من، بتي، گفت اينجوري ميکنه که
هربار ميره دستشويي پسرش رو هم با خودش ميبره.
- خيلي کار عجيبيه - آره، منم همين رو بهش گفتم
اصلا اوديپاله (اوديپال: احساسات شبه جنسي کودک خردسال نسبت به والدين جنس مخالف)
چه عجله اي داره حالا؟
البته بايد بگم، وقتي ميخواستم دستشويي رفتن رو به کريستين ياد بدم
پوشکش رو باز کردم و ديدم خيلي بزرگه!
مثل يه مرد بالغ.
سارا در حاليکه احساس نااميدي خود را پشت لبخندي مودبانه پنهان مي کرد
وانمود مي کرد که در جايگاه يک انسان شناس است
گويا محققي است که بر روي رفتار زنان معمولي حومه شهر تحقيق مي کند
او خودش يک زن معمولي حومه شهر نبود
تروي، اون کار رو نکن
يه شب من و پاول داشتيم سکس مي کرديم
و من درست وسطش خوابم برد.
پيش مياد.
آره ميدونم. ولي وقتي صبح از خواب پاشدم و عذرخواهي کردم.
اون گفت اصن متوجه نشده
ميدوني بايد چيکار کني؟
يه زمان مشخصي رو براش تعيين کن.
اين کاريه که من و لوئيس انجام ميديم... هر سه شنبه شب رأس ساعت 9
سارا با خودش فکر کرد "چه بخواي انجام بدي چه نخواي"
چشمانش به دور زمين بازي مي گشت.
حتي در زمين بازي اي به اين کوچکي
لوسي چندان تعاملي با بچه هاي ديگر نداشت
سارا واقعا نمي دونست که چرا اصلاً به اينجا ميان،
به جز اينکه اگر تمام روز با اين موجود کوچک ناشناس
در خانه زنداني مي بود
ديوانه مي شد.
زمان ميان وعده صبحگاهي رأس 10:30 بود...
وقت خوراکي!
قانوني که توسط مريآن ايجاد و حفظ شده بود...
کسي که معتقد بود پايبندي سرسختانه به برنامه زماني
نه تنها کليد ازدواج موفقه،
بلکه راه بچه داري خوب هم هست.
- من اينو ميخورم! - من اونو ميخوام.
- ميشه اينکارو بکنم؟ - آره. آماده اي؟
ماماني...
خوراکي من کو؟
ببخشيد عزيزم، ماماني پيداش نميکنه.
- کيک برنجي رو يادم رفته. - بيچاره.
- مطمئنم يه جايي همينجاهاست. - اين هفته بار دومه.
خب حالا، کي ميشينه بشمره؟
- ماماني بد. ماماني بد. - آروم باش، لطفا.
آروم باش نه! من خوراکي مي خوام!
اصلا ميدوني چيه؟ اينجا...
اينجا نيستش، ميفهمي؟ بيا خودت ببين.
صبر کن!
تروي، عزيزم، بيسکوييتت رو بده به لوسي.
نه!
تروي جوناتان! اون بيسکوييت ها رو بده من.
ولي مامان، اونها مال منن.
حرف نباشه. ميتوني يه کمي از مال خواهرت برداري
تروي بهت بيسکوييت ميده. برو بشين
اين خيلي بيشتر از ده تاست.
- خيلي خوبه. - ببين زمين چمن من چقد بزرگه.
ممنون مريآن، منو نجات دادي.
کاري نکردم. فقط دوست ندارم ببينم اينجوري عذاب ميکشه
شايد بايد يک ليست درست کني و بچسبونيش به درب
که آخرين چيزي که قبل از خروج از خونه ببيني اون باشه
من اين کار رو ميکنم.
آره، ممنون. اين... اين واقعاً پيشنهاد مفيديه
قابلي نداشت.
آبميوه ت رو بخور.
دوباره هواپيما شدي؟
نگاه کنيد.
حالا بايد کاري که من ميکنم رو انجام بدي.
مرد روياها.
اوه خداي من! دوباره برگشته
سارا نگاه خيره زنان ديگه رو دنبال کرد
تا به ورودي زمين بازي رسيد،
تا بالاخره نگاهي به مرد روياها بندازه،
پدر جوان خوش قيافه و مرموزي
که در بهار گذشته براي چندين هفته
مرتب به زمين بازي خيابان واکر مي آمد
تا اينکه ناگهان از ديده ها محو شد.
من خسته نيستم. ميخوام هواپيما سواري کنم.
جدايي او يک خلاء بزرگ در زندگي احساسي
شريل، ترسا و مريآن ايجاد کرد.
تقريباً روزي نمي گذشت مگر اينکه يکي از آنها مشتاقانه
درباره دليل غيبت او و احتمال بازگشتش گمانه زني مي کرد
بگير که اومدم. ديگه اينجا جاي تو نيست، ديزل.
دوباره که همون کارو کردي.
از موتورهاي بخار متنفرم.
وقتي برگردم با گازگيرهام گازت ميگيرم.
آره؟ خب منم وقتي برگردم
با کوبنده هام مي کوبمت.
- آماده اي؟ - نه نميتوني.
هربار تو برنده ميشي، ديزل!
مي دونم!
- سلام! - ماماني اومد.
کلاه دلقکي واقعا بـِـرَد رو اذيت مي کرد.
پسرک در تمام روز با اين کاه غذا مي خورد، بازي مي کرد و باهاش چرت مي زد.
ولي به محض اينکه مادرش وارد خونه مي شد ديگه نيازي به اون نداشت.
انگار تمام روز تا اون لحظه
فقط يک بازي بي هدف و بي مصرف بوده.
امروز زير آفتاب رفتي، مگه نه؟
بابايي دوباره يادش رفت کرم ضد آفتاب برات بزنه؟
چيکار داري ميکني؟
اين اسم کاملشه. از چيش خوشت مياد؟
ممم...
دوست دارم برم خونشون.
همم...
فکر کنم بالاخره تسليم بشم و يه موبايل بخرم.
- واقعا؟ - هممم...
چرا؟
وقتي با آرون بيرون ميرم هيچ راهي براي ارتباط با تو ندارم.
غذات تموم شد؟
تو يکي داري.
فکر نميکني عجيبه که من نداشته باشم؟
چرا. ولي قبلاً هيچوقت نميخواستي.
آره ميدونم.
يه طرح مکالمه خانواده هست. مي تونيم مجاني حرف بزنيم.
باشه.
بذار ببينيم آخر ماه وضعمون چطوره.
آره؟
دستات تميزه؟
مادر بچه طبق روال هميشگي هر شب بعد از شام،
بــرد رو به کتابخانه شهر مي فرستاد
تا براي امتحان وکالت درس بخونه.
ولي اون هيچوقت به در ساختمون کتابخانه هم نمي رسيد.
بـــرد هفته ها بود که اسکيت بازها رو تماشا مي کرد،
گاهي وقتها به مدت يک ساعت کامل.
ولي هيچوقت کوچکترين توجه يا تشکري از اونها دريافت نمي کرد.
وقتي که مادرش مرد، همسن و سال همين پسرها بود.
- واقعا اين کارو کردي؟ - بيخيال!
- قشنگ بود. - هي، قشنگ بود پسر!
بـــرد با خودش فکر مي کرد: "من هم احتمالاً همين شکلي بودم"
"منم احتمالاً يکي از همينا بودم"
وحشتناکه.
بايد اونو اخته کنن
خيلي شيک و سريع، فقط بکننش.
اونوقت ديگه لازم نيست از اين اعلاميه ها براي همسايه ها بفرستي
ديگه بايد چي کار کني؟
آلتش رو با ميخ به سردر دبستان بکوبي؟
به عنوان هشداري براي آدماي منحرف ديگه
به نظرت خنده داره؟
فقط باورم نميشه که تو ميخواي يک نفر رو به خاطر نشون دادن بدنش اخته کني
برادر من عادت داشت مال خودش رو نشون بده...
وقتي نوجوون بوديم. توي اتاق خواب من،
توي اتاق پذيرايي، صندلي پشتي ماشين.
هميشه يه راهي پيدا ميکرد که هيچکس نبيندش به جز من.
به هيچکس حرفي نزدي؟
نه، نميخواستم تو دردسر بندازمش
شايد اونم بايد اخته بشه.
اين فرق ميکنه. اون واسه غريبه ها اينکارو نميکرده
اوه خداي من. اون اينجاست.
بعد از اين همه وقت، دو روز پشت سر هم اومده.
آتيش کجاست؟
شايد رفته بوده تعطيلات.
تعطيلي از چي؟
از مرد روياها بودن؟
کار کثيفيه، ولي بالاخره يه نفر بايد انجامش بده.
- ببندمش؟ - ببندش
در رو ببند. آهان.
- هنوز بازه. - اشکالي نداره.
- يکي ديگه ميبندتش - داريم تمرين ميکنيم؟
قراره تاب بازي کنيم؟
وقت تاب بازيه!
No comments yet. Be the first to leave one.