처음 200줄입니다.
من اومدم - خوش اومدی پسرم -
حالا که اومده دیگه بهمون بگو
درباره چیه؟
اول، باید اینو بخورین
اینا چین؟ قرص آرامبخش؟
مامان
مگه چیه که باید اول قرص بخوریم؟
فقط بخورین
نمی خوام بخورم، فقط بگو بهمون
گوش بدین، وگرنه بهتون نمی گم
خوردیم مامان
بهمون بگو
باشه، پس
... باباتون
یه پسر داره
... باباتون
یه پسر دیگه داره
چی؟
یعنی چی بابا یه پسر دیگه داره؟
مامان
بابا بهت خیانت کرده؟
امکان نداره - مامان -
خیانت نکرده
مالِ قبل اینکه بامن ازدواج کنه ست
پدرتون قبل اینکه منو ببینه یه مدتی قرار میذاشت
خودشم نمی دونست همین تازگیا فهمیده
اینکه از اون زن یه پسر داره
باباتونم خیلی شوکه شده بود
یه پسری سر از ناکجا آباد درآورده
امکان نداره
واقعاً باورم نمیشه
فکر می کردم همچین چیزایی فقط تو سریالا پیش میاد
مامان
خوبی؟
مامان، حالت خوبه؟
مامان - مامان -
خوبم، منم وقتی اول شنیدم خیلی شوکه شدم
ولی همه اینا قبل از ازدواج با من اتفاق افتاده
پس خیانتی در کار نبوده
تقصیر باباتون نیست
مامان، راستشو بهمون بگو
گفتم که خوبم لازم نیست نگرانم باشین
... ولی بازم
یه چیز دیگه هست که ازش شوکه شین
... یعنی
از اینم شوکه کننده تره؟
چیه؟
نکنه یه دختر دیگه هم داره؟
... اون پسر
میاد اینجا و یه مدتی پیشمون زندگی می کنه
وایسا ... یعنی، دقیقاً این یعنی چی؟
بیاد اینجا؟ تو خونه ی ما؟
آره، میاد خونه ی ما
چرا؟
واقعاً چرا؟
اون مرد جوون به باباتون گفته می خواد باهاش زندگی کنه
تا حالا کنار پدر بودنُ تجربه نکرده
برای همینم می خواد الان باهاش زندگی کنه
فکر کنم تشنه بودم
سوالی چیزی نداری؟
... واقعاً
همسرت اوکی داد و گفت هیچ مشکلی نداره؟
اوکی داد
بچه هات چی
گفتی چنتا بچه داری؟
گفتی یه پسر و سه دختر داری؟
آره، یه پسر سه دختر
پسرم از همه بزرگ تره ، دخترا کوچیک ترن
همشون ازت کوچیک ترن پس فکر کن مثل دوستاتن
بچه هام همشون خوش قلبن
باهات خوب کنار میان
برادر خواهرای کوچیکترم
خب؟ چیز دیگه ای می خوای بدونی؟
طبقه چندمین؟
چهارم - چهارم -
آسانسورم دارین دیگه؟
نه نداریم
... ندارین؟ پس
یعنی هر روز خدا همش پله هارو بالا پایین میرین؟
سختت میشه؟
ما همگی بهش عادت کردیم
ولی دوتا دستشویی داریم
... دوتا
اگه من بیام میشیم هفت نفر
اون وقت فقط دوتا دستشویی دارین؟
نه، شیش تا میشیم
دختر بزرگم تازگی از خونه رفته
خب ولی، آخر هفته ها خونه میاد
آخرهفته ها هفت نفر میشیم
اتاقش چه اندازه ایه؟
... خب
از اون اتاق خوابِ اونجا کوچیک تره
درسته ، فکر کنم یکم از دستشویی بزرگ تر باشه
دستشوییش ماشالله خیلی جاداره
... دستشویی
تخت خواب دختر بزرگم هنوز تو اتاق هست
پس راحت ازش استفاده کن
و اگرم نمی خوایش، می تونیم بندازیمش بره
حالا چیکار کنیم؟
هان؟
ها؟
دربارش فکر می کنم
کِی دوست داری بیای؟
حالا که حرفامون رو زدیم چطوره این آخر هفته بیای؟
این آخر هفته؟
آره خوبه
بهش فکر می کنم بهت خبر میدم
باشه
پس من دیگه برم
خبرم کن - چشم -
زنگ بزن - باشه -
یعنی واقعاً مشکلی نداره؟
الان دیگه جدی جدی باید برم خونه ش؟
کی می دونست یهو از ناکجا آباد یه پسری سر و کله ش پیدا میشه؟
مثل پِخ کردن می مونه
خیلی نا امید شدم
هنوزم باورم نمیشه
این خیانته
اون گندی هم که تو بالا آوردی قابل مقایسه با این نیست
اون وقت به من میگه نا امیدش کردم
خودش که شاهکار کرده
خدایی اصلاً باورم نمیشه
نباید بریم تست دی ان ای بدیم؟
نباید این کارو کنیم؟
شاید یارو کلاهبردار باشه
چیزی که بیشتر رو مخه اینه که قراره بیا با ما زندگی کنه
جدی باورم نمیشه
بابا عقلشو از دست نداده؟
... چطور می خواد با اون پسر زندگی
آروم باشین انقدر شلوغش نکنین
کاریه که شده باید عاقلانه باهاش برخورد کنیم
... فعلاً
همه تون مخالف اومدنش به این خونه این دیگه، نه؟
معلومه - اصلاً سوال کردن داشت؟ -
این قطعاً نباید اتفاق بیفته
... پس
بیاین به بابا نظرمون رو بگیم
بیاین بگیم هرگز نمی تونیم قبولش کنیم
و نمی تونیم باهاش زندگی کنیم
بگیم اگه می خواد با اون زندگی کنه ما از خونه میریم
دارم جدی میگم من از خونه فرار می کنم
حتی نمی تونم با بابا چشم تو چشم شم
چطوره هه یونگ بره با بابا صحبت کنه؟
فکر کنم از جون یونگ بهتر بتونه حلش کنه
آره، منم همین فکرو می کنم
باشه خودم بهش می گم
برگشتی
بچه ها کجان؟
بابا، یه حرفی باهاتون داریم
باشه، بشینین
منم می خوام یه چیزی بهتون بگم
شروع می کنم
... چیزی که مادرتون گفت
حتماً خیلی شوکه تون کرده
اگرچه که این مالِ قبل ازدواج با مادرتون بوده
می دونم که شوکه و گیج شدین
متاسفم و شرمندتونم
بابا حرفات تموم شد؟
آره
پس من میگم چه حسی داریم
... همونطور که گفتی، چیزی که مامان گفت
خیلی شوک بزرگی برامون بود
همیشه بیشتر از هر کس دیگه ای تو این دنیا به شما اعتماد داشتیم
راستش، خیلی ازتون نا امید شدیم
... مامان گفت اون پسر می خواد بیاد
اینجا با ما زندگی کنه
اگه خودمون رو جای شما بذاریم و ...بی طرف باشیم
درسته
حتماً خیلی متاسفی و احساس مسئولیت در قبالش می کنی
ولی
اینکه از ما و مامان بخوای که شریک بار مسئولیت هات شیم انصاف نیست
مخصوصاً با مامان همه ی اینا خیلی ظالمانه ست
... اینکه اون می خواد با شما زندگی کنه
و حس پدر داشتنُ درک کنه به ماها هیچ ربطی نداره
ما هیچ مسئولیتی نسبت به این نداریم
... همه مون کاملاً مخالف اومدنش
به اینجا هستیم
از اینکه به فکر منید ممنونم
... ولی
من که باهاش مشکلی ندارم اون وقت شما مخالفین؟
من دیگه اجازشو دادم
بهتون گفتم باباتون روحشم خبر نداشت
بعد از ازدواج با من که دنبال زن ها نیفتاده
قبل از ازدواج با من اینطور شده
برای همینم من، نمی خواهم حتی بی جهت پدرتون رو سرزنش کنم
تازه خودمم می دونم این پسر از کجا سر دراورده
حتماً بعد از 35 سال بدجور دلتنگ پدرشه
... برای همینم
تصمیم گرفتم تو خانواده قبولش کنم
مامان
... فکر کنم بخاطر شوکی که
بهت وارد شده نمی تونی درست تصمیم گیری کنی
فکر کنم موقتی ذهنت خوب کار نمیکنه
آره شوکه شدم
ولی دارم تحملش می کنم
تازه، هم ذهنم خوب کار می کنه هم می تونم خوب تصمیم بگیرم
و بیون هه یونگ
تو روانشناس نیستی، وکیلی
همه تون لابد خیلی شوکه و گیج شدین
حتماً حس می کنین بهتون خیانت شده و از باباتون نا امید شدین
No comments yet. Be the first to leave one.