처음 200줄입니다.
" ترجمه از فرهـــاد "
- داره استراحت میکنه. - میشه به ما کمک کنی؟
چند روزه تو یه حالت هشیاری تغییریافتهست.
تکنیکهای شنیداری، حرکتی و بویایی.
- روشهای مختلفِ خلسه. - میفهمم.
همش به واکنشِ خودِ آدم بستگی داره. مادرت خیلی مریضه.
- میخوام بفهمم، ولی... - زیادی غیرمتعارفه، اینطور نیست؟
- لطفاً به من اعتماد کن. - فکر کنم چارهای ندارم.
- مشکل چیه؟ - نمیدونم. تمام روز حسش میکردم.
- پس چی؟ - ربطی به مادرت نداره.
چیزِ دیگهایه.
- چی؟ - یه روحِ پلید.
خطر رو حس میکنم.
آفرین، هری.
خدانگهدارت، هری.
لعنتی!
کسی بهت نگفته که کنجکاوی ممکنه آدم رو میکشه؟
تو کدوم خری هستی؟
نروژی.
دماغِ فضولت رو بکش کنار، وگرنه قیچیش میکنم.
اگه فهمیدی دو بار سر تکون بده.
کجاست؟
- میخوای همینجوری وايسي؟ - میرم کمک بیارم
نه. هیچکس نباید اینو ببینه.
- مردن. - آره.
- به کمک نیاز داری. - زیر ظرفشویی وسایل هست.
- میتونی بخیه بزنی؟ - یه کم.
پس بزن. عجله کن!
بذار ببینم.
هر کاری از دستم بربیاد میکنم. واقعاً به یه دکتر نیاز داری.
نه. دردِ زیادی رو میتونم تحمل کنم.
اون زبون نروژیت چی شد؟
زبون نروژی من رو از شرِ دماغِ شکسته نجات داد.
غریبهها رو دور نگه میداره.
اینجا زیاد از اینا داری؟
- پس تو کی هستی؟ - هر چی کمتر بدونی، به نفعته.
- بیش از این به من بدهکاری. - هیچی به تو بدهکار نیستم.
من کس دیگهای اینجا نمیبینم که تو رو زنده نگه داره.
- و دو تا جسد هم تو آشپزخونه هست. - دخالت نکن.
- ترجیح میدی با پلیس حرف بزنی؟ - با من شوخی نکن.
برا اینکه زنده بمونم، هر کاری میکنم.
پس این قضیه به هیچکس نمیگی؟ فهمیدی؟
هیچی نمیگم.
تازه نزدیکترین کلانتری از اینجا 50 کیلومتر دورتره.
راستی اسم من کلوین است. کلوین تراسک.
لوکاس.
- فامیلت چیه ؟ - لوکاس وید.
حالا اسم من رو میدونی. دیگه چه چیزِ دیگهای میخوای بدونی؟
همه چیز.
من و شریکم، هری…
چند سالی برا یه سری آدمای خیلی بیاخلاق کار میکردیم.
یه کنسرسیومی از قاچاقچی، دزد و آدمکش،
به رهبری مردی به نام گابریل اورتگا.
کارایی کردیم... که بهش افتخار نمیکنم.
بعد روزی رسید که من و هری خواستیم بریم بیرون.
ما یه کم از سودِ...
...هر معاملهٔ کثیف رو برمیداشتیم،
سالها... و پول رو قایم میکردیم.
هری یه کم اینور و اونور کار میکرد. براش راحت بود که اعداد و ارقام رو دستکاری کنه.
اما کجا میخواست قایمشون کنه؟ بعد این جا رو پیدا کرد.
کی دنبال چیزی تو یه منطقهٔ دوردست مثل اینجا میگرده؟
از هر صندوق اماناتی امنتره.
پس... میخواستیم همهٔ رابطههامون رو با اورتگا قطع کنیم،
پول رو نصف کنیم و بریم به سمت اون غروبِ معروف،
طوری که دیگه هیچکس ما رو نبینه.
به نظر میرسه که نقشه جواب داده.
اورتگا دزدی رو فهمید و هری رو کشت.
ولی من نقشهٔ هری رو گرفتم که محل دفن پولها روش بود.
تنها کسی که میدونه پول کجاست منم.
تا وقتی نقشه پیش منه، براشون ارزش دارم، نه؟
اون نقشه به علاوه بیمهٔ اضافیِ خودم.
- و اون چیه؟ - فایلها، اسناد و ضبط ها...
...از تکتک معاملات کثیفی که کارتل تا حالا کرده.
ارزشش احتمالاً از پولی که اون بیرون تو یخ دفن شده بیشتره.
از بین همهٔ جاهای لعنتی... اینجا هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیافته.
- و تو چی؟ - من چی؟
داستان تو چیه، کلوین؟
من که به پای تو نمیرسم. نمیدونم تو چی میخوای بشنوی.
من فقط یه بازندهام که تو یه سوراخ، روی یه صخرهٔ یخبندان کنار قطب شمال گیر افتاده.
به اینجا یا آدماش هیچکس اهمیت نمیده.
من دو میلیون دلیل دارم که اشتباه میکنی.
- به من بگو. - پدرم آمریکاییست، مادرم انگلیسی.
وقتی بچه بودم به اینجا نقل مکان کردیم.
از همون ثانیهٔ اولی که پام به برف خورد، ازش متنفر شدم.
الان فقط من و مامانم موندیم. و من ازش مراقبت میکنم.
به زودی فقط خودم میمونم. اینجا به هیچکس رحم نمیکنه.
جونت رو میمکه امشبم اثباتشه.
حالا دارم یه خلافکار رو وصله میزنم و دو تا مرده ام کنارمه.
توی این قضیه به کمک نیاز دارم. تنهایی نمیتونم.
- نه اینجوری اینجا. - بابتش متاسفم.
تو تا خرخره توش فرو رفتی. کمکم کن، وگرنه هر دوتامون نابود میشیم.
یه جا لازم داریم که دفنشون کنیم.
مواظب باش!
برای احتیاط.
بشین.
تا حالا هیچکی رو نکشته بودم.
نترس. اون مادرمه.
- متوجه نمیشه اینجایی. - فک نمیکنی دیگه کافیه؟
خیلی هم کمه.
هر روز پیش نمیاد که مسئول مرگ یه آدم باشی.
منظورت سوسکهاست. اونا بدون اینکه چشم بهم بزنن تو رو میکشتن.
اون باعث نمیشه که من قاتل نباشم. هر دوتامون هستیم.
حالا میتونی همهٔ شب خودتو باهاش عذاب بدی.
میرم یه کم بخوابم. ممنون که بخیم زدی.
- سلام. - سلام.
- کلوین اینجاست؟ - امروز حالش خوب نیست.
- تو کی هستی؟ - یه دوست.
- نمیدونستم دوستی داره. - سالهاست همدیگه رو میشناسیم.
جالبه. تا حالا ندیدمت.
از آشناییت خوشبختم.
باید دید.
- یاد نگرفتی در بزنی؟ - اون دختره کیه؟
ایو. بیرون شهر زندگی میکنه. به من برای مامانم کمک میکنه.
- پرستار؟ - شامان.
با دنیای ارواح ارتباط برقرار میکنه تا شفا بده.
- تو به این چیزا اعتقاد داری؟ - مهم نیست من به چی اعتقاد دارم.
حاضرم هر چیزی رو امتحان کنم. قهوه؟
- زخم چطوره؟ - زنده میمونم.
- باید یه لطفی بهم بکنی. - فکر کنم لطفهام تموم شده.
باید اینو قایم کنی.
این همون چیزیه که فکر میکنم؟ صد درصد نه.
- پیش تو امنتره. - امنیت من چی میشه؟
- بعد از دیروز فکر کردم... - که من یه هدف میشم؟
- فکر کردم میتونم رو تو حساب کنم. - رو من حساب کنی؟
من حتی تو رو نمیشناسم و ازم میخوای دوباره جونم رو به خطر بندازم؟
گوش کن. من ازت نخواستم درگیر بشی.
خودت اومدی. واسه قهوه ممنون.
صبر کن. فایلها رو با خودم میبرم.
- من دیگه درگیر شدم، اینطور نیست؟ - ممنونم ازت.
انگار که من انتخابی داشتم.
- کجا داری میری؟ - هیچ جا. دیگه اینجا چیز دیگهای هست؟
- رقابت با این سخت نیست، هان؟ - اگه یه کوه رو ببینی، همه رو دیدی.
به من کمک میکنه ذهنمو خالی کنم. میتونم اسم همهٔ هواپیماها رو اینجا بیارم.
اینجوری خوش میگذرونی؟
فک کنم بتونم زندگی کردن تو اینجا رو تحمل کنم.
اینجا فقط یه مکان نیست، یه جور زندگیه.
بهش غبطه میخورم. هری جای درستی رو انتخاب کرد.
آدمهای اینجا فکر میکنند چیزهایی با ارزشن که نزدیک خانه پیدا میشن،
در زندگی ساده و حداقلیِ روزمره.
- و تو اینجوری نیستی؟ - ...
آدمهای اینجا تغییر را دوست ندارند... و به غریبهها اعتماد نمیکنند.
اونا آنقدرها هم بد نیستند. به بعضی هاشون انگلیسی یاد دادم.
الان بیشتر از مادرم مراقبت میکنم و به کار خودم میرسم.
- اون چه مریضی داره؟ - سرطان.
- تو خانوادهای هم داری؟ - یک دختر، جسیکا.
مدتهاست با هم حرف نزدیم.
- همسر؟ - چند سالی ازدواج کرده بودم.
لورا... مرد.
بعد اون، همه چیز از هم پاشید.
یک چیزی ازت بپرسم؟
نمیفهمم چرا فقط پولو برنمیداری و نمیری.
با دو میلیون میتونی بری هر جایی که دلت بخواد و هیچکس پیدات نمیکنه.
شاید پیدام نکنن.
نمیخوام تا آخر عمرم هر روز مراقب پشت سرم باشم.
جلوشو میگیرم.
جهانو از شر اورتگا خلاص میکنم و تک تک پنی اون پولو حلال میکنم.
اگه من بودم میرفتم تو جنگل پولو از خاک درمیآوردم و ناپدید میشدم.
دنبالم میای؟
- نه، من... - دنبالم اومدی!
آره.
باید یک چشمم به تو باشه.
- این آخرین باره، لوکاس. - من که ازت کمک نخواستم.
داره تبدیل به سرگرمی میشه.
- کجاش خنده داره. - نه.
نه، واقعاً نداره.
باید به این جا بگیم انبار لوکاس وید.
کس شر نگو.
کجاش کس شره اینکه من دارم به تو کمک میکنم آدمهایی که میخوان بکشنت دفن کنی.
- باید اولش به این فکر میکردی. - داری تهدیدم میکنی؟
تو باید از همون اول از این قضیه دور میموندی.
- الان باید از اورتگا بترسی. - اورتگا هیچوقت منو ندیده.
میتونم الان از اینجا برم بدون اینکه اون بفهمه.
کلوین تراسک، ۲۶ ساله. معلم موقت زبان.
پسر جیسون و مردیت تراسک.
قهوه بدون شکر، و علاقه زیاد به ودکا.
دیگه فکر کن اورتگا با امکاناتی که داره چیا میتونه بفهمه.
احتمالاً الان دیگر همه چیزو دربارت میدونه.
میتونی برگردی به خانه و وانمود کنی که هیچوقت منو ندیدی.
اما وقتی اونا بیان... و حتما میان، من نمیتونم از تو محافظت کنم.
دیگر نمیخوام خون بیگناهِ بیشتری روی دستم باشه.
-مثل هری? -هری بیگناه نبود.
ولی لایق مرگ هم نبود.
ببخشید، من فقط… یه کمی ترسیدم.
میخوام کمک کنم.
هیچوقت کس دیگهای رو به این گند نمیکشونم.
تمام عمرم هیچ اتفاقی نیفتاده، و تو ۲۴ ساعت همه چیز از هم میپاشه.
داره سرد میشه. بزار تمومش کنیم.
- نوشیدنی داری؟ - روی کابینت تو آشپزخونه است.
- چند ساله ایو میشناسی؟ - فقط چند سالی.
- اون خیلی... خیلی خوبه. - آره. هست. یه دوست خوبه.
- با کسیه؟ - که من بدونم نه.
این نوشیدنی خیلی تنده.
حتماً مال هری بوده.
- این کابین هری بود؟ - ام. آره.
گاهی اینجا زندگی میکرد. عجیبه با عادت جاسوسیات متوجه نشدی.
اما اون از من باهوشتر بود که پنهون موند.
خوشبختانه اینو برامون گذاشت.
و اینو.
- پس قضیه اینه. انتقام. - نه، بحث عدالته.
اورتگا ازدواج کرده. باید کشته بشه، و من کسی هستم که این کار رو میکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.