처음 84줄입니다.
امپراطوري روسيه پترزبورگ، جاده اي در گاتچينا جاده اي که اغلب،افسرهاي جوان در آن تردد دارند
...اگه مادام به پترزبورگ ميرن من ميتونم در خدمت باشم
جاده بسته است شما بايد از اونطرف برين
يک مسافرخونه نزديکي اينجا وجود داره مادام ما ميتونيم به راحتي اونجا منتظر بمونيم
شما آشنا زياد دارين اما من با عجله بايد به خيابان پترزبورگ برم
بسيار خوب مادام،ما همين جا منتظر ميشيم و ميذاريم اسبها يخ بزنن
کاپيتان ورونسکيه
ميشه يه سورتمه به من بدين؟ من امشب بايد برم
غير ممکنه مادام...طوفانه
بله...من قبلا يک اتاق براي مادام آماده کردم
حالا،مارفا...يک اتاق براي خودم
شما که اختلافي نداريد...اونم توي اين اوايل شب؟
اما من فکر کردم...البته... من وسايلتون رو در اين اتاق قرار دادم
در صبح روز بعد،دوک اعظم ميکائيل بيصبرانه منتظر معاونش،کاپيتان کنت ورونسکي بود
براي چي تاخير کرديد؟
طوفان قربان
زيبا بود؟
بله قربان
بلوند...يا سبزه؟
!بلوند،قربان
موفق شدي؟
!نه قربان
به پستت برگرد...و در اين مورد بعدا بهم بگو
شب عيد پاک-پترزبورگ شب جشن همگاني...شب بخشش
من هزار روبل براي مي خوري ميخوام
اون کيه؟
آنا کارنينا
مادام،من بايد اين شب مقدس از آن خودم کنم... براي درخواست بخشايش شما
در اين شب مقدس،قلبهايتان را از کينه پاک کنيد... همسايه تان را ببخشيد اگر آرزو داريد بخشيده شويد
اگه شما بدونيد من چقدر بدبخت هستم...ميبخشيد
مسيح متولد شد مسيح متولد شد
سناتور کارنين...معاون من...کاپيتان کنت ورونسکي
کنت ورونسکي...همسرم
از اينکه امشب در محضر شما حضرات هستيم خيلي خوشحاليم
من هميشه شمع عيد پاک رو به خونه ميبرم براي پسر کوچکم
من به اندازه يه چراغ کوچک با اين شمع روشنايي ايجاد ميکنم... برامون خوش شانسي به ارمغان مياره
اگه خاموش بشه؟
اگه اين اتفاق بيوفته،بد شانسي مياره
اما اگه نتونه (خوش شانسي بياره) خاموش ميشه
مادام من نزد شما اومدم که درخواست بخشش بکنم
گناه من غير قابل بخشش است من بايد به بخشش شما اميدوار باشم
ما بايد دوست باشيم
ورنوسکي و آنا توي اولين ديدارشون کلي با هم صحبت داشتن
پيمان دوستي شما من رو خيلي خوشحال کرد
اميدوام در مراسم شکار گرگ،شما به دوک بزرگ نزديک بشين
در اين طلوع روز جديد،اميدوارم همه شادمان،سلامت و دوست باشيد
خوشحالم که اومدي آنا،به اين گفتگو گوش کن
من قبل از اين هرگز از تو درخواستي نداشتم بيا با هم بريم يه جاي دور...هرجايي...غير از اينجا
بريم؟غيرممکنه،آنا تو ميدوني من چقدر درگيرم
بصورت اتفاقي،گفتگوي پر هيجان تو با موسيو ورنوفسکي نظرمو جلب کرد
...البته درک ميکني که شايعاتي درمورد همسرم به گوشم رسيده
کاملا حق با توست،من نبايد دوباره کنت ورنوسکي رو ببينم
خودتو ناراحت نکن آنا،البته تو بايد دوباره او را ملاقات کني اون معاون دوک بزرگه
چرا منو بهم ميريزي؟ حالا نميتونم يه خواب راحت داشته باشم
کنت عزيزم،من هرگز نميتونم براي شکار همراهيتون کنم لطفا منو ببخشيد آنا
بياييد ميان بر بزنيم که از روبروش سر در بياريم
متاسفم،ولي ما الان تمومش نخواهيم کرد
مساله اي نيست،بهترين قسمت شکار،تاخت و تازه و افتخاري بود
اجازه ميدين پنج دقيقه به اسبها استراحت بديم؟
ما الان مجبور نيستيم که بقيه رو پيدا کنيم و دور تر از اوني هستيم که بخوام نگران باشم ما نيازي به تلاش نداريم
خدايا،من چقدر روستا و يک اسب خوب رو دوست دارم
من هم دوست دارم،من در روستا بدنيا آمدم اغلب در حال سوارکاري بودم
دنياي جالبه،اينطور نيست؟ ...ما نقاط مشترک زيادي داريم...و هنوز
خوب ما امروز نتونستيم مشکلات دنيا رو حل بکنيم آيا اين جهش خوبي نسبت به آخرين برخوردمون نبود؟
عجيبه،...اينطور نيست که توي راه ورنوسکي و آنا غيب شدن؟
نه،من عقيده ندارم که ديدار هر از چند گاهمون ،عاقلانه باشه
شايد،اما شناختن شما حتي در اين مدت کوتاه براي من غنيمت بزرگي بود
من بي دقت و بي ملاحظه بودم اما همه چيز عوض شده،ميتونم بهت بگم چرا؟
داره دير ميشه،ما وقت رو فراموش کرديم
ميدوني چرا فراموش کردي؟...چرا فراموش کرديم؟
چونکه براي اولين بار ما با کسي صحبت کرديم که واقعا حرفمونو درک ميکرد
چونکه تو زندگي پوچمون،بسمت نيرويي کشيده شديم که مارو در خودش غوطه ور کرده
چونکه ما همديگرو دوس داريم،آنا
باغبون ميگه من نبايد پاني رو به علفزار ببرم
و من بهش گفتم که شما گفتي ميتونم و اون گفت شما بهش گفتي
شما يک کلمه از حرفامو نشنيدين
مادر،شما همه چيز رو فراموش کردين
آناي عزيز...الان سه ماه از ديدارمون و اينکه بهم گفتي دوست دارم ميگذره و اين چيزي نبود جز اينکه تمام فرصتهاي اندکمون از دست رفت اين ديوانه کننده ست،من دوست دارم و ميخوام امروز ببينمت الکسي
آنا،آنا...اين ماهها بهمون نشون داد که اين يک عشق گذرا نيست اين زندگي ماست
چطور ميتونم بدون تو ازينجا برم؟
ولي به هر حال ما نميتونيم منگر اين بشيم که عشقمون تا اندازه اي شرم آور بوده
ديدنت،و لمس نکردنت...دوست داشتنت و نداشتنت... نه...ما نبايد دوباره همو ببينيم
تو اونو بيشتر دوست داري؟
بيشتري وجود نداره...در عشق هيچ يک کمتر نيست من هر دوي شمارو بينهايت دوست دارم
No comments yet. Be the first to leave one.