처음 200줄입니다.
غرور و پیشداوری
بر اساس رمانی از جین آستین ترجمه زیرنویس با کمک متن کتاب ترجمه شده توسط رضا رضایی، نشر نی.
قسمت چهارم
آقای دارسی بهت پیشنهاد ازداوج داد؟
تعجب کردی، خودمم همینطور.
فقط یه خورده تعجب کردم.
خیلی طبیعیـه که کسی تو رو تحسین کنه.
اوه، آقای دارسی بیچاره.
آقای دارسی بیچاره؟
خُب، جواب ردی که دادی باید خیلی ناراحتش کرده باشه.
جین، من صمیمانه براش متأسفم اگه
این طوری تو احساس بهتری پیدا میکنی.
اما من از اتهاماتی که به خاطر آقای ویکهام
بهش زدم، شرمنده شدم.
تو این ماجرا فقط یک نفرشون شایستة اینـه که
آدم خوبی در نظر گرفته بشه.
این اواخر نظرم رو دربارشون خیلی تغییر دادم.
من که بیشتر مایلم تا حق رو
به آقای دارسی بدم.
اما تو هر جوری که میخوای فکر کن.
من که باور نمیکنم آقای ویکهام تمام خوبیهاشو از دست داده باشه
اما نقشه کشیدن برای فرار با دوشیزه دارسی؟
جین، میخوام باهات مشورت کنم.
باید آشناهامون رو از خصوصیتهایی که جرج ویکهام داره،
مطلع کنم.
قطعن لزومی نداره با این افشاگری مفتضحش کنیم.
نظر تو چیه؟
من هم نظرم اینـه که نباید اقدامی کنیم.
آقای دارسی هم من رو از عمومی کردن این ماجرا بر حذر داشته.
برعکس، تمام جزئیات مربوط به خواهرش رو
باید پیش خودم نگه دارم.
به زودی آقای ویکهام میره
و هر چی به اون و این ماجرا مربوطه، تموم میشه.
فعلن در این باره به کسی چیزی نمیگم.
لیزی، فکر میکنم خانوادة کالینز زندگی آرومی دارن، مگه نه؟
میز غذاخوریشون چهطوری بود؟
شارلوت اگه نصف مادرش هم زرنگ باشه، به قدر کافی پسانداز میکنه.
به جرئت میگم که در امور خونهداریشون هیچگونه ولخرجی ندارن.
درسته مادر، به هیچ عنوان ولخرج نیستن.
اوه، اونها خیلی مراقبن که بیشتر از درآمدشون خرج نکنن.
هیچ وقت نگران بیپولی نخواهن بود.
فکر کنم اونها اغلب دربارة داشتن لانگبورن بعد از مرگ پدرت، با هم حرف میزنن.
این موضوعی نبود که جلوی من بهش اشارهای کنن.
خُب، هر جور راحتن اگه واقعن براشون مهم نیست تو ملکی که واسه خودشون نیست
دارن زندگی میکنن.
چقدر وراجی و معطل میکنید.
تقریبن مطمئنم علاقهای به اتفاقاتی که میخواد بیافته ندارید
- و اصلن نمیخواین تا مریتون پیادهروی کنید. - نه نمیخوایم.
میدونی که مردم چی میگن.
دخترای بنت یه نصفه روز هم نمیتونم تو خونه بمونن و دنبال افسرها راه نیفتن.
لیزی از وقتی که از پیش شارلوت برگشته همینجوریـه.
عمله فلیپس میگه بهتر بود لیزی زمانی که فرصتش بود پیشنهاد ازدواج آقای کالینز رو میپذیرفت.
اما فکر میکنم اگه لیزی قبول میکرد، هیچ خوشیای توش نبود.
لیزی، از کلاه من خوشت مییاد؟ خودم که خوشم نمییاد.
کیتی، کلاهم چهطوره؟
به نظرم که زشتـه.
اگه یه رنگ قشنگتر از جنس ساتن میخریدم
که حاشیههای جدیدتری داشت فکر کنم خیلی خوب میشد.
تازه امسال تابستون مهم نیست آدم چی میپوشه
وقتی هنگ به برایتون رفته.
اگه فقط پدر ما رو میبرد اونجا.
پدر خیلی مخالف این قضیهست.
جین از کلاه من خوشت میآد؟
جین، من میگم که دیگه داری ترشیده میشی
نزدیک 23 سالته.
به نظرم هنوز از ماجرای آقای بینگلی دلشکستهای.
خدایا، چقدر وحشتناکه اگه تا قبل از 23 سالگی ازدواج نکنم.
دوست دارم زودتر از همهتون ازدواج کنم.
بعد همتون رو به مجالس رقص میبردم.
همگی به پیش.
واقعن ویکهام این قدر آدم بدیـه؟
باور نکردنیـه.
اوه، آقای دارسی بیچاره.
لیزی، فقط فکر ببین چه رنجی کشیده،
تازه با دونستن این که نظرت نسبت بهش منفیـه.
اگه یه خورده دیگه بیشتر براش غصه بخوری، قلبم مثل یه پر از جا کنده میشه.
اما چطوری دلم نسبت بهش صاف کنم.
منظورم اینه که این قدر در نامطلوب بودن استعداد داشته باشی،
بدون اینکه کار خاصی بکنی.
یکی چقدر باید در انجام رفتارهایی که
باعث بیزاری دیگران میشه، نبوغ داشته باشه.
یک نفر میتونه بدون این که مستقیم حرفشو بزنه دائمن کنایه بزنه،
اما اجازه نداره کسی رو که تو موقعیت خندهداری نیفتاده
مسخره کنه.
این چه برداشتیه که داری؟
به قدر کافی احساس ناراحتی میکنم حتی حس ناخوشایندی دارم.
آقای دارسی چیزی دربارة من و آقای بینگلی نگفت؟
نه.
فکر کنم ذهنش فقط درگیر تو بوده،
فقط تو، الیزابت.
اوه، آقای دارسی بیچاره.
لیزی؟
بله مادر؟
نظر درباره این حال و روز غمگین جین چیه؟
خب، از طرف من نمیخوام که صحبتی بشه
همونطور که به خواهرم فیلیپس هم گفتم.
اما نمیتونم خبردار بشم اگه جین توی لندن چیزی از آقای بینگلی دیده باشه.
خب، آقای بینگلی جوون خیلی بیلیاقتیـه.
دلم وقتی خنک میشه که وقتی جین با یه قلب شکسته خودشو نابود کرد
بعد اونوقت آقای بینگلی به خاطر کاری که کرده تأسف بخوره.
اوه، هنگ نظامی هم که رفته،
پدرت هم که دخترا رو نمیبره برایتون؛ هر چقدر هم که گریه و زاری کنن براش مهم نیست.
یادمه 25 سال پیش
وقتی هنگ کلنل میلر از شهر رفت
دو روز پشست سر هم گریه میکردم.
خیال میکردم که قلبم داره از کار میافته.
ای خدا، تکلیف ما چی میشه؟
باید چه کار کنیم؟
قلبم گرفته.
مُردم از بیحوصلگی.
اگه فقط میشد تا برایتون بریم...
بابا اصلن موافق نیست.
خدایا، یه هفتهس خواب ندارم.
مامان باید یه مهمونی برای افسرها بگیره
- مهم نیست بابا چی میگه. - آره.
- الیزابت؟ - بله پدر؟
میخوام باهات صحبت کنم.
بشین الیزابت.
خانم فورستر، خانم فورستر جوان،
همسر یک کلنل فقیر
درخواست داره تا لیدیا هنگ نظامی رو تا برایتون همراهی کنه.
و اگه لیدیا بره این خونه یه آرامشی پیدا میکنه.
اونها که تازگی با هم آشنا شدن.
لیزی، سه ماهـه که با هم آشنا هستند.
و این روزها سه ماه خودش یه عمرـه.
پدر اجازه نده بره. اون خیلی خیرهسره.
و وسوسهانگیزی برایتون بیشتر از خونهست.
لیدیا هیچوقت آروم نمیگیره مگر این که تو یه مکان عمومی یا جایی شبیه اون، خودش رو نشون بده،
و ما نمیتونیم بیش از این انتظار داشته باشیم، که لیدیا این جلوهگری رو
با کمترین هزینه و مزاحمت برای کل خانواده، همراه با کلنل و خانم فورستر
در هنگ نظامی برایتون، انجام بده.
پدر، رفتار لیدیا قبلن هم برای همة ما باعث آبروریزی بوده،
کاراش همیشه از روی بیفکریـه.
اگه فقط میدونستید که قبلن باعث چه مشکلاتی شده.
چی مثلن؟ نکنه باعث ترسوندن تعدادی از خاطرخواههای شما شده؟
لیزی کوچولوی بیچاره.
اما نگران نباش،
این جوونهای نازک نارنجی اگه نتونن یه خورده سبکسری رو تحمل کنن
که دیگه بدرد نمیخورن.
پدر، سبکسری؟
بیعاری، نادانی، تنبلی و کاملن غیرکنترل بودن،
بدون هیچگونه جذابیتی به غیر از جوانی و ظاهر قابل قبول،
پدر، روح و روان اون پر شر و شورـه.
و اگه الان به فکر اصلاح این خصوصیاتش نباشید
به زودی فرصت اصلاح از دست میره و در شخصیتش پایدار میمونه.
و در شانزدهسالگی بیشترین سماجت رو برای عشوهگری داره
به طوری که باعث تمسخر خودش و خانوادهش شده.
و کیتی هم دنبالهرو لیدیا شده و ازش الگو میگیره
و ما همهمون گرفتار رسوایی اونا میشیم.
الیزابت، بشین.
اگه لیدیا به برایتون نره، دیگه روی آرامش رو در لانگبورن نخواهید دید.
کلنل فورستر مرد عاقلیـه.
و لیدیا رو از شیطنت دور نگه میداره.
خوشبختانه لیدیا اونقدر فقیر هست که کسی رو به طمع نیاندازه.
عشوهگریهای عمومی در برایتون دو زار هم ارزش نداره.
و لیدیا اونجا کمتر از اینجا اعتباری داره.
و عزیزم،
تو و جین هستید که هر جا برید ارزش و احترام خواهید داشت
و داشتن دو تا یا بهتر بگم سه تا خواهر نادون،
ضرری برای شما نداره.
برایتون!
من خوششانسترین آدم این دنیام.
میتونم همهچیز رو توی ذهنم تصور کنم.
خیرهکننده است: ردیف به ردیف در لباسهای قرمز،
ردیف به ردیف خیمههای هنگ نظامی،
و وجود دهها نفر تحسینکننده.
خدایا، احتمالن صد تا خاطرخواه داشته باشم.
در هر دسته یه افسر در برابرم زانو خواهد زد.
همهشون باید باهام مهربون باشند.
آخه من دوست همسر کلنل هستم.
من بدبختترین آدم این دنیا هستم.
اصلن منصفانه نیست، من دو سال از لیدیا بزرگترم.
قبلن هم بهم بیتوجهی شده.
من هم به اندازة لیدیا حق داشتم که دعوت بشم.
یه هفته است که غذا نخوردم.
فکر کنم، نباید مهمونی بیام.
دیگه چه فایده داره دیدن افسرهایی که فردا قراره اینجا رو ترک کنن؟
دیدنشون بیشتر عذابم میده.
برای من
با یه کتاب بودن، خوشحالترین حالتـه.
اما این رو مدیون دستاوردهای مادرم هستم.
یه خبر کوچولو هم برای تو دارم، لیزی.
اگه توری لباستو بهم قرض بدی.
با کمال میل اگه بخوای میتونی توری منو داشته باشی
اما خبرت رو برای خودت نگه داری.
خطر ازدواج مری کینگ با ویکهام بر طرف شده.
مری رفته پیش عموش تو لیورپول.
باید هم اینجوری میشد، هیچ وقت به اندازه پشیزی هم براش اهمیت نداشته.
واسة کی همچین دختر زشتِ کوچولویِ ککی مکیای اهمیت داره؟
آقای ویکهام دباره برای دیدن تو شیک و پیک کرده.
حالا چرا این قدر خودتو گرفتی و جدی شدی.
و در جلب توجه کردن خیلی خوشخیال و سادهلوحـه.
قرارـه که برای مهمونی بیاد.
اون افسر محبوب پدرـه،
علیرغم این که نزدیک بود با دوشیزه کینگ ازدواج کنه.
شاید از من خوشش بیاد، اگه تو بهش بیعلاقهای.
نیازی به این توری ندارم، فکر کنم بدون اون قیافهم خیلی بهتره.
لیدیا، به نظرم حتمن باید این رو ببندی.
از ته قلب خوشحالم
که فردا کل هنگ به برایتون میرن.
No comments yet. Be the first to leave one.