처음 200줄입니다.
- * یک، دو، سه، چهار، پنج، شش *
* تکون بده، رفیق
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
- * در اوج
* منو بالاتر ببر
- اون فوقالعادهست.
- باورنکردنیه!
- * منو بالاتر ببر
- کی به شهر اومد؟ - چند هفته پیش.
- * منو بالاتر ببر
- فکر کنم اسمش برندونه.
- * بیا ادامه بده
- شنیدم زیباترین آلت رو داره.
- * منو بالاتر ببر
* پس بیا ادامه بده
* مهمونی
* پس بیا ادامه بده، مهمونی *
- غلت زدم و تو اونجا نبودی.
داری چی کار میکنی؟
- همینجا نشستم. فکر میکنم.
- چرا برنمیگردی به تخت؟
- نمیتونم بخوابم.
- بن... - همش به این فکر میکنم...
- که کجاست؟
- و امیدوارم که حالش خوب باشه.
- آره، منم همینطور.
- همش دنبال یه چیزی میگردم، یه چیزی که...
میتونستیم بگیم، باید میگفتیم،
که نظرش رو عوض میکرد.
- و پیداش کردی؟
چیزی که باید میگفتیم؟
چون چیزی وجود نداره.
اون مصمم بود که بره، پس رفت.
ما کاری نمیتونستیم بکنیم که جلوی رفتنش رو بگیریم.
چرا خودتو سرزنش میکنی؟
- چون اون خون من بود.
تو هنوز یه دختر بچه سالم داری، مایکل.
اون مورد محبت قرار میگیره، به یه مدرسه خوب میره،
تو دنیایی بزرگ میشه که هر فرصتی رو داره،
هر امکانی،
برخلاف هانتر، که هیچی نداشت،
کمتر از هیچی.
من میخواستم همه اون چیزایی که هیچوقت نداشت رو بهش بدم.
- منم همینطور. - ولی من شکست خوردم.
- تو شکست نخوردی.
- چرا، شکست خوردم. من شکست خوردم.
- ما بهش یه خونه دادیم...
هر چیزی که از خودمون داشتیم تا اون رو بخشی از خانوادمون کنیم.
- پس چرا هنوز اینجا نیست؟
- پس حسابی گند زدی بهش؟
- آره، حسابی.
رو مبل گند زدم بهش،
رو پیشخون آشپزخونه،
رو میز قهوه.
- فکر میکنی کی هستی، تئودور؟ من؟
- آره، باید اعتراف کنم خودمم حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم.
- ولی بعد از اینکه انقدر عمیق بهش زدی که میتونستی ذرت بکاری،
اون موقع بود که واقعاً حالشو جا آوردی، درسته؟
درسته؟
تدی؟
- هنوز نه.
- منظورت از "هنوز نه" چیه؟
- خب، چرا عجله کنم؟ همهچیز خیلی...
لذیذه.
- یادت رفت اون آدم باهات چی کار کرد؟
چطور تحقیرت کرد؟
- "عمهی ترحمبرانگیز."
- مرسی که یادم آوردی.
به همین خاطر منتظر لحظهی کاملاً مناسبم
که افشای اینکه کیام بیشترین تاثیر رو داشته باشه.
- میتونم یه کلمهای وسط حرفاتون بندازم؟
میگن انتقام یه غذاست که بهتره سرد سرو بشه،
ولی تو این مورد خاص،
یه غذاست که بهتره داغ سرو بشه...
و سفت...
و هر چند بار که ممکنه.
- و تو تقریباً به اندازه
مکدونالد سرو کردی.
نقشهت، استراتژیت رو یادت باشه.
میگم، شجاعتت رو جمع کن و محکم بچسب بهش.
بهتره بگم، فقط بزن تو کارش.
- و اینم برای تو، عزیزم.
نمیدونستم تو همچین شرایطی زندگی میکنی.
- چه شرایطی؟ این یه آپارتمان کاملاً مناسبه.
- "کاملاً مناسب" برای دختر من کافی نیست.
- خب، در حال حاضر، این تنها چیزیه که دخترت از پسش برمیاد.
لازم نبود این همه کار کنی. - هوم.
سینهی مرغ شکمپر خوشمزهای که دوست داری، هوم؟
بیسکوییتهای توری. - اوه.
- فقط نمیفهمم چرا اون خونه رو داره.
- تصمیم من بود که برم.
- ولی بازم، عادلانه به نظر نمیرسه.
- در حال حاضر، "عادلانه" کلمهای تو دایره لغات من نیست.
- عزیزم، میدونم ما اختلافاتی داشتیم،
و تو نمیدونی این چقدر منو اذیت کرد.
ولی با توجه به وضعیت فعلیت،
نمیتونیم همه اونها رو پشت سر بذاریم؟
- هیچچیز بیشتر از این خوشحالم نمیکنه.
- خوبه.
پس بیا پیش ما زندگی کن.
- چی؟
- من و بابات باهم صحبت کردیم
و فکر میکنیم ایدهی فوقالعادهایه
اگه تو و گاس بیاید پیش ما.
حداقل تا وقتی زندگیت دوباره روبهراه بشه.
- فکر نمیکنم این ایدهی خیلی خوبی باشه، مامان.
- ولی ما کلی جا داریم،
و قول میدم سر راهت نباشم.
- فقط این نیست.
آخرین چیزی که شما لازم دارید اینه که یه بچهی نوپا دور و برتون بدوه.
خودم به زور میتونم باهاش همراهی کنم.
- خیلی دوست دارم فرصت اینو داشته باشم که بشناسمش.
بابات هم همینطور.
- با اینکه خیلی از پیشنهادتون قدردانی میکنم...
- حالا، قبل از اینکه بگی نه،
فقط به تمام پولی که ذخیره میکنی فکر کن.
ولی از همه مهمتر،
ما فرصتی خواهیم داشت که دوباره یه خانواده باشیم.
- سلام. بله. بله.
هی.
- ساندویچ تن ماهی برای مایکل.
ساندویچ پنیر گریلشده با بیکن برای سانشاین.
و برای اون یارو، یه همبرگر بدون نون.
- درست مثل من. - چی؟
- تهیهکنندهم بهم گفته که از این به بعد
وقتی روی صفحهام، هیچ باسنی ندارم،
هیچ آلتی، هیچ جنسیتی.
من، همونطور که برایان لطف کرد و اشاره کرد،
یه خواجهی بیخصیتم...
ببخشید، این اضافیه...
که تنها هدفش تو زندگی سرگرم کردن سفیدپوستهاست.
در واقع، حتی نباید بهم بگن همجنسگرا.
از حالا به بعد، میتونید بهم بگید همجنس-بیاثر.
- اوه، نه. - اوه، آره!
ظاهراً پیتسبورگ هنوز آمادهی کنار اومدن با این نیست
که همجنسگراها نهتنها از نظر آناتومی درستن،
بلکه واقعاً از همهی اعضاشون استفاده میکنن.
- نه، فقط پیتسبورگ نیست.
"دیروز بعدازظهر، خانوادهی آمریکا،
"یه گروه اقدام شهروندی با دیدگاه محافظهکار،
"اعلام کرد که به اندازه کافی امضا جمع کرده
"تا پیشنهاد ۱۴ رو تو رایگیری قرار بده
"تو انتخابات ایالتی پیش رو.
"اگه تصویب بشه، این اقدام بحثبرانگیز میتونه مجموعهی وسیعی از قراردادها
بین زوجهای همجنس رو ملغی کنه."
- این لعنتیهای راستگرای کثافت.
دوباره شروع کردن. این کافی نیست،
چی؟ که میتونن به ازدواج همجنسگراها نه بگن؟
حالا قراره برن سراغ همهچیز؟
- بیا مامان، فقط... زیاد واکنش نشون نده.
- "مخالفان میگن پیشنهاد ۱۴
"یکی از همجنسگراستیزترین قوانین تو تاریخ کشورمونه.
"این عملاً وکالتنامهها،
"وصیتنامهها، اجارهنامهها، ترتیبات حضانت فرزند،
"حسابهای بانکی مشترک،
"و بیمههای درمانی ارائهشده توسط شرکتهایی
"که شراکتهای خانگی رو به رسمیت میشناسن رو باطل میکنه."
- لعنتی. این یعنی همهچیز.
- مگه یکی نگفت "زیاد واکنش نشون نده"؟
- این چیزیه که بعضی آدمای دیگه یه بار گفتن.
یهو دیدی دارن میفرستنشون به اردوگاهها.
- نمیتونن این کارو بکنن، میتونن؟
- تو ویرجینیا قبلاً این کارو کردن.
و یه دوجین ایالت دیگه دارن سعی میکنن همین کارو بکنن.
- ولی اگه این اتفاق بیفته،
همهچیز تو و بن که براش زحمت کشیدید رو نابود میکنه،
همهچیزایی که با هم ساختید. - بهم بگو.
ممکنه بیمهی درمانیم از کار بن رو از دست بدم.
ممکنه وام خونهمون رو باطل کنن.
ممکنه خونه رو از دست بدیم.
- آره، و برنامههاتون برای به فرزندی قبول کردن هانتر چی؟
- منظورت اگه یه روز برگرده؟
- متأسفم.
- فقط من و بن نیستیم.
همهست. مل و لینز و بچهها،
الی و مونتی...
شاید حتی تو.
من؟
- خب... اگه تو و برایان یه روز...
- نمیشیم. - خب...
هیچوقت نمیدونی. ممکنه آرومتر بشه.
- اون یه شراب قرمز غلیظ نیست، مایکل.
آروم نمیشه.
هر چیزی که این پیشنهاد قراره از ما بگیره
چیزیه که اون هیچوقت از اولشم به من نمیداد.
- واقعاً داری فکر میکنی
بری باهاشون زندگی کنی؟
- به نظر یه گزینهی کاملاً عملی میاد.
- آره، پریدن از روی پشتبوم هم همینطور.
- خیلی خب، بس کن. اونا هنوزم خانوادم هستن.
- آره، یه خانوادهای که هیچوقت نه تو رو قبول کردن نه منو
نه بچههامونو.
یه خانوادهای که عملاً تورو طرد کردن،
باهات حرف نزدن، نخواستن باهات کاری داشته باشن،
و حالا یهو از ناکجا پیداشون شده که بیان نجاتت بدن.
بوی غریبه میاد.
- آدما میتونن تغییر کنن.
No comments yet. Be the first to leave one.