처음 156줄입니다.
... آنچه در وولورين و مردان ايکس گذشت
. چارلز
... انفجار با مرکزيت
.مکان چارلز بوده ...
انجمن برادري اکنون اقدام به تهديد من کرده
جهش يافته ها , خطري براي همه ما هستند
پولي که بهش داديم کافي نبوده , پدر ؟
حالا بايد تشويقش هم بکنيم ؟
اون مرد واسه مردم يک قهرمانه
, واسه بعضي از مردم . نه همشون
... جنگ داره شروع ميشه
. و ميخواهم تو کنار من باشي ...
بعدش چي ؟
ما مردان ايکس را برميگردونيم
ميائي يا نه ؟
, پس بدون جن
هيچکس ارزش جنگيدن نداره
هه , البته اگه قهرمان باشي
روگ به اونها پيوسته - چي ؟ مطمئني ؟ -
. مثبت ... اونها در خونه ما را شکستند
و بعد اون اطلاعات را از پدرم بيرون کشيد ...
... اونها قصد دارند به سناتور کلي
. در کنفرانس مطبوعاتي شليک کنند ...
. اونها اينجا نيستند
. اونها از ما استفاده کردند
... لوگان تو سعي کردي
. جون کسي را نجات بدي که از تو متنفره ...
اين دقيقا کاري بود که چارلز زاوير انجام ميداد
و کارها بايد صبح تموم بشه
و بعدازظهر تو مبلمانت را خواهي داشت
خب , اينم بالا و پائين تور ، چي فکر ميکني ؟
, خوشحال به نظر نميرسي چرا خوشحال نيستي ؟
. آه , متاسفم , وارن
. ميدوني ساختمان جديد , ارواح قديمي
. اما ممنونم , مرد
هوم , از پدر پير عزيزم ممنون باش . اين پول اونه
, بعنوان فکر دوم . بهش فکر نکن
... به دلايلي اون الان تحت فشاره
. اين فقط يک مدرسه مقدماتي منظمه ...
خوشحالم که ديوارها , زيبا و محکمند
حالا ميتوني تالار را پر کني ,ها ؟
: که اين سوال را به ارمغان مياره
روگ , ميخواهي اون را برگردوني ؟
نوچ , نه بعد از اينکه ما رو فروخت
. حرکت بعدي اينجاست
. سلام
. من وارن هستم - . اما فراست -
آره , خوب ميدونم تو کي هستي
, سوال اينجاست که اينجا چيکار ميکني ؟
مستقيم سر اصل مطلب خوشم مياد
. من تصميم گرفتم به مردان ايکس بپيوندم
تصميم گرفتي ؟ . هوم
: خب , اينم تصميم منه
. نه
, اگه ميدوني من کي هستم .. پس اينم ميدوني که
. من هيچوقت دست خالي نميام ...
چه دردسري با خودت آوردي ؟
من ميتونم پروفسور زاوير , را براتون پيدا کنم
تيــــم ترجـــمه ســــايت .:: پارس نويس ::. .تــقــديم ميـــکـــند ....::::ترجمه : هادي عليزاده::::....
شايد اون راستش را ميگه
کار کردن در بعضي از زوايا , بيشتر شبيه اينه
, بهرحال , بازم ممنون . وارن
... ميفهمم تو کمي اطلاعات
. در مورد پروفسور زاوير داري ...
. خواهيم ديد
, ايشون اما فراست هستند ... مديره سابق مدرسه
. از آکادمي ماساچوست ...
هوم , تا حالا در موردش نشنيدم
... يک مدرسه کوچک سريه
که سعي ميکرد کارهاي موسسه زاوير را تقليد کنه ...
من هيچوقت چارلز زاوير را درک نکردم
برگزاري انحصاري کمک به جهش يافته هاي جوان
آره , اما تو بهشون کمک نکردي
تو به اونها آموزش ميدادي که چطور واسه مردم گردن کلفتي کنند
، صرف نظر از رفتاري که بعضي از دانش آموزان ما داشتند
من مدرسه ام را براي دلايلي خيرخواهانه ساختم ...
با اين حال پلمپش کردي , چرا ؟
. دليلش به درد شما نميخوره
درحيني که ما صحبت ميکنيم , در خروجي هم اونطرفه
...شاگردان من عمدتا از دستان
. تندروهاي ضدجهش يافته رنج ميبردند ...
... اين سخته که حواست به آموزش باشه
. وقتي بچه هايت را ازت گرفته اند ...
... پس من مدرسه ام را بستم
. و سعي کردم تنها باشم ..
. اما دلم براي درس دادن تنگ شد
دلم تنگ شد که عضوي از يک تيم باشم
اما چرا اين تيم ؟
. چون ما به همديگه احتياج داريم
هه , اين يک فرض بزرگه, بانو
.. واقعيت ساده اينجاست که
تو نميتوني مغز نخاعيت را بدون يک تله پات به کار بندازي ...
پس جريان از اين قراره
. تو به يک مغز نخاعي احتياج داري
اين بهترين اميد تو براي پيدا کردن يک جهش يافته گم شده است
بله , خب , متاسفم
اون را در يک انفجار نابود کردند
تعمير شدنش تقريبا کامل شده
. وقتي آماده شد باهام تماس بگير
, اون يک تلپاته يادته ؟
. اون ميفهميد تو چي فکر ميکني
. اون دنبال يک چيزيه
, من اين را انکار نميکنم
, اما اگه اون واقعا ميتونه چارلز و جن را مکان يابي کنه
احمقانه است اگه کنارش بگذاريم ...
. بله , ميدونم
پس کجا ميري ؟
تا يک نابغه خاص را روي يک وظيفه نخاعي بگذارم
فورگ ؟
فورگ , اين منم مسخره بازي در نيار
لوگان , تو از کجا پيدات شد ؟
. اوه , مرد
. اتاق خطرم
چطور تونستي ؟
... من حتي تمومش نکرده بودم و حالا
اوه , من داشتم تمومش ميکردم
. اتاق خطر را فراموش کن
من ميخوام تو به مغز نخاعي برگردي
تو منو از مغز نخاعي برداشتي
تو منو روي پرنده سياه گذاشتي
تو منو از روي اون برداشتي و روي اتاق جنگ گذاشتي
حالا من روي اتاق خطرم
و تو ميخواهي منو به مغز نخاعي برگردوني ؟
قصد داريم با اين روش چارلز زاوير رو پيدا کنيم
زاوير؟ اوه از همين لحظه در خدمتم
خانم فراست , مايلم فورگ را به شما معرفي کنم
... مرد جواني که مسئوليت
بيائيد تعارفات را کنار بگذاريم و سراغ کار اصلي خودمون بريم
. تو در زمين مقدسي هستي , بانو
منو پشيمون نکن
شايد بهتر باشه به جاي اينکارها بگذاري پروفسور را پيدا کنم
, تو از مسئول بودن لذت ميبري اينطور نيست ؟
باشه , ادامه بده ... فقط آروم بگير
خواهش ميکنم , من روش اينکار را از ذهنت خوندم
اون کجاست ؟
. گنوشا
وضعيت حساسيه , لوگان
من فکر ميکنم بهتر باشه قبلش با مگنتو ارتباط برقرار کنيم
, حرفمو باور کن
, من خيال دارم باهاش ارتباط برقرار کنم
. اما خيلي دير شده
. لوگان , صبر کن
چرا متوجه نميشي , هنک ؟
! اين به اون معناست که مگنتو مسئول اون انفجار بوده
هيچ مدرکي که من جمع کردم , اينو اثبات نميکنه
هيچ نوساني در اون ميدان مغناطيسي وجود نداشته
, خب قبل ار اينکه اونو متهم کنيم ... نياز داريم به
, ما ميدونيم که اون چارلي را گرفته
. و اين چيزيه که مهمه
, اون اشعه هاي چشمت را غلاف کن . رفيق
چيز ديگه اي هم مونده بگي , لوگان
. من برنميگردم
مگنتو پروفسور را گرفته
و جن ؟
. نه , فقط چارلز
حالا هستي ؟
No comments yet. Be the first to leave one.