처음 181줄입니다.
آیینز ساما کجا تشریف داره؟
فعلا بیرونه.
خیلی بد شد که
واسه بعضی از برنامههام برای مقابله با حکومت مذهبیون، ازشون اجازه میخواستم.
پس تا وقتی ایشون بر میگردن، من تو طبقه هفتم روی پروژهی دیگهام کار میکنه.
اگه واقعا کارت ضروریه میتونی بهشون پیام بدیها.
یه خادم واقعی، اربابش رو به موقع از موارد مهم باخبر میکنه.
کارم چندان هم ضروری نیست.
درضمن...
درضمن چی؟
... شخصا میخواستم به حضورش برسم تا گزارش کارهام رو بهش بدم و ایشون بعد از کیف کردن از تلاشم به من آفرین بگه.
خب، آیینز ساما الان کجاست؟
کشور دورفها
دورفها؟
حالا چرا ایشون باید شخصا به چنین جای پرتی برن؟
ما کی باشیم که توانایی فهم تفکرات والای چنین موجود بلندمرتبهای رو داشته باشیم؟
آیینز ساما استراتژیستِ نابغهایـه که برای هر حرکتش روی تخته شطرنج
هزارتا طرح و نقشه از پیش در ذهن داره.
ولی به هر صورت، یه خادمِ وظیفهشناس باید قادر باشه تا
نقشههای اربابش رو درک کنه و خودش رو برای اجرای اونها از قبل آماده کنه.
میگم دمیورگ. اینروزا آیینز ساما همهش اسم تو رو به زبونش میآورد.
به گمونم با بعضی از قسمتهای نقشهای که برای فتح دنیا داده بودی
زیاد راضی به نظر نمیاومد.
یعنی چی آلبدو؟
اول میخوام جواب این سوالم رو بدی.
آیا راهی بود که امپراتوری رو زودتر از کشور ریاستیز تحت سلطهمون در بیاریم؟
چرا بود اما اونطوری آیینز ساما باید شخصا خودش وارد عمل میشد.
خودت میدونی که چنین درخواستی از ارباب چقدر میتونه مایهی خجالت باشه
تازه حداقل یکماه طول میکشید تا نقشه عملی بشه...
بفرما
ای این
امپراتوری رسما درخواست داده تا دولت خراجگزار و تابع قوانین کشور جادوگر بشه.
چـ چرا؟
من خودم تو کشور ریاستیز بودم برای همینم از جزییات کاملا با خبر نیستم.
این نتیجهی سفریـه که آیینزساما به تنهایی به امپراتوری رفته بود.
اون هم فقط تو سه روز.
این شد که آیینز ساما به ما دو نفر دستور داده تا
در مورد درخواستِ امپراتوری تصمیم خودمون رو بگیریم.
من هم؟ چرا از منِ بیکفایت هم نظر خواسته؟
چون به تو اعتماد داره مگه نه؟
احتمالا آیینز ساما فکر کرده که تو در مورد کارهات خیلی محتاط و با ملاحظه هستی.
ایشون با این حرکتی که انجام داد خواست بهت بگه که جلوی خودت رو نگیر.
حداقل این چیزیه که من بهش معتقدم.
واقعا چطور ممکنه
پس دلیل اینکه آیینز ساما به کشور دورفها رفته اینه که...
بله
حتما نقشهی فوقالعاده بزرگ و عمیقی و دلایل بیشماری برای انجامش داره.
آیینز ساما، یعنی به تنهایی میخواید به کشور دورفها برید؟
قسمت پنجم: در جستوجوی سرزمین دورفها
بله
پس فورا ارتشمون رو آماده میکنم.
نه، در ابتدا میخوام با اونها رابطهی دوستانه برقرار کنم.
من فناوری رون دورفها رو میخوام.
نه تنها اون، بلکه سلاحهای با کیفیت و مواد معدنی با ارزششون رو هم میخوام.
برای همین هم، در ابتدا میخوام با اونها روابط دیپلوماتیک ایجاد کنم.
محافظ اصلی من آئوراست
و شالتیر هم با خانوادهش ما رو حمایت میکنن.
من مسیرم به این دهکده خورد چون که
شنیدم یکی از لیزاردمن ها با کشور دورفها آشناست.
ایشون در پیشگاه شما هستند. زنبرو.
زنبرو، میتونی ما رو به کشور دورفها برسونی؟
سرورم، واقعا میخواید با اونها روابط دوستانه برقرار کنید؟
زنبرو! با چه جراتی آیینزساما رو زیر سوال میبری؟
اشکالی نداره کوکیوتوس.
همهی حرفهایی که زنبرو امروز میزنه رو از یادت ببر.
اطاعت
زنبرو، چیزی که گفتم عین حقیقته.
هرچند، طبق واکنشی که ممکنه داشته باشن شاید درگیریهایی هم پیش بیاد.
امیدوارم متوجه باشی که گاهی اوقات نمیشه کاریش کرد.
اونکه البته حق با شماست.
آخه میدونید، دورفها قبلا خیلی به من کمک کردن.
نمیخواستم جواب خوبی رو با بدی داده باشم.
هوم، خیالت راحت باشه.
خب، حالا ما رو پیششون میبری؟
البته
کوکیوتوس!
من میخوام قبل از ملاقاتم با دورفها تا جایی که میشه ازشون بدونم.
میخوام در مورد زندگی روزمره و هدایایی که ممکنه دوست داشته باشن هم بدونم.
آیینز ساما.
هوم؟
اگر صحبتتون زیاد طول میکشه خواهش میکنم روی چیزی بشینید و استراحت کنید.
هوم
این چه کاریه؟
شنیدم در گذشته روی شالتیر نشسته بودید.
خب، اونکه برای تنبیه کارهای بدش بود.
خب، یکی از لیزاردمنهای تحت کنترل من به شما خیلی بیاحترامی کرد.
گفتم که بی خیالش شو.
ولی آخه...
اه باشه حالا هرچی!
ایـ این چه...
چطوره حسش آیینز ساما؟
هوم... خیلی راحته.
بین من و شالتیر کدوم رو برای نشستن انتخاب میکنین؟
چـ چرا میخوای چنین چیزی رو بدونی؟
میخوام خودم رو برای کسی که در آینده روی من مینشینه به خوبی آماده کنم.
عه؟
تاکهمیکازوچی سان!
انگار همه چی طبق لیست آمادهس.
ما کاملا آماده هستیم!
میگم، ما هنوز حرکت هم نکردیم. چرا انقدر ذوق داری؟
نمیخوام یه لحظه هم حواسم پرت بشه...
باید اشتباه قبلیام رو جبران کنم.
نباید شانس نشون دادن شالتیر بلاد فولن
رو به عنوان یه مهرهی مهم و قابل اعتماد از دست بدم.
بالاخره وقتشه!
خیلی دیر شد. واقعا زمان زیادی گذشت.
تا الان همهش کارهای الکی به من میدادن. مثلا باز و بست کردن دروازهی تلپورت!
حتما من رو مثل یه بچهی بیعرضه میدیدن هم دمیورگ و هم آلبدو
مطمئنم آیینز ساما هم مثل اونها بود!
آورا، میخوام به عنوان محافظم من رو تا کشور دورفها همراهی کنی.
اطاعت میشه.
میخوام یکی دیگه رو هم که شالتیر باشه همراه خودم بیارم.
شالتیر گفتین؟ یعنی میخواین کشور دورفها رو نیست و نابود کنین؟
نه خیر.
اینکه به خاطر قدرتش انتخابش کردم تقریبا درسته.
ولی هدف اصلی من چیز دیگهایـه.
هه؟
شالتیر عنوان قویترین محافظ طبقات نازاریک رو یدک میکشه.
ولی داشتن لقب قویترین فرد میتونه اثر منفی تو رشدش بذاره.
دلم میخواد تجربیات بیشتری کسب کنه تا بتونه به رشدش ادامه بده.
شاید گاهگداری اشتباه هم بکنه
ولی دوستان دور و برش میتونن کمکش کنن تا از سختیها عبور کنه.
آیینز ساما اصلا چنین فکری در موردت نمیکنه.
به من گفت که میخواد تو همراهمون بیای تا بتونی
تجربیات بیشتری کسب کنی و دیدت رو وسعت ببخشی.
واقعا همینطوره؟
راست میگم! راست میگم! حالا که انقدر خوش شانسی که همراه آیینز ساما باشی
چرا ازش چیزی یاد نمیگیری؟
یاد بگیرم؟
عجب. ولی باید چیکار کنم؟
شالتیر.
واقعا نگرفتی چی گفتما...
واقعا من رو یاد بوکوبوکوچاگاما سان و پهرورونچینو سان میندازن.
همیشه به هم میپریدن ولی واقعا دوست صمیمی همدیگه بودن...
سرورم، آمادهی سفر هستیم.
من که نمیخوام بچهت رو بدزدم!
البته اونها واقعا نادر هستن. مثلا اگه خیلی ازون بچهها داشتن، یه دونه میخوام حتما.
آیینز ساما، آمادهی رفتن هستم.
من هم همینطور!
خیلی خب! وقت عازم شدنه!
خیلی باحالهها! فقط تو یه روز تا اینجا رسیدیم.
خیلی خب. امشب رو اینجا میمونیم.
اینجا باید مناسب باشه.
کریایت فورترس! قلعه بساز
امشب رو اینجا میخوابیم.
توی اتاق خودتون استراحت کنین.
فناوری رون و سرزمینهای ناشناخته
بعضی از مکانهای این دنیا دانش و اطلاعات یوگدراسیل رو دارن.
شاید یه بازیکنی بوده که به دورفها فناوری رون رو یاد داده.
البته که رفتن تو دهن شیر خطرناکه
ولی من میخوام روابط دوستانهای ایجاد کنم.
خودم شخصا اومدم تا خلوص نیتم رو ثابت کرده باشم.
در ضمن...
وقتی من نیستم، دمیورگ و آلبدو هم به داستان پیش اومده با امپراتوری رسیدگی میکنن.
ای بابا. جیرکنیف لعنتی
وقتی گفت میخواد دولت وابسته بشه اصلا داشت به چی فکر میکرد؟
وایسا. نکنه دمیورگ بدون اطلاع من داشته کمک میکرده؟
خب به هر حال، با سپردن کارها به اون دونفر دیگه غصهی چیزی رو ندارم.
اتاق سمت چپی یا سمت راستیِ آیینز ساما رو میخوای؟
اول شما بفرما انتخاب کن.
فعلا شما مافوق منی و انتخاب من از اولویت پایینتری برخورداره.
خب آره حق با توـه. اصلا چی داری مینویسی؟
دارم یادداشت بر میدارم.
میخوام هر کلامی که از دهن مبارک آیینزساما میاد بیرون رو به یاد بیارم.
هه آفرین داری! بذار ببینم چی نوشتی!
هر چیزی و هر کاری که آیینز ساما گفت و انجام داد رو اینجا ثبت کردم.
چیزه میدونی، این خوبه که داری مثلا وقایع مربوط به یه موجود والا رو با جزییات ثبت میکنی ولی...
ولی این که نباید اولویت اصلیات باشه درسته؟
مگر این نیست که با دانشی که به دست میاری باید بتونی خودت به تنهایی گلیمت رو از آب بیرون بکشی؟
حالا این نوشتههات واقعا به دردت میخوره؟
فکر کنم مشکلی نداشته باشه
باشه هرجور راحتی.
تو هم باید برگردی و نوشتههات رو مرور کنی.
فکر کن اون موقع آیینز ساما داشته به چی فکر میکرده
و ببین چطور میتونی اون بینش و شیوه رو روی زندگی خودت پیاده کنی.
باید همین کار رو کنم؟
آره همینه.
ای بابا
نمیدونم چرا ولی
احساس میکنم با آبجی کوچولوم دارم بحث میکنم.
بوکوبوکو چاگاما ساما
No comments yet. Be the first to leave one.