처음 200줄입니다.
صادق " ؛ تاحالا کجا بودی ؟ " . به دفتر روزنامه زنگ زدم ؛ همینطور به کلوب
میتونستی از قبل بهم بگی که . . ممکنه دیر کنی و
نگرانم بودی ؟ - . البته که بودم . نگرانت بودم -
. اوضاع بیرون بدجوری خرابه ؛ خودت که میدونی
ببینم ؛ مشروب خوری کردی ؟
آره ؛ فقط یه کم ؛ همراه بچه های روزنامه ؛ . . آخه خیلی بهم اصرارکردن
صادق " ؛ این روزا باید حواستو حسابی جمع کنی ؛ " . میدونی . . بچه دیگه داره به دنیا میاد
. ببخشید . . تو درست میگی . . بخاطر اینکه مقالمو چاپ نکردن
. یه کوچولو ناراحت شدم . . - . . درسته ؛ امروز صبح روزنامه رو نیگا کردم
. مقاله توش چاپ نشده بود . . - . بخاطر سردبیر جدیده -
. از چاپش میترسه یا همچین چیزایی ؛ بی خیالش مشروب داریم ؟
. نخیر - واسه چی نه ؟ -
همه اشو سرکشیدم ؛ بخاطر اینه که نداریم ؛ . . خودت که میدونی ؛ ما
. خیلی این روزا اعصابمون خورده . . - . خیلی خب ؛ فهمیدم چی میگی -
. هوا خیلی گرمه
هیولا " چطوره ؟ " - . خوبه -
. امروز خیلی درد داشتم . تقریبا مطمئن بودم که داره به دنیا میاد
اسم " هیولا " روش نذار ؛ اگه دختر باشه چی ؟ - . . مهم نیس -
. دخترم باشه ؛ قدمش رو چشم . .
. فردا بعدازظهر میریم بیمارستان
آره ؛ قدمش رو چشم ؛ اما نه امشب ؛ . اجازه نمیدم وقتی مستی بغلش کنی
محاله مست باشی بدمش بغلت ؛ مطمئنم که . با کلّه میندازیش زمین
نمیندازمش ؛ قبلش . سه تا فنجون قهوه پشت سرهم میخورم
. نمیندازمش
. عزیز خودمه
. متکا رو بردار . موقع تمرینه
خیلی خب ؛ از پشتِش نه ؛ . باید از پشت گردنش بگیری ؛ حواست به سرش باشه
. صادق " ؛ بچه داره به دنیا میاد "
چی ؟ الان ؟ - . سریع یه تاکسی بگیر . داره زودتر از موعد به دنیا میاد -
. باشه . . آرامشتو حفظ کن
. کیف پولم
. ای لعنتی
خیلی خب ؛ دستمو بگیر ؛ میتونیم بیرون تاکسی پیدا کنیم ؛ . بیمارستان تا اینجا پنج دقیقه هم فاصله نداره
. نگو پنج دقیقه . حس میکنم همین جا دارم بچه رو به دنیا میارم
. کمک ! " آیسون " داره زایمان میکنه - . وقتو تلف نکن -
. خیلی خب . . نفس های عمیق بکِش - . مجبورم نکن نفس بکِشم -
. میتونم سریع یه تاکسی بگیریم
کدوم گورین ؟
! کمک
کسی اینجا نیست ؟
! ای لعنت
خدا همتونو لعنت کنه ! کدوم گدوری هستید ؟ چه اتفاقی واسه بقیه افتاده ؟
. دیگه نمیتونم راه برم
. آیسون " ؛ آروم باش " . بیا اینجا
حرف نزن ؛ . خودتو خسته نکن
. دراز بکِش
. دراز بکِش . دراز بکِش
. کیسه ی آبم پاره شده . یه کاری بکن . بچه داره به دنیا میاد
! کمکمون کنید آشغال کله ها ! بیدار شید
مشکل چیه رفیق ؟ تصادف ؟
. زنم مُرده ؛ بچه به دنیا اومده
. خونِ زیادی از دست داده
. هیچی . . کسی کمکمون نکرد
. آمبولانس خبر میکنم
بقیه کجان ؟
. اینجا ؛ کودتای نظامی شده
. هنوز شروع نشده ؛ بهم دست نزن
داری چیکار میکنی ؟ بیا غذاتو بخور ؛ ! و اینقدر هم درهای خونه رو محکم به همدیگه نکوبون
. اینکارو نمیکنم ؛ فقط به اتاق ها سر میزنم - واسه چی ؟ -
میخوام کوتوله ها رو بگیرم ؛ آخه تا پشتمو میکنم ؛ . از توی کتاب میان بیرون
کدوم کوتوله ها ؟ تو ؛ تنها کوتوله ای هستی که اینجاس ؛ مگه کس دیگه ای هم اینجا هست ؟
آره ؛ هست ؛ باید ببینینشون ؛ . خودشونو قایم میکنن
کوتوله ها ؛ تو کتاب " گالیور " هستن . " و همینطورم تو کتاب " آلیس
همونطور که " آلیس " رشد میکنه ؛ اونای دیگه . همون قدر کوچولو باقی میمونن
کدوم " عالیش " رو میگی ؟ همونی که چند روز پیش با شیشه زدت ؟
نه ؛ اولا که اسم اون " علی " بود و اصلا هم نزدم ؛ . بعدشم ؛ " آلیس " اسم یه دختر ؛ تو داستانه
. شما اونو نمیشناسین - . هرچی حالا -
. غذاتو بخور
فاطمه " ؟ " - چیه ؛ عزیزم ؟ -
میدونی ؛ پدرم دیروز بهم پول تو جیبی داد ؛ میتونیم باهاش کتاب " لوکی لوک " رو بخریم ؟
البته کتاب " جو دالتون " هم هست ؛ . . میدونی ؛ " جو دالتون کوچیکه " ؛
. باشه ؛ وقتی بابات رسید ؛ تو برو
. " خوش اومدی آقا " صادق
حالت چطوره " فاطمه " ؟ - . خوبم -
خوابیده ؟ - . شیر خورده -
عرق کرده . تخم مرغ نیمرو شده و . فلفل سبز درست کردم
. میدونم اون غذا رو دوست داری . تابستون ؛ بهترین فصله
. غذا درست کردن تو تابستون خیلی راحته . هندونه هم حسابی حال میده
مامان بزرگ " دنیز " اومد سر بزنه ؟ - . آره ؛ اومد سر زد و رفت -
. باید میدیدیش که چقدر خودشو گرفته بود
باهمدیگه دعواتون شد ؟ - واسه چی باید باهاش دعوام بشه ؟ -
. . دوباره همون حرفای همیشگیشو تکرار کرد
اینکه ما واسه نگهداری " دنیز " کفایت لازمو نداریم ؛ . . یا اینکه دلش واسه دخترش تنگ شده
یا اینکه شما نباید ازدواج کنین ؛ . . . از همین چرندیات بی معنی دیگه
اعتراف نمیکنه که . توانایی نگهداری از نوه اشو نداره
آخه اگه بخواد نوه اشو نگه داره ؛ اونوقت از کجا وقت اضافه بیاره که بره واسه خودش خوشگذرونی کنه ؟
. دوباره داره واسه تفریح به " بُدروم " میره
وانمود کرد که میخواد " دنیز " رو هم . باخودش ببره ؛ البته فقط وانمود کردا
. همینطور ؛ نیم کیلو گوشت قیمه هم واسش آورد
بهش گفتم که پدرش ؛ . . تمام احتیاجاتشو برآورده میکنه
. و اینکه گوشت چرخ کرده یا جگر اهمیتی ندارن . . از جوابی که بهش دادم خوشتون اومد ؟
. واسش یه پیرهن هم هدیه آورده . این قدر بهش بزرگه که تا زانوهاش میرسه
. بهش گفتم اون پیرهن تازه سه سال دیگه اندازه اش میشه
. تو خیلی خوبی دنیز " امروز چیکارا کرد ؟ "
یه کتابی به اسم " گنجیه ی آلیس " ؛ . یا همچین چیزاییو خوند
تمام روز درموردش حرف میزد و میخواد با پولش . کتاب " جویی کوچیکَه " رو بخره
کتاب ؛ تنها چیزیه که واسش مهمه ؛ اون کتابای . زیادی میخونه و هیچوقت هم شیطونی نمیکنه
چی شده ؟ چی بهت گفتن ؟
. " ما داریم از اینجا میریم " فاطمه . همونطوریکه قبلا حرفشو زده بودیم
. یادت نره
. من وضعیت سخت و طاقت فرسایی دارم
خدا اوناییو که باعث و بانی شدن که . ما اینطوری زجر بکِشیمو لعنت کنه
. " کافیه " فاطمه
. خیلی خب . میرم شامتو بیارم
. پولتو میذارم اینجا . واسه دوماهِ گذشته اس
نمیخوامش ؛ . همونی که دادی کافیه
. خواهش میکنم بگیرش
وقتی اینجا نیستی ؛ . خونه رو به صورت منظم تمیزکاری میکنم
. شاید یه روزی برسه که دوباره برگردی
. " ما دیگه هیچوقت برنمیگردیم " فاطمه - . بذار غذاتوبیارم -
هِی ؛ جوون ؛ صبح بخیر ؛ . فکر کنم خوابم برد
. بخاطره اینه که صبح خیلی زود بیدار شدیم
بابا ؛ فکر میکنی سرعت قطار چقدر باشه ؟ مثلا صد کیلومتر ؟
. اینقدرها نیست
پس ، سریع تر از ماشین ها حرکت نمیکنه ؛ درسته ؟ . اما بازم سریعه
وقتی از خواب بلند شدم ؛ سعی کردم که . درختا رو بشمرم ؛ اما فقط تا هشتاد تونستم برم
. بعدش ؛ یهویی سرعتمون خیلی زیاد شد
. کاشکی تفنگ داشتیم - واسه چی ؟ -
. واسه وقتی که سرخ پوستا بهمون حمله کنن . اونا معمولا راه آهنو میبندن
وقتی قطارو متوقف کنن میان و . هرچی طلا تو قطاره رو میدزدن
ما که طلا نداریم ؛ . پس دردسری هم واسمون پیش نمیاد
. تو اصلا هیجانزده نیستی
. اینو بگیر
. قبلاها ؛ خیلی هیجان داشتم . اما دیگه تحمل هیجان و این چیزا رو ندارم
! بهت که گفتم ؛ سرخ پوستان ؛ واسه دزدی اومدن - . همین دور و برا باش ؛ زیاد دور نشیا -
دنیزِ کابوی " ؛ اسلحه ی خودشو " . به سمت سرخ پوستها نشونه رفت
. سرخ پوستا ؛ غافلگیر شدن
. دستاشونو بالا بردن و تسلیم شدن
. هیچکی جرات نداره با " دنیز کابویِه " دربیفته
. پلیسه
. سفر خوش ؛ کنترل کارت شناسایی
این آقای خوشتیپ کیه همراهته ؟ پسرته ؟
. سفر خوش
خیلی خب . . حالا میایی یه بار دیگه اونایی که درموردش حرف زدیمو تکرار کنیم ؟
! من که یادم نرفته چی گفتی - . پس ، واسم بگو -
وقتی رسیدیم خونه ؛ زیاد سوال نمی پرسم ؛ . و سعی میکنم پسر خوبی باشم
اگه دعوا پیش اومد ؛ ناراحت نمیشم ؛ . بخاطر این که بابابزرگ یه کم عجیب و غریبه
. اونجا خیلی شلوغ پلوغه . آخه خونواده ی بزرگیه
. . خونواده ی خودمونن ؛ اما اونا هم
. مشکلات خاص خودشونو دارن . . - . بله -
هیچ سوالی از عموم ؛ . . درمورد وضعش نمیپرسم
بخاطر اینکه عموم ؛ . . . که داداش توئه ؛ با ما فرق داره
اون تو فهم چیزا کُنده ؛ . اما مرد بزرگیه
. و ؛ با بچه های دیگه دعوا نمیکنم
پدر بزرگو ؛ تا وقتی ازم خوشش نیاد ؛ . بابابزرگ صدا نمیکنم
ممکنه اولش ازم خوشش نیاد ؛ . اما بخاطرش ناراحت نمیشم
اگرم ازم خوشش اومد ؛ . میتونم " بابابزرگ " صداش کنم
واسه چی داریم خونه ی بابابزرگ میریم ؟
. تو خیلی سئوال میپرسی
. تو دیگه دوسم نداری
چی ؟ - . هیچی -
. بابا ؛ داری دستمو درد میاری - واقعا ؟ -
. ببخشید
! " وایسا . . " دنیز ! " دنیز "
. کسی این دور و ورا نیست . باید تو مزرعه باشن
. زود برمیگردن - اینطور فکر میکنی ؟ -
! از کجا میدونی ؛ آقا باهوشِه ؟
! سلام ؛ قهرمان
تو بابابزرگمی ؟
! پسرم
. خوش اومدی رئیس کوچولو چی باعث شده پیشمون بیای ؟
وراجیو تموم کن ؛ . اسبو ببر اصطبل
. باید از قبل خبرمون میکردی
! پسرم . من ؛ مامان بزرگتم
الان چند سالته ؟
داری کجا میری ؟
داری کجا میری ؟ - ! ولش کن بره -
! جرات داری برو دنبالش ! اگه رفتی ؛ تو حق نداری اینجا برگردی
بابا ؛ داری کجا میری ؟
خیلی خب ؛ دیگه ؛ . ایندفعه دیگه باهات میام
! " قسم میخورم دنبالت بیام ؛ " صادق
. چمدون هامو آماده کنین
یه بار اینجا رو ترک کردی ؛ . و دوباره قرار نیست همچین اتفاقی تکرار بشه
جلوت دراز میکِشم و برای رفتن از اینجا ! باید از روی جنازه ی من رَد بشی
آخرین بار ؛ سکوت کردم ؛ ! اما ایندفعه ؛ میگیرم یه کتک حسابی بهت میزنم
. تو قرار نیست از اینجا ؛ هیچ کجا بری
. یالا . . بیا تو
. دنبالم بیا طبقه ی بالا
از خونه ی ما خوشت اومده ؟
. . برو تو
. آره . . اون اتاق
دنیز کوچولو " و باباش ؛ وارد جنگلی شدن " . . که بدست جادوگری شرور و بدذات نفرین شده بود
در طول راه ؛ جادوگر و هیولاهای تحت فرمانش . . سعی کردن که " دنیز " رو بدزدن
. و اونو به داخل چاهی نفرین شده پرتاب کنن . .
دنیز " متوجه این موضوع شد ؛ " . . اما هیچ ترس و وحشتی به دلش راه نداد
. بخاطر اینکه پدر قهرمانش ؛ همراهش بود . .
یالا ؛ برو تو ؛ باید خسته باشین ؛ . لباساتونو عوض کنید
گرسنه هستید ؟ اول یه چرت میزنین یا میاین واسه غذا خوردن ؟
چیکار کنم ؟ . دارم میرم
! ای خدا . . امروز ؛ شادترین روزِ زندگیمِه
. خوش اومدی
ممنون ؛ معذرت میخوام که اولش . حتی نتونستم بهت یه سلام بکنم
. ایرادی نداره
سکینه " ؛ بیا سالاد کاسنی درست کنیم ؛ " . آخه " صادق " خیلی دوس داره
یه مقدار هم کره ی گاوی داریم ؛ ما همین طبقه ی . پایین هستیم ؛ لباساتونو عوض کنین و بیاین پیشمون
زودباش " سکینه " ؛ بیا سرِ یکی از مرغ ها رو ببُریم . و واسه نوه امون سوپ درست کنیم
. بالاخره آرزوم برآورده شد
. نمیخواد به رفتار پدرت اهمیت بدی
. . ممکنه چند روزی قیافه ی عبوس بگیره ؛ بعدش
. خودت که میدونی . . اون مردِ دیوونه ایه
No comments yet. Be the first to leave one.