처음 61줄입니다.
"عشق نجيب من"
×قسمت 19: باهام ازدواج كن- بدترين پيشنهاد×
دامپزشكي؟ - بله -
خانواده ات چكارن؟
باغ دارن
ميفهمم. پس سرشون خيلي شلوغه
بله
احتمالا براي همينه كه نتونستن دخترشون رو به نحو شايستهاي بزرگ كنن
مادرجان
مامان
درست ميفرماييد هنوز چيزهاي زيادي هست بايد ياد بگيرم
لطفا والدينمو به خاطرش سرزنش نكنيد
آدماي خوبين
ميفهمم. ميتوني تنهامون بذاري الان؟
بايد با پسرام صحبت كنم
كجا ميري؟
برميگردم
بذار برم
مامان، مجبور بودين اينجوري بندازينش بيرون؟
دختر خيلي خوبيه - خفه شو -
مثل يه خواهر بزرگتر ميمونه برا همين منم بچه بازي ميكردم
انتظار داري باور كنم؟
هنوزم فكر ميكنين ميفتم دنبال دوست دختر برادرم؟
!واقعاكه
!برو كانگ هونو بيار. همين الان
مجبوري اينجا بموني؟
ازت ميخوام بري هتل يا اتاق پشتي كه كانگ جون بود
چيزي نيست
اينجا راحتترم
بهت قول ميدم ديگه اين اتفاق نميفته
پس ديگه مثل امروز ولم نكن
بخور
گفتم بخور
×مادر×
اينكارو نكن
برو خونه
تنهايي اينجا چيزيم نميشه
عمرا
برو خونه و فردا دوباره بيا
لباسامم بيار
مال رانگم همينطور
چا يون سو؟ يا هر چي ديگه كه اسمشه اجازه نميدم
ميخوام دليلشو بدونم - واقعا نميدوني؟ -
وقتي بهش نگاه كني
با وجود جايي كه زندگي ميكرده خوب بزرگ شده
همزمان با درسش كارم ميكرد تا بتونه كلينيك خودشو باز كنه
اگه دانشجو بود ازش حمايت ميكردم،بهش افتخار ميكنم
اما به عنوان زن پسرم، بحث اون جداست
اين حرف آخره
اگه ميخواستم الان تمومش كنم، هيچوقت شروع نميكردم
!تو - ميخوام باهاش ازدواج كنم -
اگه قبول كنه
خانم، همه اتاق تميزه
اين تو كشو بود
بندازش دور
×قرارداد رابطه بين لي كانگ هون و چا يون سو×
پس قضيه از اين قراره؟
انقدر از ازدواج كردن متنفري؟
قرارداد رابطه؟
اينجوري شروع شد، اما الان ديگه اينطوري نيست
آره. احساسات تغيير ميكنن
No comments yet. Be the first to leave one.