처음 101줄입니다.
تقدیم میکند opus-sub تیم ترجمهی «Dororo»
«مهمونی تموم شده»
«ولی من هنوزم دلم میخواد برقصم»
«حتی نمیتونم بخوابم»
«یه روزی آتش اشتیاقم، خاموش میشه»
«...از همون اولش میدونستم»
«یه روزی این شعله خاموش میشه»
«فکر میکردم به هیچی احتیاج ندارم»
«ولی حتی الانم، من خیلی جدیام»
«هنوز وقت دارم موفق بشم»
«ولی میخوام بسوزونمش، عزیزم»
«ببخشید عزیزم، اونقدرا آسون نیست»
«ولی مطمئناً اونقدرا هم بد نیست»
«بهم آتش بده»
«روشنش کن، عزیزم» «چون من قراره بسوزونمش»
«مهمونی تموم شده»
«ببخشید عزیزم،عجله کن» «هنوز وقت دارم موفق بشم»
«ببخشید عزیزم،عجله کن» «هنوز وقت دارم موفق بشم»
«بهم آتش بده»
«روشنش کن، عزیزم» «چون من قراره بسوزونمش»
«قسمت چهارم: داستان شمشیر نفرین شده»
....شمایی که اونجایی
بیخیالش شو
حتی یه کلمه از حرفاتم نمیشنوه
اون گوشهاش ناشنواست
الان نیم ساعته که همینطوری اونجا وایساده
مثلِ موش آبکشیده شده
فقط نگرانم که نکنه سرما بخوره
بارون... گمونم داره به صدای بارون گوش میده
!هان؟ مگه بهت نگفتم نمیشنوه
فقط همچین حسی دارم
تو دخترِ یه خانوادهی ثروتمندی، مگه نه؟
خوب حرف میزنی و چهرهی خانومانهای داری
مشخصه یه دختر روستایی معمولی نیستی
درست گفتم، نه؟
...خُب
گذشته ها گذشته الان منم یه دستفروش سادهام
...حالا هرچی
راستی، داری با این جدیت واسه چی دعا میکنی؟
رزق و روزی؟
دارم دعا میکنم که برادرم هرچه زودتر به خونه برگرده
مگه کجا رفته؟
پنج سال پیش، به میدان جنگ رفته
پنج سال؟ اگه این همه مدت گذشته ...حتما تا حالا
....کمکم... کنید
!وای نه
هی! داری کجا میری؟
پسرا؟
یهدفعهای چرا شروع به دویدن کردی؟
این دیگه چیه؟
یه آدم چطور میتونه همچین کاری کنه؟
تو دیگه از کجا پیدات شد؟
تو این کارو کردی؟
لعنتی. آخه واسه چی همچین کاری کردی؟
شمشیر تشنه به خون بود
واسه همین اونا رو کُشتم
شمشیر تشنه به خون بود؟ چرا مُزخرف میگی؟
این یه شمشیرِ معمولی نیست
این شمشیر زندهست، نفرین شده و از خون انسان تغذیه میکنه
....وقتی این شمشیرو به دست بگیری
تو رو تحت کنترل میگیره تا هر انسان زندهای رو بکشی
پس میخوای بگی این قتلِعام تقصیر شمشیر بوده؟
پس اون چیه؟
اون پوزخند مسخره که رو لباته
پس تو هم مثلِ خودمی
تو اون شمشیر هم یه اهریمن نهفتهست
ولی به اندازهی شمشیر من سریع نیست
هی، هیاکیمارو
شکستش دادی؟
از اینجا افتاد پایین؟
انگار افتاده... هی
آهان، پات چند لحظه صبر کن
کجا افتاده؟
ایناهاش، پیداش کردم اون شمشیرم اینجاست
خیلی وحشتناکه باید بندازمش دور
پسرا؟
کجا رفتین؟
....برادر
!داداش
خدا رو شکر که بهوش اومدی
اُسوشی
آره، خودمم
تمام این مدت روز و شب برات دعا میکردم
که سالم و سلامت به خونه برگردی
....حالا که برگشتی
چی شده؟
دنبالِ چیزی میگردی؟
نه، چیزی نیست
دوباره خودش برمیگرده پیشم
لعنتی، صبر کن نمیخوام اون طرفی برم
ولم کن، نمیخوام از این راه برم
....شمشیر احمق
بچهجون، داری اونجا چی کار میکنی؟
برگرد به شهر ...پرسه زدن تو این جنگلها خطرناکه
!اون قاتل روح ـه
....نمیتونم ولش کنم
منو ببخش، اُسوشی
جنگیدن وظیفهی هر سامورایی ـه لطفا اینو درک کن
پدر و مادر مراقبمون خواهند بود
به زودی برمیگردم
...برادر عزیزم
No comments yet. Be the first to leave one.