처음 200줄입니다.
>
به «ملت کریپر» خوش اومدید.
خیلی هیجان دارم که در مورد مأموریت امروز بهتون بگم.
فقط همینقدر بدونید که لازمهش اینه که از یه قطار در حال حرکت بپریم پایین.
آره، خلاصه اینجوریاست.
برای اینکه کل داستان رو براتون توضیح بدیم،
ریکِ جذاب و بسیار بسیار خوشتیپِ من اینجاست.
این چیه دیگه؟
فکر کنم بهتره یه ذره توضیح بدیم...
- که قراره چه اتفاقی بیفته. - چی قراره پیدا کنیم؟
یه شاهکار از تنها و بینظیرترین...
بهشون نگو. باید خودشون ببینن.
اصلاً دلتون نمیخواد این یکی رو از دست بدید.
اونور میبینمتون.
به قسمت ۲۷ خوش اومدید.
- قدم اول: جیم شدن از دستِ نگهبانا. - حله.
کل تجهیزاتمون رو لازم داریم که دست «جیدی»ـه.
- مأمور زباله. - اون مأمور زبالهست.
سلام!
ببخشید خانم. این واگن بستهست.
برو شکایت کن.
از دیدنتون خوشحال شدم.
مگه چی میتونه خراب بشه؟ هیچی، مگه نه؟
- نه. بزن بریم.
- قطار! - بدو!
بفرمایید تو، لطفاً.
خودِ خودشه!
وای خدای من، این همونیه که فکرشو میکنم؟
- یه اثر از «باسکیا»؟ - اینطور میگن.
مال زمانیه که کارهاش هنوز میلیونها دلار فروش نمیرفت،
وقتی که هنوز فقط یه نقاشی رو دیوار بود.
- این بینهایت باارزشه. - آره.
شک نکن.
خب بچهها، خودتون که روال کار رو میدونید.
تا جایی که میتونیم مدرک جمع میکنیم و بعدش میزنیم به چاک.
- ببینید، ولی از همه مهمتر... - دست نزنید.
«ورن»، نوبت توئه.
داداش، لازم نیست دو بار بگی.
هی، هی، هی، «جیدی»، این کار درست نیست مرد.
- چه غلطی داری میکنی؟ - جیدی، بهت گفته بودم.
ببین، من اصلاً مطمئن نیستم این واقعیه یا نه.
این میتونه شانس ما باشه، ریک.
نه، ما دست نمیزنیم. قانونمون اینه.
آره خب، ریدم به این قانون.
بسه دیگه، عوضیبازی درنیار. اون وسایلو بذار سر جاش.
یالا بریم.
دمت گرم، خودشه.
هی، هی، هی! بچهها! بچهها!
- بچهها تمومش کنید! هی! هی! - بچهها، بس کنید!
- شل کن مرد. - عوضی.
دیگه شورشو درآوردی، جیدی.
وسایلتو جمع کن و بزن به چاک. اخراجی.
ما اینکاره نیستیم. برو.
میدونی، در هر صورت ترجیح میدم پولدار باشم تا اینکه مثل شماها یه آدم هیچکاره باشم.
-حالت خوبه؟ -آره.
بیاین اینجا!
اوم... بچهها؟
هشتاد و دو.
هشتاد و دو هزار بازدید؟
-پشمام، ترکوندیم! -نه.
هشتاد و دو. دقیقاً فقط ۸۲ تا.
وای، عجب. من که سر در نمیارم.
آخه باید چیکار کنیم تا کانالمون بترکونه؟
-پورنهاب؟ -عمراً. من یکی تن به این کارا نمیدم.
نمیدونم.
فکر کنم اصلاً به چشم نمیایم.
یه چیزی دارم که شاید حالتونو جا بیاره.
از طرف ادارهی آب و برق.
اسمش «پاراگون»ـه.
یه هتل قدیمیه اونطرفِ ساحل.
خب، من یه جستجوی حسابی تو اینترنت کردم.
ظاهراً پاراگون همون جاییه که اون گانگستر افسانهای،
«مایر لانسکی»، ۳۰۰ میلیون دلارِ مفقودشدهشو پنهان کرده.
پسر، پول خیلی زیادیه!
خلاصه ظاهراً هر کسی که
رفته دنبال این پول، دیگه هیچ اثری ازش پیدا نشده.
افسانههای محلی میگن
اینجا قلمروِ شیاطینه،
و اصلاً خوشش نمیاد کسی مزاحمش بشه.
به نظر... خطرناک میاد.
پسر، فکر کن با ۳۰۰ میلیون چه کارهایی که نمیشد کرد.
منم دقیقاً همینو میگم.
منظورم اینه اگه دستمون به اون پولا برسه،
دنیا به آخر نمیرسه اگه یه مقدارشو واسه خودمون برداریم.
ببینید بچهها، ما یا برای خودمون اصولی داریم یا نداریم.
کار ما فقط مستندسازیه، همین و بس.
قبل از اینکه فکر و خیال به سرتون بزنه، ما تیمی میریم تو.
دیگه از کارهای انفرادی برای جلبتوجه تو شبکههای اجتماعی خبری نیست.
قول میدین؟
-آره، آره.
-باشه. -خوبه.
در واقع، اوم...
منم یه غافلگیریِ کوچیک براتون دارم.
-واقعاً؟ -آره.
اوه. واو. یه جورایی... متمایزه.
اه، چه وحشتناک!
متمایز؟ اوم، خب. این زیاد به نظر نمیاد که...
نه، منظورم متفاوت از نوعِ خوبش بود.
میدونی، مثلاً متفاوت مثل لیدی گاگا، خب؟
-آره، درسته. -دایان، وایسا.
وایسین، بچهها؟
چه خبر، بچهها؟ این تیپ و کلاس ما رو میبینین؟
آره، مطمئنم کارِ باسکیاته.
تا حالا اسم این یارو رو نشنیده بودم، ولی میدونم خیلی میارزه.
در ضمن، فقط میخواستم یه سلامی هم بکنم به
گروه قبلیم.
چه خبر، خزندهها؟ میدونم دارین نگام میکنین.
و چه حسی داره که یه مشت آسوپاسِ هیچکارهاین؟
بله، بله، تادِ رئیس وارد میشود. همهچیز رو به هم میریزم.
روانیِ کامل.
خائن.
دایان کجاست؟ تا الان دیگه باید میرسید.
تو نباید بدونی دوستدخترت کجاست؟
ورنون؟
- جدی؟ اینجا؟ - چی؟
و سفر تفریحی همچنان ادامه داره.
به علم من بیاحترامی نکن، باشه؟
ببین، زرده بهم کلی انرژیِ مشتی میده.
قرمزه به گردش خونم کمک میکنه،
و مغزم رو تیز نگه میداره.
و سبزه هم، خب، سبزه بهم
تمام مواد مغذی که بدنم نیاز داره رو میده، افتاد؟
پس اون بنفشها چی، ورن؟
انگار بنفشها خیلی زیادن.
خب، یعنی، گوش کن،
بدون تیاچسی که سلامتی معنا نداره!
- وای، خدای من.
- بالاخره.
فکر کنم اتاق رو اشتباه اومدی، رفیق.
نه، اشتباه نیومدم. من از رسانه وایس هستم.
- وایس؟ - همون خبرگزاریه، نابغه.
- سلام، فرانک. - تو کورا هستی؟
- این یارو رو میشناسی؟ - آره.
بهم پیام خصوصی داد. بیا تو.
چقدر وسیله! نه؟
اون بمبه؟
خیلیخب.
فقط منم که اینجا بوی مأمور به دماغم میخوره،
یا واقعاً بوی مأمور میاد یا من دیوونه شدم؟
من پلیس نیستم.
بیشتر شبیه قرب... دایان، بهترین موقع اومدی.
این پیرمردِ اُمُّل کیه؟
اسم من فرانک بالینجره.
خبرنگارِ وایس نیوزم.
اینجام چون میخوام هک کردنِ پاراگون توسط شما رو ببینم.
تو از کجا درباره پاراگون میدونی؟
پستِ دایان رو دیدم.
مثل بقیه.
معذرت میخوام.
گفتم که معذرت میخوام.
خب، همهمون داشتیم درباره این حرف میزدیم که چطور نیاز داریم
تا پیج اینستاگراممون رو ببریم یه لول بالاتر.
«فرانک» اینجا میتونه تو این کار بهمون کمک کنه.
- هی، ورن، نظرت چیه؟ - به نظر من که پلیسه.
- ریک؟ - نه، اصلاً حرفشم نزن.
- فکرِ بدیه. - دایان.
بهت اعتماد دارم. انجامش میدیم.
باشه.
ونِ باحالیه، نه؟
حیف که با خودش یه سگِ کارآگاه نداشت.
هی کورا، از ریک بپرس ببین یه گالن گازوئیلِ اضافه آورده یا نه،
همونطور که قرار بود بیاره.
صبر کن، فکر کردم نوبتِ «ورن» بود.
اصلاً و ابداً.
کورا به من گفت دایان گفته نوبت توئه.
یا اینکه میتونیم با ماشین من بریم.
این واقعاً مسخرهبازیه.
راستش، من مشکلی ندارم.
جام کاملاً راحته.
برنامه هواشناسی هیچوقت دروغ نمیگه.
خب، فقط بیاید مطمئن بشیم
قبل از اینکه طوفان شروع بشه از تونلها زدیم بیرون.
تونل؟
مگه در یا پنجرهای نداره؟
همهاش رو تختهکوب کردن و حصار کشیدن.
اوه.
بالاخره داستانت رو میخوای یا نه؟
این مال جیدی بود، الان امانتیه.
- تفریحِ خیلی شیکیه، نه؟
فکر کنم همون تماشای پرندهها برام بهتر باشه.
واقعاً اونقدرها هم بد نیست.
البته به جز یه سری شرایطِ خاص.
جدی؟ مثلاً چی؟
خب میدونی، من زیاد از اینجور...
حشرات موذی و صداهای عجیبِ توی تاریکی خوشم نمیاد.
چقدر دیگه باید بریم تو؟
دیگه باید نزدیکش باشیم.
فقط یه مشکل کوچیک هست.
اون دیگه چیه؟
همون.
- جدی؟ - آره.
ورن، بوی توئه یا بوی تونل؟ چون بوش خیلی بده.
حرف دهنت رو بفهم داداش. من بدنم همیشه تمیزه.
وایسید، همگی یه لحظه صبر کنید.
چی شده؟
کورا عزیزم، اصلاً از این خوشت نمیاد.
چی شده؟
همه سراتون رو بیارید پایین، زود!
وای، نه!
دورشون کنید! دورشون کنید!
No comments yet. Be the first to leave one.