처음 200줄입니다.
...احتمالا این فرصت را داشتهاید
که طعم و بافت بیهمتای .عسل "کولونی" را مزه کنید
امروز دربارهی خاستگاه و اسرار آن .به شما میگوییم
...در جنوب شیلی
...در میانهی یک برهوت درنده
...محصور در کوهستانی با زیبایی خیرهکننده
،ما زندگی میکنیم، کار میکنیم ...به اجتماع خدمت میکنیم و آواز میخوانیم
.گروهی از آدمهای آلمانی
.آواز خواندن مایهی مسرت ماست، برای زندگی
".شعار ما: "یاری کردن خوشبختی میآورد
...زندگی در نزدیکی طبیعت را انتخاب کردیم
.جدا از وسوسههای دنیای بیرون...
اینگونه حس میکنیم میتوانیم ...قلبمان را بارور کنیم
،و به همان شیوهای زندگی کنیم .که مقدر بوده انسانها در این زمین زندگی کنند
افسانهی سیاهی که اطراف ما ساخته شده .عمدتا از روی نادانیست
ناداناند، آنهایی که هراس دارند .از جماعتی که تکافتاده و پاک میمانند
،گرچه ما یک تحصنگاه مجزاییم ...به خودمان میبالیم بخاطر ارتباط قویای که
با کشاورزان شیلیایی .که نزدیکمان زندگی میکنند داریم
چون ما را آلمانی تصور میکنند .از آنجا که برادران و والدینشان روزگار سختی دارند
با اشتیاق برای ارتباط برقرار کردن ...که نقشیست در میان همه چیزهایی که
این جامعه امید دارد تقدیم ...اجتماع و دوستان شیلیاییمان کند
ما با شما این فیلم را قسمت میکنیم... .که سردابههای کُلنیمان نجات پیدا کرده
بعنوان چوپان این اجتماع ...امیدوارم که شایعات وحشتناکی
.که آوازهی ما را لکهدار کرده، برطرف کنم...
امیدوارم یاد بگیرید که فقط اندکی بیشتر .کُلنی ما را درک کنید
این فیلم بهلطف همکاری ...کریستوبال لئون و خواکین کوسینیو ترمیم شده
.و با حمایت مالی دولت شیلی...
روزی روزگاری، دختر زیبایی .بهنام ماریا در اجتماع ما زندگی میکرد
،ماریا زمانش را جای کار کردن .به رویابینی و بازی با حیوانات میگذراند
یک روز ماریا سرکشی کرد .و اجازه داد سه خوک از آغلشان فرار کنند
به او گفتیم: "تو صد روز و صد شب را "...بدون صحبت با احدی میگذرانی
شاید که بتوانی بر کاری که کردی" ".تامل کنی
.ماریا با خود فکر کرد "منصفانه نیست ".نمیخوام کسی به من بگه چیکار کنم
،پس یک شب، وقتی همه خواب بودند .ماریا از کُلنی فرار کرد
،تنها به درون جنگل گریخت ...دنبال مکانی برای پنهان شدن
.گرگ داره میاد
...نزدیکه
.گرگ داره میاد
.صدای نفسش رو میشنوم
.گرگ داره میاد
.ولی من رو به چنگ نمیاره
.سلام
.سلام
کسی اینجا هست؟
شیلیایی اینجا هست؟
...معذرت میخوام
.کمک لازم دارم
.من از کلنی میام
.یه گرگ بیرونه
سلام؟
سلام؟
.پناهگاه لازم دارم
...اگه یهکمی آب داشتید
...یهکمی غذا
.بسیار ممنون میشدم
.اگه میتونستید کمکم کنید
کسی اینجا هست؟
.لوم ندید
.من آدم خوبیام
کسی اینجا زندگی میکنه؟
...خواهش میکنم
.من واقعا ترسیدهام
.چیزی به گرگ نگید
.سلام
...ششش
...نترسید
.بهشون گفتم
!شما دوتا خیلی شجاعید
چطور از دست گرگ فرار کردید؟
.نگران من نباشید
.نمیخوام بخورمتون
...واقعا
.قسم میخورم
...بهشون گفتم که من مثل گرگه نیستم
...که ما جامون امنه
.که قراره خانهی خودمون رو داشته باشیم
.تا آرومشون کنم
بهشون گفتم .باید استراحت کنید و غذا بخورید که قوی بشید
.حالا من اینجام
.و میشه گفت حرفم رو فهمیدن
...بخواب، فرزندم، بخواب
...ما میتوانیم
.آرام بگیریم...
...ما میتوانیم بنشینیم
.بیصدا...
.دلم برای هیچکس تنگ نشده
.اینجا میتونم بازی کنم و آواز بخونم
خوکهای کوچولوم رو تبدیل ...به مخلوقات زیبا میکنم
.که هیچوقت من رو تنها نمیگذارند
از یک توپ جادویی کمک میگیرم .و هیچکس تنبیهام نمیکنه
.ماریا اینجاست
خیلی خوشبخت و آرام بنظر میاد .که داره خانهاش رو میسازه
...ماریا
...ماریا
.پرندهی کوچولوی من
من رو احساس میکنی؟
من رو میشنوی؟
...ماریا
.کاش خوشبخت بودی
خانهات از چی درست شده؟
در و پنجرهها رو بستی؟
...یادت باشه
که یک غریبه نباید .پا درون یک خانهی واقعی بذاره
...یک توپ و یک چراغ
به من بگید میتونم ...حیوانات، جانوران
.و انسانها رو تغییر شکل بدم
.باران میبارد. باران میبارد
.زمین تر میشود
.بچهها خوشحالاند
.علف هم میروید
.باران میبارد. باران میبارد
.باران میبارد. باران میبارد
،و وقتی بهقدر کافی بارید .باز متوقف میشود
.باران میبارد. باران میبارد
.زمین تر میشود
.بچهها خوشحالاند
...دوست دارین یه بازیای کنیم
که خودم ساختمش؟...
.سُمهاتون رو تبدیل کنید به دست
.سُمهاتون رو تبدیل کنید به پا
.کیف میده، میبینید
اسم مخلوقات من چیه؟
.خوکچههای دستدار
.خوکچههای پادار
.راه رفتنشون عجیبه
.و خیلی خوب زمین میخورند
وقتی توی جنگل ...از دست گرگ فرار میکردم
.بهیکباره چشمهام بسته شد...
همونموقع بود که حفرهی کوچکی .در یک درخت دیدم
تمام حیوانات جنگل پریدن .داخل اون حفرهی کوچک
:به خودم گفتم
".داره میخورتشون. مراقب باش"
"!داره میخورتشون"
...اما نه
حیوانکوچولوها میخندیدن... .و مثل خردهنانهای ریز به زمین میریختند
...و گلها از زمین دراومدند
...دورتادور درخت
.و من میدونستم که اینها همون حیوانهان
درخت برای آوردن این همه حیوان کوچولو .ازم تشکر کرد
".من هم گفتم، "قابلی نداشت
:و درخت گفت
ماریا، بخاطر سخاوتات" ".بهت یک هدیه میدم
.ناگهان از خواب پریدم و یک سیب سرخ دیدم
...خوردمش و حالم خیلی خوب شد
...انگار قوی بودم، ارادهای برای بلند شدن
قدرتی برای خلق چیزهای زیبا... .با دستهام و جانام
.یک لباس جادویی دارم
.بهشون برای کریسمس لباس دادم
.شب کریسمس
.چشمهای سیاهشون، چشمهای جانوران بود
صحبتها یا قیافهشون .هوشمندانهتر از خوکها بود
.بهشون گفتم اسمم ماریاست
.یک مادر. یک فرشته
.ماریا عشق و توجه است
.از امروز شما پدرو و آنایید
.آنا و پدرو
...بهشون گفتم
".بهتون هرچی بلدم یاد میدم"
".و شما فرزندان خیلی خوب میشید"
".هیچ دلیلی ندارید که از اینجا فرار کنید"
.به خوک کوچکتر اسم پدرو رو دارم
.و خوک بزرگتر، اسم آنا
.به هردوشون اسمی بخشیدم
.بهشون تشخص بخشیدم
.خیلی عمیق
.خیلی عمیق
.این ماریاست
.از آفتاب تا آفتاب کار میکند
.مدتهاست استراحت نکرده
.دیگر آواز نمیخواند
.غمگین است
.پرندهی کوچک من
.کمی استراحت کن
.هنوز خیلی کار داری
خانهات از چی درست شده؟
.تنها راه درامان بودن، گوشکردن به حرف من است
...این قصهایست به نام
."سگ و خانه"
.روزگاری سگی بود که در خانهای زندگی میکرد
.سگ خیلی بیتربیتی بود
.چقدر بد بود
،خانه به او میگفت ".سگ... مراقب رفتارت باش"
".سگ... غذات رو بخور"
.ولی سگ گوش نمیکرد
.تمام مدت پارس میکرد و گاز میگرفت
،علیرغم همهی اینها .خانه با همهی وجود دوستش داشت
و این محافظتش میکرد در برابر تمام .خطراتی که در جنگل دامنگیرش میشد
خانه سگ را بیش از هر چیز .در دنیا دوست داشت
:خانه به او میگفت "...هیچوقت فرار نکن سگ کوچولو"
.هیچوقت از پنجره بیرون نپر" "...ممکنه گم بشی
و دیگه نتونی..." ".راه برگشت رو پیدا کنی
ولی سگ کوچولو گوش نکرد .و از پنجره بیرون پرید
.وقتی با تمام نیرو میدوید، میخندید
دیگه نمیخوام به غرغرهای .این خانهی پیر گوش کنم
...سگ کوچولو دوید و دوید
و آنقدر دور شد که وقتی خواست برگردد .نمیدانست چطور
.اتفاق خیلی بدی برایش افتاد
باد، بوی زخم و استخوان شکسته را .با خود تا خانه آورد
.خانه خیلی غمگین بود
.روزها گذشت
No comments yet. Be the first to leave one.