처음 200줄입니다.
تـرجـمـه از: حـسـیـن Hossein Hidden
سمت راستت هستم.
- دوچرخهات مدل اسالآر 9 هست؟ - دقیقاً.
ایول. قبلاً یکی از اینا داشتم.
- جدی؟ - اما دیگه سوار دوچرخههای کربنـی نمیشم.
آلمینیوم از همه بهتره.
آره، تو فکر عوض کردنـش بودم.
تا کجا میری؟
- میرم تا «اولد تاپانگا» و برمیگردم. - اوه ایول، منـم همینطور.
- خیلی خوبـه که امروز یه پارتنر دوچرخه سواری دارم. - همینطوره.
بهرحال من جورج هستم.
هی. من زین هستم.
«خصومت»
بازداشت خونگیِ کوفتی حالا هم این؟
باورم نمیشه وسط این همه چیز زونا گرفتم.
بخاطر استرس هست، رفیق.
قدرت ذهن. قدرت تلقین.
- البته این بیشتر ویروس هرپس هست. - خفه خون بگیر بابی.
هی، هرپس زوستر رو میگم.
- انقد نگو هرپس. - این ابله مرغونـه.
علم همه چیز نیست. این کمکـت میکنه آروم بشی.
آروم بشم؟ ممنون مایکل. آخه چطوری آروم بشم؟
اونا من رو محکوم به عبور از مرزهای ایالتی، سرقتهای بزرگ و تعرض کردن. به گا رفتم.
کارم ساختهست، حاجی.
پسر عموتـه.
تحویلـش نگیر. میخوام حس بدی بگیره.
هی، خیلی وقتـه ندیدمـت مرد. کلات چقد حقـه.
گور بابات.
- خیلی هم خب. - سلام دنی.
بیا داخل. خوشحالـم که میبینمت.
دارم به جای جفتمون میافتم زندان، و این چیزیـه که آوردی؟
- کیک سارا لی؟ - من...
همینطوری وایسادم یچی گرفتم.
حالا هرچی. بیا ریدیفـش کن.
تیکهها رو بزرگ بزرگ ببُر. پونزده ثانیه بزارش تو ماکروویو.
خیلی خب. این دیگه...
فکر میکنی گلوتن داشته باشه؟
همهچی گلوتن داره.
هی، میدونی
سعی کردم به پلیس ها بگم همهاش کار تو نبوده
اما حرفـم رو باور نمیکردن.
- جدی؟ به پلیس ها گفتی؟ - گفتم. مثلاً...
اونا میدونستن کامیون و کسب و کار به اسم تو هست واسه همین...
اگه تو یه یخچال نمیدزدیدی هیچ کدوم از اینا اتفاق نمی افتاد.
آخه کی مینی یخچال رو ثبت میکنـه؟ یعنی چی آخه؟
اگه برادرت کامیون رو نمیدزدید هیچکدوم از این اتفاق ها نمی افتاد.
اینا همهاش تقصیر اون زنیکه گل فروش.
آره، اون زنیکه گل فروش هزینههای حقوقی من رو پرداخت میکنـه؟
اون 20 هزارتایی که بهم بدهکاری رو میده؟
داشتم پیش خودم فکر میکردم که عمراً اگه این زنیکه یه خودساخته باشه.
بعد از اون همه چرندیات درمورد ریختن شیر توی دهن؟
- خفه شو، دروغگو. چی داری میگی؟ - داری چه کوفتی میگی؟!
اون زنیکه گل فروش، شیر، چی میگی آخه؟
اصلاً تو کونـم نمیرفت که این .چرا با یه مرد سفید پوست ازدواج نکرده
و حدس بزن چی
همسرش میشه پسر یکی از هنرمندهای بزرگ ژاپنی.
رفیق، با پول هنر ازدواج کرده.
کلی چیز خفن دارن .که میتونیم بدزدیم
نه، جدی میگم. همه چی رو درمورد آثار پدرش بهم گفت.
- حالا داری با شوهره می چرخی؟ - نگران نباش، اسم واقعیـم رو که بهش نگفتم.
خودم رو زین معرفی کردم.
- اوه! - یا خدا.
اون بیرون داری بالماسکه بازی در میاری؟!
این کاری که میگم رو میکنی. کارت توی کلیسا رو تموم می کنی،
و بعدش من اون چک رو نقد میکنم. نقدش میکنم!
تو کار میکنی، من نقد میکنم.
و بعد من هی دوباره نقد میکنم.
تا زمانی که بتونم پول یه وکیل رو بدم که از زندان بیرون نگهام داره، هی نقد میکنم، خب؟
ریدیفه؟
به نظرت جوابـه؟
اون رو میبینی؟
من اونجا بودم. توی آشوبهای کی تاون. فقط توی قاب نیستم.
اگه از لنز های بازتر استفاده میکردن، میرفتم توی کتاب های تاریخ.
اوه رفیق، این خیلی خوبـه.
میخواید امتحان کنید؟
این خیلی سنگینـه، رفیق.
لعنت به این کار.
این دیگه چه کوفتیـه، بابی؟ درمورد اسلحه چی بهت گفتم، رفیق؟
- چی؟ - بیخیال، اینجا کلیساست.
- بزارش توی ماشین. - آروم باش. یادم رفتم.
دیک رو یادته؟ اون و دوستـش رو یادته؟
من دیک هارو نمیشناسم، رفیق. این روزا دیگه کی اسم بچهاش رو میزاره دیک؟
معاون معاون رییس جمهور سابق، دیک چینی رو میگم، رفیق.
یه تیز زد توی صورت دوستـش، رفیق.
باشه. میزارمـش توی ماشین.
قضیه معاطعه دانشگاه هاروارد درمورد کلاغها رو شنیدی؟
- من وارد لیست انتظار هاروارد شدم. - میدونم.
یه یارویی رو شبیه به دیک چینی کردن و اونـم میرفت سر به سر کلاغها میگذاشت،
بعد کلاغها میرفتن قضیه رو به همدیگه میگفتن.
از اون به بعد چینی هرجای کشور که میرفت
کلاغها دهنش رو سرویس میکردن.
میرفتن توی صورتـش غار غار میکردن و بهش نوک میزدن.
وارد لیست انتظار دانشگاه تگزاس در آستین هم شدم.
عجب.
هی، مرسی که برای اینا کمک کردید بچهها.
ما فقط اومدیم اینجا تا بهمون پول بدن، رفیق.
- به اندازه کافی پول نمیگیرید، درسته؟ - میدونی منظورم چیـه؟
هی، شنیدم دو سال پیش شروع کردید به کار کردن برای آیزاک.
درست شنیدم؟ بجای کار باهاش، گفتی کار براش؟
از وقتی بچه بودیم همیشه این کار رو میکرده
بهتون میگه که مساوی هستید اما همیشه اون میشه رئیس گله.
- صد سال عمراً بشه رئیس گله. - حتی سگ گله هم نیست.
آره، نه، اون مثل زیتا میمونه. کاترین زیتا جونز.
چی؟
ایول.
آره. اصلاً وسعت دید نداره.
آره، ولی خب من دارم. فقط کسی جز خودم نمیتونه ببینتـش.
اون ایدۀ سرقت آثار هنری؟
- بدجوری خوب بود. - آره.
ممنون مرد.
سیستم امنیتیش رو آپگرید کرده
اما من قبلاً که وارد شدم، پس دوباره هم میتونم.
آخرین بار چی دزدیدی؟
اوه، آه...
من...
همه جای دستشویش شاشیدم.
خیلی ها.
چقد خفن.
بهش گفتم که یه پیمانکارم و رفتم داخل.
خب ما هم میتونیم همین رو بگیم.
آره.
نه، اون رو دیگه انجام دادیم، میدونی...
خب میدونی، اما اصلاً ایده بدی نیست.
من مثل آیزاک نیستم. ما واقعاً براریم.
چی توی سرته؟
- زین، رفیق خودم. - آره.
ممنون که اومدی، مرد. میدونم دیر اطلاع دادم.
مرد، مرسی که دعوتـم کردی.
معمولاً باید برم سر رهبری کردن تمرین گروه کر، اما امروز بیکارم.
من میشناسمـت.
- شرمنده. با آدمای جدید یکم عجیبه. - اوه، نه، این...
بیا داخل.
اوه مرد، چه خونه قشنگی.
چه آشپزخونه قشنگی، مرد.
ممنون زین.
من میشناسمـت.
عزیزم، ما این کار رو نمیکنیم. باشه؟ اینطوری به مهمونهای جدیدمون خوش آمد نمیگیم.
یه لحظه بزار بهش آب نباتی چیزی بدم.
- اوه، من یکم اسمارتیز دارم. - جدی؟ توی جیبت؟
خیلی شیرینی دوست دارم.
میشه لطفاً یکم بهم بدی؟
اگه زین یکم بهت بده دیگه نمیگی میشناسمت؟
همیشه کلی از اینا توی ماشینـم دارم
- پس هرموقع خواستی، فقط بگو. باشه؟ - باشه.
- میشه برم دستشویی؟ - آره. مستقیم سمت چپ.
ممنون.
بخاطر خبر بدم مجازاتـم نکن
اما فکر میکنم لولههاتون نشتی داره.
از پشت کاشیها صدای چکه شنیدم.
قیر توش.
- جدی؟ - آره، فکر کنم.
ای داد بیداد.
باید به ایمی زنگ بزنـم.
- این کارای خونه دست اونـه. - رفیق، خودمون ردیفـش میکنیم.
میدونی چیـه؟ بزار یکم تحقیق کنیم.
- من تحقیق میکنم. - نه، زحمتـت میشه.
اصلاً مشکلی نیست. من دارمش.
- جدی؟ - آره، دارم دنبال لوله کش میگردم.
ممنون، مرد. تو بهترینی.
بهترین میفهمه کی بهترینـه.
هی.
خوبه. دنی یه پیام داده پر از چرت و پرت هایی که باید بخریم.
من حرفـم همینه رفیق. بلاخره، یه نقشه کوفتی.
- هی؟ - هی؟
لباس بند دار. از اینا میخوایم.
نه، رفیق. کشاورز ها از اونا میپوشن.
- لولهکش ها هم میپوشن. - نه، نمیپوشن. بازی که نیست.
- کجا یه کشاورز دیدی؟ - چند هفته پیش رفتم سیب چینی.
بیا این کوفتی رو بخریم.
خیلی خب.
و اینجا جاییه که همهچی انجام میشه.
واو. چقد خفن.
اونا چی هستن؟
اوه، اه...
اونا آثار پدر مرحومم هستن.
درسته. یادمه که بهش اشاره کردی.
- درسته. این تازه از گالری برگشته.
- تاماگو، جام مقدس. - واو.
قصد توهین به پدرت رو ندارم
اما فکر میکنم این آثار اونقدر ها خفن نیستن
در مقایسه با اونا آثار خلاقانه خفنی که تو درست میکنی.
جدی؟
آره، وقتی درمورد هنر زیبا میشنوم همچین چیزی رو تصور میکنم، میدونی.
بهم یه حس...
نمیدونم چطوری توصیفـش کنم. توی توصیف کردن زیاد کارم خوب نیست.
هنر رو هرطور هم که تفسیر کنی خوبـه.
هرچی به ذهنت میاد رو بگو.
میدونی، منظورم اینه که نمیدونم درست میگم یا نه، اما...
نمیدونم، یه جورایی...
غمگینـم میکنن.
حسی میده انگار...
چیزی درونـم گیر کرده،
نمیدونم، مثلاً توی سینه یا توی پاهام.
نمیدونم، همینطوری چیزایی که به ذهنـم میرسه رو دارم میگم.
واو، آم...
تو خوبی؟ چیز بدی گفتم؟ چیز بود...
نه، نه. عالی توصیف کردی. آم...
نمیدونم
بعضی وقتا حس میکنم که کلاه بردارم، میدونی؟
وقتی پدرم از دنیا رفت
No comments yet. Be the first to leave one.