처음 115줄입니다.
قدرتِ کیمیاگر مانع ویرانی ،کتابها شد
ولی هیچ راهی برای جلوگیری از مبتلا شدن رمانهای آکتاگاوا نیست
...اگه شرایط همینطور ادامه پیدا کنه
کجا داری میری؟؟
کجا دارم برم؟ میرم نفوذ کنم دیگه
میرم کتابهای آکتاگاوا-سنسی رو تطهیر کنم
«نه فقط «چرخدندهها بلکه همه کتابهاش رو
امکان نداره
بقیه چی؟
...اگه در کنار هم کار کنیم
اونا رفتن
تنها نویسندهای که باقی مونده تویی
روح نویسندگان شکسته شده و درون کتابهای خودشون محبوس شده
نمیتونن به حالت قبلی خودشون برگردن
!لعنتی
!پس تنهایی میرم
داری بیملاحظگی میکنی
نمیتونی تنهایی انگل رو شکست بدی
به هر حال که باید برم
تو چی گفتی؟
چی شده؟
اگه بتونیم ارواح محبوس شده ...رو آزاد کنیم
شاید بتونیم نویسندهها رو برگردونیم اون داره اینا رو میگه
حقیقت داره؟
نه، امکان نداره
...حالا که روحشون شکسته شده
برای احضار مجددشون به قدرتی برابر با تناسخ نیاز داریم
...حتیٰ کیمیاگر هم توانایی
!نه! تو نباید این کار رو بکنی
چی داره میگه؟
،احتمالِ این که عملی بشه خیلی کمه
ولی با استفاده از تمام قدرتهاش، احتمال ...بازنویسی قوانین کتابخونه وجود داره
اما میگه قالبش رو نابود میکنه
وجودِ این سنگ، برای ابراز قدرت و مشیت کیمیاگره
اگه بشکنه، کتابخونه حفاظتِ کیمیاگر رو از دست میده
من این کار رو میکنم
چی؟
اگه من «چرخدندهها» رو تطهیر کنم، میتونم تمام آدمهایی که داخلش حبس هستن رو آزاد کنم، درسته؟
پس این کار رو میکنم
اصلاً گوش دادی چی گفتم؟
از حالا به بعد، بدون قدرتِ کیمیاگر چجوری با انگلها مبارزه کنیم؟
اگه حالا کاری نکنیم، دیگه از این به بعدی» هم وجود نداره»
حق با توئه
دازای
روت حساب باز میکنم
چرا اسلحم از توش رد میشه؟
البته که رد میشه
اون آدمی که بارونی تنشه جسم فیزیکی نداره
این از مشهورترین آثارِ آخر «آکتاگاوا است، «چرخدندهها
این آدمی که بارونی تنشه و مرتباً ...جلوی نقش اصلی داستان ظاهر میشه
...و چرخدندهها رو میچرخونه
سیمایی از ترسِ غیرقابل بیان نویسنده است
این رمان داستان مشخصی نداره
...ترس خواننده و نزدیکیِ مرگ
رو ابراز میکنه
نقش اصلی داستان نماینده خودِ نویسنده است
این ترسها اون رو به سمت ...جنون سوق میده
و داستان وقتی به پایان میرسه که :همسر محبوبش بهش میگه مرگت نزدیکه
چی شده؟
هیچی
...هیچی نشده ولی
یک جورایی حس کردم مرگت نزدیکه
این داستان، داستانِ نومیدی خالصه
اگه بخونیش، بدون شک با حرفم موافقت میکنی، درسته؟
...تو
،دیگه آکتاگاوا-سنسی صدام نمیکنی نه؟
من بیشتر از هرکس دیگه دیدمش و بهش نزدیک بودم
من ترسش رو دیدم
هر بار که مینوشت، بخشی از خودش رو قربانی میکرد. ذهنش رو
روحش رو. تمام اینها رو قربانی نوشتن کرد
ریونوسکه آکتاگاوا همچین کسی بود
،تو گفتی از آثارش خوشت میومد
!ولی اصلاً نفهمیدی
چی رو؟
که خلقِ این آثار، قاتل اون بود
اون برای نوشتن عذاب میکشید
نگران میشد
و حتی سرِ نوشتن، گریه میکرد
!من همه اینها رو دیدم
...آکتاگاوا-سنسی
من این داستانِ درد رو تغییر دادم
چهرهاش رو نگاه کن که چطور دردِ ناشی از نوشتن از بین رفته
بدون نوشتن، اون خوشحاله
لبخندش رو ببین
یک انسان باید اینطوری باشه
اینطوری دیگه هیچوقت خودش رو نمیکشه
این ریونوسکه تو دنیای بدون ادبیاته
این دنیایِ خوشحالیه که اون بهش تعلق داره
چی؟
"ییری" "مرگِ یک مسیحی"
"راشومون" "دماغ"
"تنباکو و شیطان"
"شانس"
"تار عنکبوت"
چی کار داری میکنی؟
"پردهِ جهنم"
چی؟ چه خبر شده؟
"جاشومون" "مهمانیِ رقص" "خدای آگونی"
"در بیشه خیزران" "چرخ دستی" "کاپا"
"سراب" "چرخدندهها"
همشون تو قلب من آشیانه دارن
نه فقط من
بلکه تو قلب خیلیهای دیگه هم حضور دارن حتی بعضی وقتا زندگیهاشون رو تغییر داده
هیچکدومشون نباید ناپدید بشن
!بس کن
!دست نگه دار
...خیلی هم خوب بود
چی شده؟
هیچی نشده
...هیچی نشده. ولی
...یک جورایی
حس کردم مرگت نزدیکه...
متوجهم
ببخشید، آکتاگاوا-سنسی
...من...من
No comments yet. Be the first to leave one.