처음 200줄입니다.
میتونید اینجا بذاریدش
ازتون ممنونم
آره...
لیلا - هفته دوم
خب، پنجتا چیزی که دوست داشتم...
یک سال پیش بهم میگفتن
یک، سلامت روانی شوخیبردار نیست
به اندازه سلامت جسمی رسیدگی لازم داره
دو، واقعا همه به رواندرمانی نیاز دارن
برای همینه که الان من بیرون مطب روانشناسم هستم
- و کاری رو که باید... - شما...
- میخوای بیای داخل یا... - من...
اینم از دکتر تی خودمون!
به این روانشناس حرفهای نگاه کنید
که خوشگله و از ملانین میدرخشه
اوه
شرمنده. باید آدامسم رو تف کنم
دستمال اینجاست، سطل زباله هم اونجا
کل بسته رو بردار
فکر کنم بهتره برند دستمال کاغذی خودتو داشته باشی
حتما آدمایی که میان اینجا همش در حال گریه کردنن
از اونا که اسم و عکست روش چاپ شده
باحال میشه
فکر نکنم دلم بخواد مریضام بهم نگاه کنن و گریه کنن
بابام عکس خودشو رو همه وسایلش میزنه
دستهکلید، زیرلیوانی، اسپینر، برچسب سپر
بابا کوتاه بیا! آخ
- چی شده؟ - اینو میگی؟ بانمکه، نه؟
عاشق سلام کیتیام
خیلی دوست دارم یه روز برم ژاپن
- لیلا. داری میپیچونی - چی رو؟
پیچوندن
ریشه لاتینش میشه در... شکل منفی...
و منحرف شدهی بدخلقی - آفرین
آره. مامانبزرگ مجبورم کرد کلاس لاتین برم
یکی بهش گفته بود برای آزمون دانشگاه لازمه
پس الان زبونی رو بلدم
که هیچ احمقی حرف نمیزنه
انگار کم کلمات 12 قرن گذشته رو...
تمرین کردم. و طبیعتا...
- لیلا... - منم گفتم...
بهتره تو دستور زبان بهتر از ریاضی کار کنم
خب، دیگه زیادهروی بود ولی مامانبزرگ...
باشه. قبول
تو بردی. تسلیم شدم
خوشحالم برگشتی
خب، چارهای نبود
مامانبزرگه دیگه
خب، هفته پیش درمورد اعتمادسازی حرف زدیم
- آره. چیکار باید بکنم؟ - هیچی
یا هرکاری دلت میخواد
ولی برای من
اگه به همدیگه اعتماد کنیم
من درمورد احساسم صادقانه حرف میزنم
پس تو هم همیشه میتونی به من اطمینان کنی
- باشه - پس...
گرچه...
از جلسه قبلی یه فکر درگیرم کرده
و میخوام باهات مطرح کنم
وقتی تو آشپزخونه بودیم متوجه شدم که چقدر...
از صحبت درمورد سن دوست دخترت ناراحت شدی
میشه درمورد این موضوع حرف بزنیم؟
دوباره؟
یعنی، فکر میکنی من دارم ازش سؤاستفاده میکنم؟
میخوای پلیس خبر کنی
چون بهت گفتم از سکس خوشم میاد؟
من چنین حرفی نزدم لیلا
ولی هی داری تکرار میکنی که...
تو و کارا شبیه هم هستین
واقعا فکر میکنی حقیقت داره؟
بله
ولی اون 15سالهس و تو 18 سالته
تغییرات خیلی بزرگی تو این سنین اتفاق میافته
تو سن 15 سالگی نوسانات روحی کاملا طبیعیه
یک لحظه مقاومت
لحظه بعد نیازمند و بعدش معمولا...
تاکید زیاد روی سکس
ولی تو 18 سالگی خیلی از این چیزا
آروم گرفتن، و آدما به آیندهشون...
- فکر میکنن - آره، خب...
چرا اینا رو به من میگی؟
آیندهی تو رفتن به کالجه، درسته؟
دیدی؟ همینه
همین شونه بالا انداختن
هر دفعه که درمورد دانشگاه حرف میزنیم اینکارو میکنی. چرا؟
خب...
فکر کنم...
حالا هرچی. یعنی، خودت میدونی...
جدیده دیگه، پس...
آمادگیشو داری؟
آره فکر کنم
چون بعضی وقتا که آدما حس میکنن آماده نیستن
پسرفت میکنن
نسخهی جوونتر خودشون رو دوباره بازی میکنن
بله، خودم میدونم پسرفت چیه
ولی تو چطوری میخوای اونجا بشینی و نصیحتم کنی...
انگار که تو سن من آدم بهتری بودی؟ تلاش نکن
دهن مردم بازه
چی میگن؟
ام...
چرت و پرت
یه چیزی تو مایههای اینکه یه مدت...
میفرستنت اصلاح و تربیت و...
اینجور چیزا
خب، حالا میخوای بهم بگی، میدونی
چیکار کنم؟ ولم کن بابا
اگه چیزی هست که میخوای ازم بپرسی
من برای جواب دادن آمادهم
خب، حتما
هرچی دلت میخواد بگو
وقتی بچه بودم اشتباهاتی کردم
سکس داشتم
تجربههایی رو گذروندم
تجربههایی که منو وارد بخشهای جدیدی از زندگی کرد
میدونستم. هیجان داشتم براش
بیشتر به خاطر این بود که بچه بودم
وقتی 15 سالم بود
حامله شدم
تا یه مدت درکی از شرایطم نداشتم
و تا مدتها بعد از فهمیدنش
در حال انکارش بودم
«غیرممکنه حامله باشم»
فکر میکردم اگه بهش اعتراف نکنم واقعیت پیدا نمیکنه، ولی...
واقعیت داشت
خب، چیکار کردی؟
خب یه جورایی، خودم کاری نکردم
پدر و مادرم متوجه شدن
و منو فرستادن یه جایی
تا باهاش کنار بیام
بابام...
ترتیب فرزندخوندگی رو داد
مطمئن شد که
بدون اینکه مادر بشم به زندگی...
سابقم برگردم
و من... نمیدونم اون تصمیم...
درست بود یا غلط، ولی اینو مطمئنم
دقیقا به یاد میارم چه حسی داشتم از اینکه بچه بودم...
و وحشتزده
و تحت فشار از جانب والدینم
و اصلا علاقهای به
زندگی که اونا برام میخواستن نداشتم
اوه...
میفهمم
- جدی میگم - پس اگه زندگیت...
به اندازه زندگی من کنترل میشه
کمکی نمیتونم بکنم، ولی فکر کن شاید درمورد...
میزان فعالیتهای جنسیت...
داری زیادهروی میکنی
شاید این یه امتحانه
تحریک
معادل کلمهی انگیزش
یه احضار، یا یه رقابت
خب که چی؟ فکر میکنی من و کارا همینجوری میشینیم...
تمام مدت ناخنای همدیگه رو لاک میزنیم و...
- تخته بازی میکنیم؟ - میکنین؟
فکر کنم واسه این چیزا یه کم...
پیر شدیم. یعنی، هیچکس قرار نیست...
بازداشتت کنه، ولی...
یه کم عجیبه
فکر میکنی به خاطر همین تو هم از کارا خوشت میاد؟
چون کمتر عجیبه
اگه نسخهی کوچیکتر از خودت باشی؟
انقدر کوچیکش نکن. من عاشقشم
اینجاست که باید بپرسم چرا دوسش داری؟
اون بیگناهه.
انگار تو یه دوران دیگه بزرگ شده
پدر و مادرش خیلی سختگیر بودن
نه قند، نه...
نه کار با کامپیوتر، حتی تو طول قرنطینه
فقط یه تلفن داشت، تلفن سکهای بود
- چه ترسناک - آره، میبینی؟
خب شما دوتا چطوری میتونین...
تلفنی با هم حرف بزنین؟
سعی میکنیم
هروقت بتونیم. در حضور والدین
وقتی نتونین چی؟ چطوری ارتباط برقرار میکنین؟
شاید احمقانه باشه، ولی...
داریم کلمات رمزی میسازیم
یه کد
آره. بهتر میشه وقتی بتونیم...
در حضور بقیه که به حرفامون گوش میکنن
- با هم راحت صحبت کنیم - همم
وقتی که بتونیم...
راحت باشیم
ولی فعلا که نمیتونیم، پس...
به نظر میاد هر دوتون به شکلهای متفاوت توسط...
والدینتون حبس شدین
فهمیدم چرا به هم وابستهاین
آره. چندبار تونستیم همدیگه رو...
بیرون شهر ببینیم
همینجوری میشینیم و...
شهر رو تماشا میکنیم و برای خودمون...
شعر و داستان میبافیم. این دختر خیلی...
خلاقه دکتر تیلر
چندتا دفتر داره
پر از داستانهامون
و بعضی وقتا جالبه
و میمیریم از خنده
تو بقیه مواقع، واقعا...
راه فرار زیاد داریم. خیالپردازی میکنیم
No comments yet. Be the first to leave one.