처음 169줄입니다.
مادر گلهای صدتومنی رو خیلی دوست داشت
....اون معمولا نمیخندید
فقط وقتی گلهای صدتومنی رو میدید لبخند میزد
بعضی وقتا حتی بخاطر گل صد تومنی گریه میکرد
وقتی ازش میپرسیدم چرا گریه میکنه؟
بهم میگفت
اگر نمیدونستم خیلی بهتر بود
آرزوم اینه که کاش نمیدونستم
این گل وجود داره
هرچقدرم زیبا بوده باشه
من نباید دوستش میداشتم
....حرف های مادر
در قلب من ریشه کرد
و به بوته خار تبدیل شد
هرقت که تقریبا فراموش میکنم
خارها منو خراش میدن
هرچقدرهم یک گل زیبا باشه
من باید دوسش داشته باشم و اینو فراموش کنم
فقط بهش عشق بورزم بدون اون اینکارو بکنم
میتونم هروقت که بخوام ازش رومو برگردونم
ازش دست بکشم
اینطور فکر میکردم
فکر میکردم زرنگم و فقط اونکارو میکردم
اونا باید همین نزدیکیا باشن
پیداشون کن ، الان
بانو سان
من اشتباه میکردم
حالتون خوبه؟
چرا انقدر بد به نظر میاین؟
تو اینو درباره من گفتی
ولی خودتم خیلی خوب به نظر نمیای؟
شما حق ندارین اینجا باشین
برین
اگر ناراحتش کنی
زندگیت به خطر میوفته
باید فرار کنی
الان احساس خوشنودی میکنی؟
من همیشه
با کوچکترین چیز ها خوشنود میشم
شما هیچی در این باره نمیدونین
مواظب حرف هات و رفتارت باش
از سپیده دم تا غروب
تا هیچ کس نتونه در رفتارت نقصی رو ببینه
به همدیگه تعظیم کنید
پرنده هارو کنارهم قرار بدین
غاز های وحشی
برای زندگی جفت پیدا میکنن
غاز های وحشی
در صف های منظمی پرواز میکنن
وقتی اونی که در جلو قرار داره گریه کنه اونهایی که در عقب هستن ازش دفاع میکنن
این ادب و مهربانیه
هروقت جفتی رو پیدا کردن
هیچ وقت از هم جدا نمیشن
این صداقت و وفاداریه
اینها دو چیزی بودن که ما از غاز های وحشی آموختیم
اینو به یاد داشتین
ملکه جوان یکبار پرسیدند
چرا اون پرنده ها
در شب اول ازدواج باید در اتاق ما باشن
این جوابی بود که شما به من دادید
شما به همه سوال های من پاسخ میدادید
...من باید هرچیزی که میخوام رو بپرسم
بدون هیچ نگرانی که بی ادبانه باشه
چرا انقدر حالت بد به نظر میاد؟
پسرمون و عروس جدید دارن به ملاقات ما میان
چرا این همه سرباز مجهر نیاز داریم؟
فقط اینجوریه که من میتونم زندگی کنم
شاید زندگی من ارزش زیادی نداشته باشه
ولی دلم میخواد تا جایی که ممکنه زندگی طولانی داشته باشم و زنده بمونم
من سرم خیلی شلوغه و نمیتونم نوشیدنی شب اول رو باهات شریک بشم
کجا میخوای بری؟
تا چند رو ایینده به اتاقت سر میزنم خداحافط
تو نمیتونی اینکارو بکنی
چرا نه؟
پادشاه و ملکه منتظر ما هستن
ما به تازگی ازدواج کردیم
باید به اونا گزارش بدیم و احتراممون رو بهشون نشون بدیم
خیلی وقته که ملاقاتی نداشتیم و خیلی چیزها هست که باید بهشون بگیم
خودتو با این چیزا نگران نکن
تو چرا اینجایی؟
عروسی خواهرتو از دست دادی فکر میکردم اینجارو ترک کردی
چیزی هست که باید بگم ارباب رین
کی وقت کردی به ملاقات من بیای؟ مگر نباید الان در جولا باشین؟
بقیه رو بفرست برن
چطور جرات میکنی راه حرکت ولیعهد رو ببندی؟
خیلی مهمه دلت میخواد خنجرمو توی قلبت فرو کنم؟
ما به اجازه شما احتیاج داریم
بانو سان و من میخوایم ازدواج کنیم
والدین هردومون رضایت شون رو اعلام کردن
مراسم خاکسپاری پدر سان به تازگی تموم شده
توی فکر اینیم که بعد از ازدواجون از عزادری دست بکشیم
غیر ممکنه لطفا اجازه بدید ما باهم ازدواج کنیم
تو ولیعهد و زوج وانگ رین رو کنارت خواهی داشت
این باعث میشه مردم از غیبت کردن پشت سرت دست بکشن
زوج وانگ رین؟
اصلا میدونی اونا درباره ت چه چیزایی میکن؟
من از هرچیزی تو میدونی رو میدونم از الان به بعد توام باید بدونی
....اونا حتی میگن تو یکنفر رو کشتی
تا یک زن ودارایی هاشو بدست بیاری
این دلیلیه که بخاطرش سرو کلت پیدا شده؟
میخوای با سان ازدواج کنی فقط بخاطر من؟
...بزار
بانو سان بره
من ایون سان رو به جای پدرش به مقام وزیردارایی منصوب میکنم
اینجوری باید کنار من بمونه و از دستورات من پیروی کنه
اون تحت کنترل من قرار میگیره و نمیتونه هیچ جایی بره
پس میخوای اونو توی قفس زندانی کنی؟
اونو در قفس نزدیک خودت نگه میداری بهش اب و غذا میدی
اینکار انقد برات جذاب و سرگرم کننده؟
میدونی چقدر خودمو به خاطر تو قربانی کردم؟
...میدونی
به خاطر تو باید از چی دست بکشم؟
کی وزیردارایی رو کشت؟
چطور جرات کردی از پشت به من خنجر بزنی؟
کار ملکه بود؟
این چیزیه که تو میخوای؟
درباره ش میدونستی؟ سان یا جایگاه من؟
داری درباره چی حرف میزنی؟
تو در جایگاه خودت به عنوان بازپرس اونجا رفتی
اما یک شب با پدرم ملاقات مخفیانه داشتی
و برادر خونده م شاهزاده گانگ یانگ هم اونجا حضور داشته
میخوام بودم اون شب شما سه تا درباره چه چیزایی حرف زدین
بدون من، پشت سرم
میتونستی ازم بخوای
من مقامم رو به عنوان ولیعهد بهت میدادم
اما فقط قبلا که بهت اعتماد داشتم
....مهم نیست الان چی بگم دیگه خیلی دیره
من بانو سان رو با خودم میبرم
همونطور که گفتم غیر ممکنه لطفا بزارین اینجا رو با رضایت ترک کنه
دلم نمیخواد برخلاف میل شما کاری رو بکنم
سربازها
این مرد خلاف دستورات من عمل میکنه و جایگاهش رو ترک کرده
همچنین شایعات عجیبی رو درباره وونسونگجون میگه
دهنش رو ببندید و زندانیش کنین و بزارین منتظر مجازاتش بمونه
اطاعت سرورم
میدونستم
اون براش اهمیتی نداره من پدرشم یا پادشاه
بلاخره چهره واقعی شو نشون میده
بلاخره میتونم همه چیز رو به وضوح ببینم
توام باید مواظب باشی بله؟
باید تمام تلاشتو بکنی تا زنده بمونی
سومین برادرت در مراسم عروسی بود؟
اون نتونست بیاد
من شنیدم که اون توی قصره
من دیدمش اما اون باید میرفت
اون برات مقداری لباس فرستاده و غذا
کی؟ ولیعهد
چرا؟
شراب چی؟
بله؟ غذاها رو میبینم اما شرابی نیست
مقداری رو براتون میارم
اره همین الان بله بانوی من
چیکار داری میکنی؟ توهم باید بری
اون نمیتونه به تنهایی اینو حمل کنه یدونه خمره برای من بس نیست
من حداقل 4 یا 5 تا میخوام
این صدای چی بود؟ از اونجا اومد
ترسوندیم
تو اینجا چیکار میکنی؟ چرا اینور و اونور سرگردونی؟
به قصر نیومدی که منو ببینی؟
اولش اره
اما بعدش فهمیدم بهتره که بدون دیدن تو اینجارو ترک کنم
پس همه راهو تا دروازه قصر رفتم
اما نگهبان های قصر اومدن و بهم گفتن باید باهاشون برم
رین هم کنار من بود
و گفت: چیکار دارین میکنین؟
بگذریم، خیلی دارم حرف میزم نه؟
فکر کنم فهمیدم در کل منظورت چیه
اونا منو به زور کشوندن اینجا و گفتن دستور تو بوده
درسته دستور من بود
No comments yet. Be the first to leave one.