처음 200줄입니다.
...قبل از اینکه سکس باشه
...قبل از اینکه شهر باشه
.فقط من بودم...کری .کری برادشو
سال،سالِ 1984 ـه،رونالد ريگان ...و لباس هاي اِپُل دار
.مُد روز بودن... ...من دارم سعی میکنم
...تا به کمک خانوادهم
.و بهترین دوستام بفهمم کی هستم ...یه پسر جذاب تازهوارد
پدرت نگفت واسه چي اجازه نميده با سباستين قرار بزاري؟
.احتمالاً میخواد زیادی مراقبم باشه
.این رابطه به جایی نمیرسه- منظورت چیه؟-
.ما.من و تو
.و یه شهر جدید فوقالعاده
...زندگیت خیلی .عجیب ـه
راستشو بخوای کری،انگاری .تو تا حالا سکس نداشتی
.خب،در مقایسه با تو انگاری نداشتم
...خب،پس اگه این رابطه با پسر بد شما
.به جایی نرسید،بهم خبر بده...
بیشتر از چهل تا مورد سراغ دارم که دفعهی بعدی .رفتیم بیرون،بهت معرفیشون کنم
فهمیدنِ اینکه قراره کی باشم و ...پیدا کردن راهم
.قرار نبود آسون باشه
اما کاملاً مطمئن بودم که .قراره حسابی خوش بگذره
" خاطـــرات کـــري " « قسمت چهارم از فصل اول »
...ترسناکترین نکته در موردِ دبیرستان اینکه
...وقتی یه نفر دلت رو میشکونه
مدرسه کوچیکتر از این حرفاست که بتونی .از دیدن طرفت قِسر در بری
...خیلی مسخره ـست
...زمانی که تو زندگیت،از همیشه کمتر
،روی احساسات کنترل داری ...مصادف میشه با
...هشت ساعت در روز یه جا حبس شدن با
...کسی که در وهلهی اول
.خودش مسئول صدمه زدن به احساسات ـه
به نظر میومد انگار من دارم توی یه فیلم ترسناک که .برگرفته از زندگی شخصیم بود زندگی میکردم
"پسری که دلم رو شکست،برمیخیزد"
.و ظاهراً این فیلم همهجا داشت پخش میشد
: ترجمه و تنظيم " ســــــــعيده - IMDb-DL " " ســــــــميرا - TvCenter. "
.انگاری اون همه جا هست
کی باورش میشد این مدرسه اینقدر کوچیک باشه؟
من.وقتی من و مگی بهم زدیم،من ...از همه سه کُنجها دوری میکردم
چون حس میکردم ممکنه مگی اونجا .منتظرم باشه تا یه چیزی سمتم پرت کنه
.خوشبختانه،اون خیلی خوب با جداییمون کنار اومد
.راستش،همچین حرفی رو در مورد من نمیشه زد
.دُرسته سخته اما بهتر میشه،بهت قول میدم
چقدر طول میکشه؟
...خیلی زود،حتی در مورد مگی هم
.حس میکنم هنوزم بعضی وقتا بهش سخت میگذره
.مثه امروز
.هالوین،تعطیلاتیِ که ما همیشه با هم میگذروندیم
.نگرانم یه وقت مگی ناراحت باشه
.گمون کنم حالش خوب باشه
و منم با اینکه خودخواهیِ،اما خوشحالم .امشب با هم میریم بیرون
منم همینطور!دارم واسه مهمونیِ لاریسا .لحظهشماری میکنم
.مرسی منم دعوت کردی
.حدوداً ساعت 8 شروع میشه
.یه عالمه مشروب هست،لباس مُبدل هم نپوش باشه؟
.اوه .الآن باید دور بزنیم برگردیم
.کری- .سباستین-
.والت- .سباستین-
.انگار همهمون اسم همدیگه رو بلدیم
.خب خدا رو شکر
خب،تو...آم...امشب برنامهی خاصی داری؟- .نچ-
عجب،آخه همین چند لحظه پیش شنیدم داشتی ...یه نفرو به مهمونی دعوت میکردی
.منم فکر کردم یه مهمونی برگزار کردی
.بهتره بریم
.نه،این...مشکلی نیست
من و والت امشب داریم به یه .مهمونی توی منهتن میریم
.پس برام مهم نیست مهمونی برگزار کرده باشی یا نه
.فقط...به نظرم عجیب ـه که منو دعوت نکردی
میخواستی دعوتت کنم؟
.خب،اینکارت نشونهی ادبت بود
...گوش کن کری،دعوت کردن تو نشونهی ادب نبود
.فقط ناجور بود
.جفتمون اینو میدونیم- .درسته-
.فقط دارم سعی میکنم روراست باشم
.معلومه .درسته
.آم...خب،ما دیگه بهتره بریم
...باورم نمیشه سباستین برای مهمونیِ هالوین
.داره این رستوران رو اجاره میکنه
حتی اینجا هم نمیتونم یه نفس راحت .از دستش بکشم
،اگه اندازه سر سوزن حیا داشت .مدرسهش رو عوض میکرد
.باشه،بشین تا اون عوضی خودخواه مدرسهش رو عوض کنه- .جدی میگم-
.وایسید ببینم،من گیج شدم
شماها یه ذره هم دلتون برای سباستین نمیسوزه؟
نه،چرا باید بسوزه؟
...چونکه کری
توی همهی پروندههای قانونی خصوصیِ ...سباستین سرک کشید
و به همهی ما گفت که سباستین با معلمش رابطه داشته؟
.والت،این کارِ همیشه ما ـست ...وقتی دلمون بشکنه
.از پسری که باهامون بهم زده یه دیو میسازیم
.نگران نباش،هنوز پشت سر تو بدگویی نکردم
مرسی؟- .قابلتو نداشت-
...خودم میدونم که اشتباه کردم
.و منم میخواستم در موردش با سباستین حرف بزنم
اما اون اینجوری بود که "حرفی واسه گفتن نمونده،این رابطه هم تمومه"
حرفم اینکه تقصیرِ منه اون حتی نمیخواد در موردش حرف بزنه؟
و چه مدل پسری همچین کاری میکنه؟ !یه عوضی،از اینجور پسرا
،من که میگم از شرش خلاص شدی ...اگه هنوزم دوس دختر سباستین بودی
.مجبور بودی هالوین رو باهاش بگذرونی
.ولی الآن از هفت دولت آزادی و به کسی تعهدی نداری
.و تو مطمئناً "آزاد بودن" رو دوست داری
اصلاً میدونی چیه؟
.این اولین هالوینی ـه که مشتاقانه منتظرش هستم
...همیشه مجبور بودم از دوریت مواظبت کنم
.تا یه وقت کار احمقانهایی انجام نده...
،اما امشب دیگه از این خبرا نیست ...امشب من و تو
.قراره با هم به مهمونیِ لاریسا بریم...- ."اونم تویِ "سوهو-
...و قرارم نیست که به پسرای خودخواه
...یا خواهرهای کوچولوی بزهکار...
.یا هر مسئولیت دیگهایی فکر کنیم...
فقط قراره دوتایی با هم اوقات فوقالعادهایی .رو بگذرونیم
.درسته- .و فقط به خودمون فکر کنیم-
.جز خوشگذرونی کار دیگهایی نمیکنیم
میخواین شبیه کی لباس بپوشید؟- ...فقط اینو بهت بگم که-
من لباس مبدلی دارم که مالِ یه .دی" نامی بوده"
.پرنسس دایانای کوچولی من
.خب،یه عکس دیگه
...راستش،خوشحالم که تو بالاخره یه شب رو
.تو شهر میگذرونی،اما یه کوچولو هم ناراحتم
.به خاطر اینکه امسال دوریت رو به "میدهی یا میخوری" نمیبری تهدیدِ صاحبخونهها توسط بچهها برای گرفتنِ) (عیدی تو شب هالوین
.بابا،دوریت چند ساله "میدهی یا میخوری" نرفته
جدی؟
...خب،گمون کنم من اینقدر سر گرمه مردِ آبنباتی
.تو خونه بودم،که حواسم به این موضوع نبوده- .آره-
دُرست مثه من که مجبور بودم دوریت ...رو تو کل شهر تعقیب کنم
و سعی کنم نزارم خونهی مدیر مدرسه رو .پر دستمال توالت کنه
.این سنت ـه...یه جورایی البته
.از اونا که حسابی خوش میگذره
...خب،خیلی خوشحالم میبینم که شما
سنت لباس پوشیدن مثل چوباکای جنگ ستارگان ....رو حفظ کردید
.و خوراکی ها خوشمزه به بچه ها میدید
هر سال مثه چوباکا لباس میپوشید؟
.لباس گرونی بود خب
بعدشم،کلی وقت صرف کردم تا .غرش کردنو خوب یاد گرفتم
.خیلی ضایع ـست
.اوه!دوریت وایسا عکس بگیریم
.اینطوری،میتونم یه کار کنم کل لباست تو عکس بیفته
.این یه لباس مبدل نیست
...اوه،پس
به خاطر زمانهای گذشته چطور؟عزیز دلم؟
.هالوین جشن احمقانهایی ـه
.برداشتم از حرفت اینکه امشب بیرون نمیری
به نظرت شبیه این اسکلا ـم؟
.تو اتاقم میمونم
.باشه
.خب،مثه اینکه قراره حسابی خوش بگذره
...به عنوان آخرین مسئولیتم قبلِ اینکه از خونه برم
...باید بهتون هشدار بدم که من اون نگاهو میشناسم
اون صد در صد میره بیرون و .مطمئناً یه کار ناجوری هم میکنه
.بابا،دارم جدی میگم
.اگه من جات بودم شروع میکردم کمدها رو گشتن
...مطمئن شو چیزی رو که میتونه
.برای رو هوا فرستادن کسلبری استفاده کنه،قایم نکرده باشه
...نمیخوای بهم بگی میخواستی با
این وسایلا چیکار کنی؟
.تو عمرم چشم به اینا نخورده بود
شایدم مالِ کری باشن؟
.خیلی خب
بسیار خب،پس تو نباید ناراحت بشی ...من اینا رو برشون دارم
.یا اینکه نردبون رو از بیرون پنجرهی اتاقت بردارم دیگه
.به نظر میاد امشب رو تو خونه میگذرونی
در حالیکه شانس دوریت برای در رفتن از خونه ...کمرنگ شده بود
.شانس من خیلی خوب بود
.گمون کنم یه کم تو لباس پوشیدن زیادهروی کردیم
زیادی بالماسکهایی ـه؟
.نه،زیادی لباس تن کردیم
.ما اونجا بودیم،توی یه مهمونی واقعی توی مرکز شهر نیویورک
...کم کم داشتم حس میکردم یه پرنسس ـم
.که از مسئولیت هایی که تو حومهی شهر دارم فرار کردم
...و توی یه چشم به زدن
.شاهزادهی با اسب سفید وارد داستان شد
گمون کنم شما بانو دایانا اسپنسر هستید؟
خبرها رو نشنیدی مگه؟ .من در حال حاضر یه پرنسس هستم
...بسیار خب،پرنسس
.من عضو کمیتهی غیررسمی خوشآمد گویی هستم .بفرمایید
.مرسی
و اجازه بده حدس بزنم،تو باید .چارلز فیلیپ آرتور جورج" باشی"
.دوک روتاسی .شاهزادهی ولز
.و وارث تاج و تخت انگلستان
الآن داری انگلیسی حرف میزنی؟
.اوه،شرمنده ...بنت ویلکاکس،طرفدار انگلیسیها
.و استنلی کوبریک
...بنت ویلکاکس؟تو ستونِ "کلوب های شبانهی باحال" رو
تو مجلهی "اینترویو" مینویسی؟- تحت تأثیر میذارتت؟-
.بیشتر مردم حتی بلد نیستن دُرست تلفظش بکنن
.چه برسه به اینکه بخوننش
.فقط نمیخونمش که،با همهی وجود قورتش میدم
مطلبی که در موردِ شب تعطیل شدن ...مکس کنزاس سیتی" نوشته بودی"
از اون موقع تا حالا رویایِ عضو شدن تو .بیستی بویز"رو دارم"
خب،فقط کلاهتو اونوری سرت کن و .بگو یکی از بیتسی بویزها هستی
اونوقت مثه آب خوردن میتونی وارد هر کلابی .تو این شهر بشی
جدی؟- .طنابهای مخملی کنار میرن و راحت میتونی بری تو کلاب-
لاریسا رو ندیدی؟
تو این شلوغی چطوری پیداش کنیم؟
.گمون نکنم گمش کرده باشی- .برای پرندهی بهشتی راه رو باز کنید-
!برای پرنده بهشتی راه رو باز کنید
!لاریسا .لاریسا،اینطرف
.اوه!جان،کارلوس .همینجا بزارم زمین
!عزیزدلم
.خیلی خوشحالم اومدی
این پسر خوشگله کیه دیگه؟
.دوستم "والت "ـه
No comments yet. Be the first to leave one.