처음 200줄입니다.
آنچه در 100 گذشت
.خون با خون پاسخ داده شد
.جسد به مردم تانديسي داده ميشه
.فقط اون موقع ست که ميتونيم صلح داشته باشيم
وقتي تموم شد، در مورد اين که چطور
.مردممون رو از مانت ودرز خارج کنيم حرف ميزنيم
.ما يک چيز مشترک رو ميخايم، کلارک
.صلح با زميني ها تنها راه نجاتمونه
.يک بچه رهبريشون ميکنه
.مثل ما
.ما به ارتششون نياز داريم تا به مانت ودرز برسيم، بلامي
.(چيزي که نياز داريم يک نفوذيه (داخل مانت ودرز
.کسي که چشم و گوش ات باشه
.يک چيزي پيدا کردم
اين به يک آنتن روي زمين ميرسه
اگه به راديو دسترسي داشته باشيم، ميتونيم پيام ارسال کنيم
.به کانال آرک.. بگيم که اينجاييم
گوش بديد
47نفر از ما داخل مانت ئدرز گير افتادن
لطفا عجله کنيد
.حق با تو بود
بدون کسي از داخل
که دفاعشون رو ضعيف کنه و مه اسيدي رو از کار بندازه
.ارتش بي فايده ست
.بايد بري
.ميتونم از تونل ها ببرمت
خب
موفق ميشيم که به در ورودي برسيم
بدون اينکه ريپرهاي واقعي ببيننمون
بعدش چي ميشه؟
من همه رو ميکشم. تو ميري داخل
.سنگ آهک
.بريم
قبل تاريکي مسافت زيادي رو بايد بريم
هي.. بايد بدونم بعد از در ورودي چي ميشه
لباس هاتو در ميارن
با آب جوش ميسوزوننت
و بهت يک چيزايي تزريق ميکنن
.که بدتر ميسوزه
بعدش دسته بندي شديم
بقيه رو براي استفاده(از خونشون) بردنند
.به من علامت سربروس زدند. به ريپر تبديلم کردن
سربروس
.سگ سه سر که نگهبان دنياي امواته
.مادرم هميشه براي ما افسانه شناسي ميخوند
اوکتيويا عاشقش بود
.تو براش خوبي..قوي اش کردي
.از قبل قوي بود
هي.. بايد يک چيزي ازت بپرسم
تو از خاهرم محافظت کردي حتي قبل ازين که حتي بشناسيش
چرا؟
وقتي که پسر بچه بودم
ديدم يک سفينه از آسمون افتاد
.مثل مال ريون
.مرد داخلش آسيب ديده بود. بدنش شکسته بود
.نتونستم بيارمش بيرون
خود کشي با زمين
.توي نگهباني داستان هاشو شنيدم
.فقط نميدونستم که واقعيت دارن
براش آب و غذا بردم
.هنوز به زبان دشمن صحبت نميکردم
.پس نميفهميدمش اما ميخاستم که بفهمم
پس روز سوم به پدرم گفتم
.مجبورم کرد بکشمش
تا جايي که يادم مياد دنيا تلاش ميکرده منو
تبديل به هيولا بکنه
.بيا راه بيوفتيم
..واستا
گاراژ پارکينگ، جايي که پيدات کرديم
.شماله.. اونور
يک ورودي معدن هست
.نزديک تر به جايي که ريپرها تحويلمون ميدن
وقتي که مجبور باشيم به دنياي اموات ميريم
.نه قبلش
.دروازه رو باز کنيد
سرها بالا
دقيق نگاه کنيد
يادتون باشه اين ماييم که
توي جنگل هزار جنگجو داره
خوش آمديد
فک کرديم که با پذيرايي شروع کنيم
بعد به آموزش برسيم
.خيلي چيزها داريم که از هم ياد بگيريم
.اسلحه ها اونجا..لطفا
.فقط نگهبان هاي ما اينجا مسلح اند
.ممنون که با اين موافقت کردي ايندرا
.ما به دستور فرمانده اينجاييم
.من با هيچي موافقت نکردم
.لطفا.. به زودي شروع ميکنيم
.خب. اين يک شروعه
.اين يک اشتباهه
.من ابي رو راضي کردم تا آزادت کنه
.نذار پشيمون بشم از کارم
بذار بهت بگم اين چطور تموم ميشه، مارکوس
اگه ببازيم که مانت ودرز هممون رو ميکشه
.اگرم ببريم دوستاي جديدمون ميکشنمون
.فکر ميکردم ايمان داري
اين زمين اونهاست
و باور کردن اينکه ميذارن تا ابد اينجا با خوشي زندگي کنيم
ايمان نيست
.حماقته- .اشتباه ميکني-
اين حس مشترکه
اينجا براي همه به اندازه کافي هست
مافقط بايد وادارشون کنيم ببينن
.که به اشتراک گذاشتن، علاقه دارن
.و اين امروز شروع ميشه
.خعله خب
.آروم باشيد
.لطفا ايندرا
.نگران نباش باتوم برقي من هواتو داره
چطوره بجاش به کون خودت آويزونش کني ؟
ميدونم خيلي چيزهاي مشترکي نداريم
.اما دشمن مشترکي داريم
و يک هدف مشترک
.براي رسيدن بهش
براي اينکه مردممون رو از مانت ودرز خارج کنيم
لازمه که با هم کار کنيم
باهم
مردم آسمان و مردم درخت
..زنده موندنمون وابسته ست به تبادل دانش مون
مشکلي داري؟
تو وايستادي و نگاه کردي
.وقتي که روستاي من قتل عام ميشد
.شرمنده پسر..من زميني صحبت نميکنم
!آقاي مورفي
.از اون مرد عذرخاهي کن- براي چي؟-
.اون کسيه که اومد سمت من
.دو روز کار اجباري
..کار اجباري؟ گفتم که من کاري نکردم- ميخاي 3تا بشه؟-
.تو هم قراره مثل دوستت بسوزي
!مورفي
مورفي بکش عقب.. مورفي..بسه
دستت رو بکش
بسه
..بسه. مردم بسه
.اين بحث، وقت تلف کردنه
.ساده ست. اونا نميتونن هواي مارو تنفس کنن
چرا فقط در رو باز نکنيم و خلاص شيم؟
بذار بسوزن
..بسوزن
.نه چون يک سيستم مهار کننده دارن
.قفل هاي هوايي مضاعف، مثل همونايي که ما توي آرک داشتيم
.نفوذي ما ميتونه از کار بندازش
.اگه برسه داخل
چي ميشه اگه از بيرون از کار بندازيمش؟
تو ميگي که سد بهشون انرژي ميده
.خب نابودش کنيم
اون سد توي جنگ اتمي دووم اورد فرمانده
..خيلي شک دارم
.پيشنهاداتش همه "نه" ست
!کويينت
شرمنده فرمانده اما بزرگترين ارتشي
که تا حالا داشتيم منتظر ماست تا بهشون ماموريت بديم
هرچه قدر بيشتر طول بکشه مردم بيشتري
.داخل کوه ميميرن
.براي همه ما اينطوريه
ما هزاران نفر از دست داديم
شما چند نفر رو از دست داديد، دختر؟
.ميگه که نقشه داره
من ميگم منتظر شدن براي يک نفر که بره داخل
.خيلي نقشه خوبي نيست
من با کويينت موافقم
.ما ارتش داريم..بيايد ازش استفاده کنيم
.ميکنيم..بعداز اين که بلامي دفاعشون رو تضعيف کنه
مه اسيدي رو از کار بندازه
برام مهم نيست چقدر آدم داريد
اگه نتونين به دشمنتون برسين، نميتونيد ببريد
دشمن تويي
ببخشيد، کاري انجام دادم که بهتون توهين شده باشه؟
اره
.تو برادر من رو زنده توي حلقه آتشين سوزوندي
.نبايد به سفينه من حمله ميکرد
تو تحت مراقبت فرمانده خيلي شجاعت داري مگه نه؟
کافيه
من نميتونم متحد بشم
با اين مردم
.حق با کويينته
.انتظار براي بلامي نقشه نيست
دعاييه که
.احتمالا به جواب نميرسه
ببخشيد.. يکم هوا ميخام
کوه خيلي چشم داره
بين اينجا و تونل ها
.ازين به بعد، جزئيات بايد خيلي دقيق باشن
چي ميشه اگه به ريپرهاي واقعي بخوريم؟
متعجب نميشن که ما کجا بوديم؟
(تمام چيزي که ميبينن قرمزه ست. (اون داروي تزريقي قرمز رنگ
يک بار که گرفتيش ديگه چيزي مهم نيست
.فقط اين که چطور بيشتر بدست بياري
از زماني که اونطور بودي چقدر يادت مياد؟
.همه اش رو
.بچرخ
الان خيلي شجاع نيستي مگه نه دختر آسمان؟
تحسين برانگيزند، مگه نه؟
چيزي که نميکشتشون
.قويترشون ميکنه
خوبه فيو بعدي کيه؟
.منم
قراره باهم تمرين کنيم اره؟
فقط جنگجو ها اينجا تمرين ميکنن
No comments yet. Be the first to leave one.