200 baris pertama.
خلاصه، اینطوری شد که با ارما بامبک تریاک کشیدم
خب، دیگه بیخیال داستانهای من
بریم که کمی از شما بشنویم
نوبت توئه برایان گریفین
شرمنده، آمادگیش رو ندارم
گمونم خودم مشقهام رو خوردم
اصلا ایدهای چیزی داری؟
خیلیخب، یه سگ که تو کلاس نویسندگیه
و در ساعت 2:43 بعد ازظهر شدیداً دنبال ایدهست
نه، اینکه نشد ایده
صرفا داری چیزی که اتفاق میفته رو تعریف میکنی
چیز چطوره، پسری با خالکوبی اژدها؟
میخوای نویسنده بشی دیگه برایان، درسته؟
ایدهای میخوام که بتونه قلب آدم رو از سینه دربیاره
اونقدر واقعی و عمیق
که اگه نتونی بنویسیش، جونت دربیاد
خیلیخب، گرفتم
بزرگسال کاراتهکار
برایان، نویسندگی فقط بازی با کلمات یا ارجاعهای سطحی و الکی نیست
یا نمیشه صرفا زن نوآ بامباک بشی و بذاری اون مسیر رو برات هموار کنه
نویسندگی یعنی ماجراجویی، عشق !رمز و راز، خود زندگی
و تا وقتی واقعا زندگی نکنی جات اینجا نیست
لطفا شال گردنت رو تحویل بده و کلاس رو ترک کن
خیلیخب، نفر بعدی، جو سوانسون
تقدیم به بانی
بانی غرق در خون بود
:کارآگاه بو بونسون تفنگ در دست زیر لب گفت «حالا کیه که نمیتونه راه بره؟»
به این میگن نویسندگی
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
سلام. من مدیرعامل بادلایت هستم و اومدم تا ازتون عذرخواهی کنم
متاسفانه وقتی پارسال پنج تا قوطی آبجو به یه زن ترنس دادیم اعتمادتون نسبت به ما خدشهدار شد
اعتراضاتتون باعث شد چشمهامون باز بشه و از این قضیه درس بگیریم
آبجو لایت شاکلهی هویت دگرجنسگراتون رو تشکیل میده
کالریشماری و توجه به وزن و اندام کاری کاملا مردونهست
بنابراین برنامه سادهای درنظر داریم تا بتونیم دلتون رو دوباره بهدست بیاریم
ثابت کنید از اول دول داشتین تا بهتون آبجو مفتی بدیم
کافیه یه عکس لخت از زمان بچگیتون رو به هرجایی که بادلایت میفروشن تحویل
و آلت فعلیتون رو هم نشون بدین
،در صورت اهراز هویت کیر یه پک ششتایی آبجو مهمون مایید
!بادلایت. پشمهام
چطور کار به اینجا رسید؟
سلام برایان. تونستی درجا یه رمان بنویسی؟
نه، هیچی به ذهنم نرسید
کجا رو دارم اشتباه میرم؟
نویسندههای بزرگ زمان قدیم ایدههاشون رو از کجا میآوردن؟
این کتابخونهـه یهو چطوری ظاهر شد؟
میدونم چیز فوقالعادهای برای گفتن دارم ها
صرفا نمیدونم چیه
بهنظر میاد هیچی واسه عرضه نداری
بهنظر تو چی میتونه باشه؟
من فکر کنم تو چی میخوای بگی؟
حس میکنم اگه بتونم از این همه سروصدا و شلوغی فاصله بگیرم
و مثل نویسندههای بزرگ فکر کنم
بتونم از شر این ایست فکری رها شم
...داستایفسکی، همینگوی، تواین
نمیخوای اسم یه نویسنده زن رو هم بیاری؟ - ژول ورن -
کسخل اینم مرده
ناموسا؟ حتما قرار گذاشتن اون زمان خیلی سخت بوده
ژول؟ - اشلی؟ -
ای بابا. الکی دسته گل خریدم که
قرن نوزدهم : اکثر اتفاقات همجنسگرایانه تصادفی رخ میداده
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
ببین یه فکری. من با ماشین زمانم میبرمت به گذشته
میریم پیش یه سری از نویسندههای بزرگ تا کمکت کنن بیفتی رو دور، خوبه؟
واقعا حاضری چنین کاری برام بکنی؟
معلومه رفیق شفیقم
یه دسته گل واسه اشلی میبرم
بهنظر دختر جذابی میاومد
« مترجمان: عاطفه بدوی و امیرحسین ترکاشوند » ::. Atefeh Badavi & Hiz3n .::
.این یارو یکی از انجیلها رو نوشته انجیل هم که محبوبترین کتاب تو کل تاریخه
قطعا میتونه توصیههای خوبی بهت بکنه
لوقا منتظرتونه
خوش اومدید آقایون
اگه میدونستم قراره تشریف بیارین
چهارماه پیش دوش میگرفتم
بثشبع گفت نویسندهای، درسته؟
آره و خوشحال میشم فوت و فنت رو بهم یاد بدی
.برو سراغ ایدههای بزرگ و ریسکی اصلا ترس به دلت راه نده
مثلا همین الان خودم دارم روی یه داستان علمی تخیلی کار میکنم
،درباره یه مردهست که مادرش فاحشهست رفقاش بهش خیانت میکنن
میکشنش ولی سه روز بعد زنده میشه
و عینهو یه هیپی زامبیطور میره اینور اونور
بهت برنخوره ها ولی خیلی خر تو خره
مهم نیست بابا. مخاطبها که در هر صورت یه سره چشمشون به ساعت آفتابیشونه
چطور تونستم تمرکز کنم
و دیوید کاپرفیلد، داستان دو شهر و الیور توئیست رو بنویسم؟
راستش نویسندگی تنها چیزی بود که حواسم رو
از بوی تعفن و لجنی که کل لندن رو برداشته پرت میکنه
مثلا میتونی رو میز کارت برینی
اونوقت برای فرار از بوش چارهای نداری جز اینکه بنویسی
واقعا فکر میکنی همچین چیزی رو یادت بره؟
اگر خودتون یا کسی از آشنایانتون ...از افسردگی رنج میبره
هیچ خری با نصیحت یه شخصیت سگ کارتونی
از تصمیمش برای خودکشی برنمیگرده
اگه تصمیم داری نویسنده بشی من همیشه میگم کاری که میتونی
پسفردا هم بکنی رو، به فردا موکول نکن
گل گفتی. زدی تو خال
بهنظرم مناسب نوشتن روی پیشبند مامانهاییه که اهل شرابن ولی من کی باشم که نظر بدم
فرض کن یه کودنی
حالا تصور کن عضو کنگرهای
البته خب جفتش یکیه
وای. جفتمون خوب رو دوریم ها
!جفتتون؟
خب آقای تواین وقتشه که برگردیم... به آینده
برایان جان، شوخیت رو متوجه نمیشه
راستش رو بخواین اصلا از دیدن مسافران زمان تعجب نکردم
اتفاقاً دارم روی داستانی کار میکنم درباره یه یانکی اهل کنتیکت
که به طرز سحرانگیزی به یکباره از دربار شاه آرتور سردرمیاره
جدی؟
تو این داستان، مرلین جادوگر رو حسابی میکوبم و با خاک یکسان میکنم
نمیدونم چطور میخواد بعد از تصادم با قطار تواین دوباره از جا بلند شه
خب دیگه داره کم کم افت میکنه
قبل از رفتن یکی دیگه از اون سیگارهای شگفتانگیزتون رو به بنده میبخشید؟
میدونید، ترک سیگار کار راحتیه
قبلا صدها بار انجامش دادم
بنده نیز از قضا همچنین اعتیاد داشتم، بهراستی
درسته. واقعا خودت رو خاکستر کردی
با این حساب منم مفتخوریم که از مشتی خاکستر گدایی تهسیگاری کرده
وای دوباره ترکوندیم - الکی خودت رو بهش نچسبون -
میدونم. ولی خیلی خوب دارم براش زمینهسازی میکنم
.آقای تواین، یه ایدهی دیوانهوار دوست دارید به زمان ما بیاید و باهم بنویسیم؟
پیشنهاد بسیار جالبیه
گمونم باید کمی مردد باشم
ولی نگرانی به مثابه پرداخت دینیست که شاید به گردنتون نباشه
به نقل از مارک تواین
الان جمله رو از خودت نقل کردی؟
بله، به نقل از مارک تواین
پس میاین؟ - خیلی دوست دارم آینده رو ببینم -
و فرصت خیلی خوبیه که رمان جدیدم رو هم بازبینی و تصحیح کنم
ماجراهای هنکنبری فلن
منظورت هاکلبری فینه؟
میبینی؟ این خیلی بهتره
میرم دستنوشتههام رو بیارم
این اصلا ایدهی خوبی نیست
ممکنه مسیر تاریخ رو تغییر بدیم
همیشهی خدا همین رو میگی ولی تاریخ کلا ریدمان بوده دیگه
...جنگهای صلیبی، هیتلر
ازدواج شاهزاده هری با مگان مارکل
باز هم؟ نیست حالا زنهای خودتون همچین آش دهنسوزین
خب، بهنظرت درباره چی بنویسیم؟
بهترین داستانها معمولاً درباره یه مرد و یه پسربچهن
که تنها و بدون نظارت دیگران باهم به سفر میرن
به دلایلی که شرحشون خیلی طول میکشه فعلا این یکی رو میذاریم کنار
...اگه مرلین
از خیر مرلین هم فعلا میگذریم
خودت ضرر میکنی رفیق
میشه لطفا تمرکز کنی؟ باید یه چیز خارقالعاده بنویسیم
باشه. یکی از شخصیتها باید بگه اگه هوای نیوانگلند رو»
.دوست نداری، یهکم صبر کن «خودش عوض میشه
معمولا این رو که میگم همه از خنده رودهبر میشن
حالا بیا کل داستان رو حول محور همین جمله شکل بدیم
نه، باید واقعی و تاثیرگذار باشه
از اتفاقات واقعی الهام گرفته شده باشه
مثلا درباره زنی باشه که به قتل رسیده
مگه مردن یه زن برای کسی مهمه؟
طی 150 سال گذشته دنیا خیلی عوض شده
فکر کنم بهتره تمام اتفاقاتی که تو این مدت رخ داده رو برات تعریف کنیم
سال 1915، اولین خط تلفن بینقارهای کشیده شد
...پس از ورود آمریکا به جنگ جهانی اول
بعد آلمان دوباره شروع کرد و جنگ جهانی دوم رو به راه انداخت
به این ترتیب نیل آرمسترانگ به اولین انسانی بدل شد که بر روی ماه قدم میگذاره
بعدش تیلور سوییفت ...با تراویس کلسی وارد رابطه شد
ترامپ مجددا رئیسجمهور شد و الان دوباره میتونیم کریسمس مبارک
.خب، همین دیگه این هم خلاصهای از تاریخ
خدای من
میشه دوباره برام از اون چراغقوه گوشتیه بگی؟
از لولهای ساده که با نوار چسب سرهم شده بود تا شاهکار ارتعاشی امروزی
که با نرمافزارهای طراحی رایانهای مهندسیشده
داستانِ تولد «توگتیوب» فقط داستان یه اسباببازی نیست بلکه داستان خود آمریکاست
نمیدونم چرا کریس رو گفتیم بیاد
خب، ژانر معمایی جنایی چطوره؟
،ولی معمای اصلی هویت قاتل نیست بلکه زمان انجام قتله
اصلا خوشم نیومد - مکان قتل چی؟ -
کاش اسهال خونی داشتی
اونطوری حداقل میشد گفت ایدههات دارن از جای درستی درمیان
یه نکته گمراهکنندهش میتونه وقوعش تو شاین وایومینگ باشه
اگه قراره داستان تو وایومینگ رقم بخوره باید یه سرخپوست هم توش باشه
دیگه از این واژه استفاده نمیکنیم
یه سرخپوست قاتل وحشی که دروغگو و دزد هم هست
از گور ملت هم دزدی میکنه
بهنظرم این جزئیاتی که ارائه دادی فقط بدترش کرد
و یه برده که با پسرهای نوجوون میره سفر
خیلیخب. نظرت درباره این چیه؟ یه تروریست کیو اِنان، کل اتریوم دنیا رو میدزده
ولی بعد به دست یه انافتی کشته میشه
اصلا نفهمیدم چی گفتی
.بیا، سرچشون کن حالا حتما باید اتریوم باشه؟
میشه بهجاش دوجکوین باشه؟
بعضی از این زنها واقعاً جذابن
کدوم زنها؟ - تو این سایته. سایت پورنوگرافی -
با اجازهتون میرم از دستشویی صحراییتون استفاده کنم
لاتین یعنی چی؟
شبیه زنهای معمولیه، ولی فرق داره
فکر کنم ازشون خوشم میاد
خب، تصور کن تنها ماهیگیر فینیکس آریزونا
عاشق یه گیاهخوار بشه
،و بنا به دلایلی تنها راه نجات پسره خوردن ماهی باشه
یه لحظه. استوئی داره بهم پیام میده
چرا یه تیکه عن گنده تو کمدمه؟
تازه چیزهای دیگه هم قاطیشه
.گوشیت رو بده میخوام یه چیزهایی باهاش نگاه کنم
No comments yet. Be the first to leave one.