160 baris pertama.
تو هفت سالهای. دیگر یک مرد شدهای
اولین اسباببازی و عکس مادرت را دفن کن
موشکور زیرِ زمین تونل میکند
در جستجوی خورشید
گاهی به سطح زمین میرسد
وقتی خورشید را میبیند، چشمانش کور میشود
منو بکش! خواهش میکنم، منو بکش
کی این کار رو کرده؟
خواهش میکنم، منو بکش
کی؟
کی؟
کارِ سرهنگ بود. چند نفر بودن؟
پنج نفرِ دیگه
کجا؟
توی صومعهی فرانسیسکن
سرهنگ آدم خودخواهی نیست
یه بار از زنها استفاده میکنه و بعد اونها رو میده به ما
سرهنگ گفت هر کی به من دست بزنه، میکشتش
کی اینها رو خواست؟
خواستههای من رو پیشبینی نکن
ما رو ببخش
اونها روحی ندارن
ولی گاهی حوصلهشون سر میره، واسه همین پسماندهها رو میدم بهشون
تمنا کنید سگها. تمنا کنید
همونجا بمونید، سگها
لبهاشون رو ببوس
ادامه بده
اون یکی رو ببوس
سر جاتون بمونید سگها
این حیوونها تماشا کردن رو دوست دارن
میخوان به سینههات زل بزنن
بخورید سگها
تو کی هستی که منو قضاوت کنی؟
من خدایم
نه، اون نه! هر چیزی جز اون
بذارش روی زمین
نابودم کن. به هیچکس وابسته نباش
گریه کن پسر، گریه کن! گریه کن تا بهت رحم کنه
تلخه
موسی در بیابان آب یافت
اما مردم نتوانستند آن را بنوشند، چرا که تلخ بود
آن آب را «مارا» نامیدند
شیرین شد
نام تو را «مارا» میگذارم، چرا که تو چون آبِ تلخی
چطور قراره اینجا زندگی کنیم؟
از تشنگی میمیریم
همانگونه که گوزن تشنهی نهرهای آب است
من نیز مشتاق توام، ای خدا
جانِ من تشنهی خداست، تشنهی خدای زنده
هیچ
هیچ
هیچ، هیچ، هیچ
دوستم داری؟ بله
من نه. برای اینکه دوستت داشته باشم، باید بهترین باشی
چهار استادِ بزرگِ تیراندازی در این بیابان زندگی میکنند
باید پیدایشان کنی و آنها را بکشی
بیابان یک دایره است
برای یافتن آنها، باید مارپیچ سفر کنیم
نمیتونم ادامه بدم! بیا برگردیم
من هر کاری رو که شروع کنم، تمومش میکنم
هیچوقت پیداشون نمیکنیم
اگر استادانِ واقعی باشند، به ما علامتی میدهند
روزها، ماهها و سالهاست که در سفریم
چطور میتونی چنین ایمانی داشته باشی؟
آنها انتظارِ ما را میکشند
علامت
تو در میانهی روز، به دنبال نوری
میدانم برای چه آمدهای. برای دیدنش باید منتظر بمانی
درست مثل آن زن
استاد نمیخواهد با او بجنگد
استاد بزرگ میخواهد همین حالا تو را ببیند
عجیب است. او همیشه بقیه را منتظر میگذاشت
پشتِ این تپهی شنی، واحهای است
زنت باید آنجا منتظر بماند
بریم
اسلحه و کلاهت را به من بده
من نیازی به نور ندارم. من نابینایم
تا سه بشمار و سعی کن آن را بگیری
یک، دو، سه
چطور؟
من تلاشی برای بردن نمیکنم، بلکه برای رسیدن به تسلطِ کامل میکوشم
تا از گلولهها هراسی نداشته باشم
شلیک کن
حالا دیگر خیلی کم خونریزی میکنم
من هیچ مقاومتی در برابر گلولهها نشان نمیدهم
اجازه میدهم از میانِ فضاهای خالیِ تنم عبور کنند
هنوز هم میخواهی با من بجنگی؟
بله
از کشتنت باکی ندارم، چرا که مرگی وجود ندارد
اجازه میدهم اول تو شلیک کنی
او از من بهتر است. تو برنده میشوی
حتی اگر برنده شوم، باز هم باختهام
من یک برنده میخواهم. راهش را پیدا کن
منصفانه نجنگ
چیزی سر هم کن. به او کلک بزن. همیشه راهی برای بردن هست
یک راه پیدا کن
بهت گفته بودم. گفتم که میتونی ببری. بهت افتخار میکنم
سه استادِ دیگر باقی ماندهاند
میدانم دومی کجا زندگی میکند
اگر بگذاری همراهت بیایم، میتوانم تو را به آنجا ببرم
همینجاست
صبر کن
منتظرت بودیم. این چیزی است که ورقها پیشگویی میکنند
تو در حال سقوطی. مدام سقوط میکنی
هر چه عمیقتر سقوط کنی، به جایگاه بالاتری خواهی رسید
خائن، ترسو، قاتل
مشیت خداوند غیرقابلتوضیح است
من و پسرم باید به تو احترام بگذاریم
میتوانی با او بجنگی
بیا نزدیکتر
دوئل از همین لحظه آغاز میشود
هر زمان که خواستی میتوانی شلیک کنی
مردی. بنگ
از نظر فنی
تو مردهای
حالا میخواهم با آن مرده سخن بگویم
دنبالم بیا
با ساختن اشیاء مسی شروع کردم
و اینگونه انگشتانم را قوی کردم
حالا چیزهای ظریف میسازم
من اکنون چنان قدرتمندم
که میتوانم بدون شکستنِ این شیء، با آن بازی کنم
شلیک کن
یک شلیکِ بسیار ظریف
با دقت نابود میکند
تو برای یافتنِ خودت شلیک میکنی، من برای ناپدید شدن
کمال یعنی گم شدن
برای گم شدن، باید عاشق باشی
تو عشق نمیورزی. تو ویران میکنی و میکشی، و هیچکس دوستت ندارد
چرا که وقتی گمان میبری در حال بخششی
در حقیقت در حال ستاندنی
من خودم را فدای او کردهام
همهچیزم را به او دادم
او در درونِ من است
عشقِ بیکرانش مرا لبریز میکند
هر چه میکنم و میگویم
توسط او دیکته و تطهیر شده است
از هر چه متعلق به من است بیزارم
چرا که مرا از حضورِ الهیِ او دور میکند
دو نفر بهتر از یک نفرند
چون اگر یکی بیفتد، دومی کمکش میکند
اما وای به حالِ آن تنهایی که کسی را برای کمک ندارد
وقتی انجامش دادم، فکر نمیکردم چیز خوبی بشود
فقط سعی کردم به بهترین شکلی که میتوانم انجامش دهم
دوباره اسلحهات را بردار
پسرم میخواهد یک شانسِ آخر به تو بدهد
پیامبران
بهش نزدیک نشو. چرا دنبالِ ما میآی؟ گمشو برو
نیازی نبود اسلحهات را زمین بگذاری
من به تو بیاعتماد نیستم
تو فلوت داری
ما با موسیقی با هم آشنا میشویم
تو از خودت بیزاری
دیگر نمیخواهی کلک سوار کنی
حالا میخواهی به قانون احترام بگذاری
برخی گل میدهند
و برخی دیگر، چیزهای باارزش
تو جانِ خودت را برای من آوردهای
تو دیگر از مرگ نمیترسی
برای همین است که دشمنِ خطرناکی هستی
No comments yet. Be the first to leave one.