200 baris pertama.
«آیین کتاب سرخ»
قوانین بازی از این قراره:
اول باید تو اتاق ساکتی باشیم.
بعدش باید وسط میز شمع بذاریم.
روشنش کنیم.
کتابی با جلد سرخ...
و بدون عکس بیاریم.
بعدش باید واسه ورود به بازی اجازه بگیریم...
و اصلا بدون درخواست از کتاب،
بازی رو کنار نذاریم.
باید کتابی با جلد سرخ داشته باشیم.
من یهدونه تو اتاقم دارم.
مطمئنی والدینت نمیان؟
آره، مطمئنم.
بابام شب تا صبح سر کاره،
برادرم هم حتی اگه بالای سرش...
آتشبازی راه بندازن، بیدار نمیشه.
مامانت چی؟
خودم با بابام و برادر کوچکترم زندگی میکنم.
مامانم فوت شده.
وای، تسلیت میگم. چطوری فوت شد؟
چند ماه پیش وقتی داشت میرفت سر کار تصادف کرد.
دکتر بود.
تسلیت میگم.
خب، ادامه بدیم.
کتابه رو بیار.
بیا وحشتزدهاش کنیم.
خیلی خبیثی.
وای، خیلی دوستت دارم عزیزم.
ممنون.
بئا!
کابوس دیدم.
خانم وحشتناکی رو دیدم.
مترجم: «نـــامـــدار»
خیالش خیلی...
خب، کتابت واقعا خیلی ترسناکه.
وقتی به اینجا نقلمکان کردیم، تو همین خونه بود.
حرف نداره.
اون گربه خودته؟
نه، اون هم از قبل تو خونه بود.
احتمالا مال خانمی بوده که قبلا ساکن اینجا بوده.
هوم، حتما گربه جادوگره است.
آره.
کدوم جادوگر رو میگی؟
داستان این خونه رو نشنیدی؟
داستان پیرزن ترسناکی رو که قبلا ساکن اینجا بود نشنیدی؟
کل مردم شهر میگن جادوگر بوده.
آیینهای شیطانی رو حیوانات اجرا میکرد...
و یه روزی ناپدید شد.
اون هم گربه خودشه.
ملت میگن اون گربه در واقع اهریمنیه...
که صاحبانش رو تسخیر میکنه.
بانی!
بانی!
بانی!
بانی، بانی، سلام، سلام.
چی شده؟
حالت خوبه؟
سلام.
من اومدم خونه.
تو از کجا پیدات شده؟
بانی، اینجا چه خبر بوده؟
بانی؟
بانی.
بیا یه چیزی بپوش.
بانی، داری چیکار میکنی؟
بانی!
نباید این شکلی بیای بیرون بانی.
آرگوس؟
دلم برات تنگ شده بود آرگوس.
بیا.
آرگوس، بیا.
بیا دیگه، بریم.
قضاوتم نکن.
تو از این خوشت میاد.
وقتی داشتم میرفتم لیبی خریدمش.
با خودم گفتم بانی خیلی ازش خوشش میاد.
البته جریانش مال پارساله.
خیلیخب رفیق.
دیگه بسه.
آرگوس، نه، نه.
ببخشید. آرگوس بود.
اصلا نفهمیدم چی به چی شد.
بانی، نه.
دارین مسخرهام میکنین.
آره، شرمنده بئا،
ولی باید قیافه خودت رو میدیدی.
وحشت کرده بودی، حرف نداشت.
نمیدونم حقیقت داره یا نه،
یکی از دوستانم برام تعریف کرده بود.
ولی ناپدید شدن پیرزنی...
که قبلا ساکن اینجا بود حقیقت داره.
بگذریم، برگردیم سر قوانین بازی.
بعدش باید چشممون رو ببندیم،
کف دستمون رو روی جلد کتاب بذاریم...
و چنین سوالی ازش بپرسیم:
کتاب سرخ، اجازه هست وارد بازیت بشم؟
«آسمان ناگهان تاریک شد.»
این که جواب مثبت محسوب نمیشه!
اصلا منطقی نیست.
ولی خیلی ترسناکه.
وای، بیخیال سوفی، بازیش سر کاریه.
وحشت کردی عزیزم؟
وحشت کردی عزیزم؟
درست میگه، بهتره ولش کنیم.
بیاین دوباره امتحان کنیم.
کتاب سرخ، اجازه هست وارد بازیت بشم؟
«در را باز کرد...»
«و سایههای گذشتهاش را به خانه راه داد.»
این جواب مثبت محسوب میشه؟
شما هم شنیدین؟
اِم، نه.
من نمیخوام بازی کنم.
بیاین فیلم تماشا کنیم.
الان کسی همراهمونه؟
«او تنها نبود.»
«سایههای گذشتهاش همیشه همراهش بودند.»
خیلی باحاله!
خیلیخب، بذار من امتحان کنم.
داره باحال میشه.
خیلیخب.
من چند سالهام؟
«هفدهم اکتبر، در عمارت کنت با هم آشنا شدند.»
این که اصلا منطقی نیست.
وایستا ببینم، بازیکنان این بازی...
میگن جوابهاش همیشه به معنای واژه نیست.
ببین، اکتبر دهمین ماه ساله.
خب که چی؟
ضمنا، گفته هفدهم.
ده بهعلاوه هفده میشه بیست و هفت.
پشمهام، واقعا حدس زد.
حدس زد دیگه.
باز هم دارین سر به سرم میذارین.
بئا، به جون خودت قسم شوخی نمیکنم.
نوبت توئه.
اگه حرفمون رو باور نمیکنی، ازش بخواه ثابت کنه.
اگه واقعا الان پیشمونی، ثابت کن.
ولی این که سوال محسوب نمیشه، باز هم جواب میده؟
«با صدای بلندی جیغ کشید، اما صدایش به گوش کسی نرسید.»
منظورش چیه؟
صدای جیغ از تو خونه بود.
نه، واقعا از تو خیابون.
صرفا میخواد ما رو بترسونه بچهها.
متوجهین که الان تو خونه است و پیشمونه؟
من دیگه نمیخوام بازی کنم.
نباید بدون اجازه گرفتن...
از کتاب، بازی رو کنار بذاریم.
شاید بهتر باشه از کتاب اجازه بگیریم.
کتاب سرخ، چطوری میشه بازی رو کنار بذاریم؟
سوفی، این کارت بامزه نیست.
سوفی اینقدر شوخی نکن، بسه دیگه.
سوفی، بس کن.
سوفی...
این دیگه چه کسشعری بود؟
خیلیخب، باید بریم.
باید همین الان گورمون رو از اینجا گم کنیم.، زود باشین.
داره کمکمون میکنه، مگه ندیدین؟
چی؟
نه، من دیگه این مسخرهبازی رو ادامه نمیدم.
فقط میخوام از اینجا برم.
اگه بازی رو کنار بذاریم، واقعا به خطر میافتیم.
خودش گفت.
چند روح همراهمون هستن؟
سه.
کتاب سرخ، چطوری میشه بازی رو کنار بذاریم؟
«من را بخوان.»
چی؟ منظورش چیه؟
داستانه دیگه.
من شروع میکنم.
«در ماشین نشسته...»
«و دردمند و غمگین بود.»
ببخشید.
لطفا این دو تا رو هم حساب کنین.
بیا.
درد داری؟
برات آب هم خریدم.
اگه میخوای داروهای تجویزیشون رو بخوری...
میشه فقط من رو ببری خونه؟
باشه، معلومه.
ببین، باز هم امتحان میکنیم، خب؟
اونجا هیچ کاری از دستت ساخته نبود.
اذیت نکن دیگه، باهام حرف بزن.
خیال کردی راحته؟
معلومه که نه.
بخشی از خودت هم محسوب میشد نیک.
- خودم میدونم. - آها.
خب، اینطور که به نظر نمیاد.
نه این دفعه اینطور به نظر میاد،
نه دفعه پیش میاومد.
میخوای چی بگم؟
نمیخوام چیزی بگی.
تا حالا با خودت گفتی شاید...
چی؟
هیچی.
نه، چی میخواستی بگی؟
هیچی، نمیخواستم چیزی...
چه بدونم کلوئی!
شاید خدا داره سعی میکنه پیامی بهمون برسونه.
خدا داره سعی میکنه پیامی بهمون برسونه؟
آره، چه بدونم، چه بدونم...
No comments yet. Be the first to leave one.