200 baris pertama.
امروز صبح خیلی پر انرژی نیستی ؟
! صبح بخیر ، هیکاری
! ما-چا
! صبح بخیر
... صبح بخیر
امروز میریم خرید
... همه منتظرند ، پس بهتره بیدار بشی
! از طلوع آفتاب هم درخشانتره ... نازه
... هیرو-سان
شب مونده
امروز صبح اومده
هیکارین ! صبح بخیر
اوه ، بالاخره بیدار شدی
خوابالو
بخاطر اینکه تمام شب بیدار نگهش داشتی
بالاخره بیدار شدی ؟
هیچوقت سحرخیز نبوده
می دونی ، لازم نیست توی همه چیز به بابات بری
اما ... هنوز یه کوچولوی وابسته است
! قراره به زودی برادر بزرگه بشی ، می دونی
فکر کنم احتمالاً بدونم چرا از تو خوشش نمیاد
! با ترحم به من نگاه نکن
Tadaima, Okaeri
! اون
اون یکی ، ها ؟
واقعاً خودش برای خودش انتخاب میکنه ، ائـ ؟
روزهای درخشان
باهوشه ، مگه نه ؟
! هی-کون با بابا یه شکل میشه
من ... مطمئن نیستم بتونم با اون لباس ست بشم
! اصلاً بهت نمیاد ، عاشقشم
خفه
هیکاری این اواخر از فکر لباسهای یه شکل خوشش اومده
مشکل پسند شده ، ها ؟
فکر کنم فکریه که اتفاقی به ذهنش خطور کرده
تاحالا توی همچین فروشگاهی نبودم
ممنون که همراهمون اومدی
گفتی بچه ی بعدیت قراره دختر باشه ، درسته ؟
اینطور فکر می کنیم
یه جورایی حسودیم میشه که قراره خواهر برادر داشته باشه
من تک فرزندم
من و هیرو-سان هم همینطور
ولی ماتسو-سان دو تا برادر کوچیکتر داره
! یه شکل ! یه شکل
هی ، شکمت رو بپوشون
فکر کنم ، ماتسو-سان اون حال و هوای برادر بزرگتر رو داره
یه دختر ، ها ؟
یه قلمرو ناشناخته
فکر کنم اون چیزیه که بیشتر از همه نگرانشم
هیرومو-کون ؟
! فکر می کردم خودت باشی
گوتو-سان
خیلی وقته ندیده بودمتون
! واقعاً همینطوره
! ترسناک ! ترسناک
و اینها همسر و پسرت هستند که خیلی در موردشون شنیدم ؟
بله ، همسرم ماساکی و پسرم ، هیکاری
از آشناییتون خوشحالم
پدرت این اواخر جالب شده
تمام مدت میگه نوه ی من این نوه ی من اون
و می بینم که ارزش اون همه پز دادن رو داشته
بااینحال ... خوشحال نیستی که یه آلفا بدنیا اومدی ؟
! حسابی درس بخون
! یه روزی مدیر جدید ساخت و ساز فوجییوشی میشی
... تو
یوکی
... آ
آووفا ؟
! اون تویی ، هیکاری
او-او
! نه ، هی-کون
اسمش هیکاریه
که اینطور
زیادی حرف زدم ، مگه نه ؟
اگه بی ملاحظگی کردم معذرت می خوام
اشکالی نداره
همه ی آلفاهای پیر همین شکلی هستند ؟
... اوه ، خوب
احتمالاً توی این دوره و زمونه فقط تعدادی از یه دسته ی خاص
فقط موضوع اینه که دور و اطراف هیرومو کلی از اونها هست
می خواهی بریم خونه ؟
آره
... درسته ، داشتم فکر می کردم چرا فراموش کرده بودم
اوه ، واقعاً ؟
اما مشکلی پیش نمیاد ، نذار اون موضوع ناراحتت بکنه
! حداقل سالم بدنیا اومدی
ممکنه با یه مقدار مشکل روبرو بشی اما قوی باش ، باشه ؟
ببخشید که باعث شدم کلی دردسر بکشی
ببخشید
فکر کنم می دونستم چرا برام دلسوزی می کردند
... چرا والدینم همیشه از من معذرت خواهی می کردند
اما اونها اونقدر با من مهربون بودند ... که فراموش کرده بودم
... که واقعاً چی هستم
چی ؟ این یکی نه ؟
این
ببخشید ، خوابم برده بود
اشکالی نداره ، راحت باش
! ما-چا
چی می خونید ؟
یه کتاب عکس
! یه بچه توی راهه
پدر اینو به هیکاری داده تا برای برادر بزرگتر شدن آماده اش بکنه
البته مظمونش قدیمیه و درباره اینه که لک لک بچه رو میاره
بعد از اینکه از کوهستان گذشتند شهر دیده شد
خورشید در آسمان بزرگ و آبی اونها رو تماشا می کرد
این
خورشید در آسمان بزرگ و آبی اونها رو تماشا می کرد
هیکاری فکر میکنه خورشیدی که اینجاست بچه است
! این
بله بله ، همون
فکر کنم پدرت انتظارش رو میکشه
... حتی اگه بچه ی بعدیمون یه اومگا باشه
امیدوارم سختیهایی که من کشیدم رو نکشه
بااجازه
! یو-کو
! هی-کون یه برادر بزرگتره
اوه ؟
دیگه بریم بخوابیم
از باطن یه برادر بزرگتر شده
فکر کنم ، بخاطر اینه که همه این موضوع رو بهش میگن
فکر کنم متوجه شده
بچه ها همونجوری باهوشند
بهم گفتن وقتی تقریباً همسن هیکارین بودم
به درستی جنسیت بچه ای که خاله ام باردار بود رو حدس زدم
! بخواب ! بخواب
فکر نکنم اینکه هیکارین بارداریتون رو حدس زده هم کاملاً اتفاقی بوده باشه
اگه ... نوع بچه رو هم بدونه چی ؟
... اگه قراره مثل من باشه
... شاید بهتر باشه بدنیا نیارمش
ببخشید ، میشه مراقب هیکاری باشی ؟
حتماً
! من وحشتناکم
همچین اتفاقی نمی تونه بیوفته ، الان چه فکری کردم ؟
امکان نداره ، چیکار کنم ؟
ترسیدم
چرا به این چیزها فکر میکنم ؟
من چم شده ؟ سر هیکاری هیچوقت ... اینجوری فکر نمی کردم
! رقت انگیزه ، رقت انگیزه
به خودم گفته بودم در هر صورتی ازش محافظت میکنم
نمی تونم همچین احساسی داشته باشم
... اگه احساسش بکنه چی
... اگه احساسش بکنه چی
! من تنها کسی هستم که نمی تونه اونو نپذیره
! من باید ازش محافظت کنم ، به هر قیمتی که شده
ماساکی ؟
چی شده ؟ این بیرون چیکار میکنی ؟
... هیرو-سان
زود اومدی ، منو ترسوندی
... ببخشید ، فقط داشتم یه کمی فکر می کردم و
داری با خودت چیکار میکنی ؟
من اومدم
خوش اومدی
! هی-کون ! هی-کون رو هم بغل کنید
... ببخشید ! اومده بودیم ببینیم حالتون خوبه یا نه و
! من هیچی ندیدم
می خواهی به تماشا کردن ادامه بدی ؟
! هیرو-سان
فکر کنم بخاطر اینکه الان
آدمهای بیشتری هستند که می خواهی راضیشون بکنی نگرانی
سر هیکاری ، ما قول دادیم که از بچمون محافظت می کنیم و کل موضوع همون بود
این دفعه هم فرقی نداره
... درضمن
یه متحد جدید قوی هم داریم
! هی-کون اینو می خونه
می خواهی اینو بخونی ؟
واقعاً این یکی رو دوست داره
بعد از اینکه از کوهستان گذشتند شهر دیده شد
خورشید در آسمان بزرگ و آبی اونها رو تماشا می کرد
هیکاری
کدوم یکیشون بچه است ؟
! بچه اینجاست
هنوز هم همونه ، ها ؟
این یکی نه ؟
! این
! خنده داره
بچه توی آسمونه ، ها ؟
آره
! بچه از آسمون میوفته ، وووش
! می خنده و میگه ، عاشقتم ، ما-چا
! هی-کون هم عاشق ما-چاست
! زود بیا ! وووش
ما-چا خوابت میاد ؟
می تونی همه ی اونها رو بشنوی ؟
! این خانواده ی توست
شش ماه بعد
بله ، بله ، فهمیدم ، یه سری بهتون میزنم
لطفاً برای ماساکی و بچه هامون دردسر درست نکنید
!و میشه لطفاً یه کمی ملاحظه داشته باشید ؟
! الان احتیاج داریم خانوادگی با هم تنها باشیم
خوب ، خوب ، اونطوری نباش
اوضاعشون چطوره ؟
کاملاً خوبند
هرچند ، هیکاری از کنار ماساکی تکون نمی خوره
نمی خواهی بپرسی چه نوعی شده ؟
چه حرف ناخوش آیندی ، بیشتر مردم دلشون می خواد اینجور چیزها رو بدونند
آره ، اما تو بیشتر از همه به اون موضوع اهمیت میدی
آره ، اما تو بیشتر از همه به اون موضوع اهمیت میدی
! هی-کون می ترسه
لازم نیست بترسی
راستی ، براش اسم انتخاب کردید ؟
No comments yet. Be the first to leave one.