200 baris pertama.
« آنــچه در مردگان متــحرک گذشت »
مردم من...
بخاطر غذا اینجان، غذایی که پاپ ازشون گرفت.
آدمای خیلی خوبی که بدون غذا از گشنگی میمیرن
برو، برو، برو.
پاپ مرده.
دیکسن کشتتش.
اون با دشمنه.
باید وقتی فرصتش رو داشتم میکشتمتش.
هرچی که داخل این دیوارها باشه رو میکشیم.
یالا. یالا.
بذار برم!
یکی دنبال منه.
ما اونایی که دنبالمون بودن رو گم کردیم.
باید این خونریزی رو بند بیاریم. بزنید بریم.
از این طرف.
خیلی خب. حالا چی؟
تا سحر صبر میکنیم. بعد شکارشون میکنیم.
یا فقط غذا رو برمیداریم و میریم.
و بعدش چی؟ با دست پر از اینجا میریم بیرون؟
تا وقتی از اینجا بریم بیرون، چرا که نه.
مگه اینکه غذا تنها چیزی نباشه که بخاطرش اومدیم.
من دریل و گابریل رو ول نمیکنم.
و خطر تا خونه دنبال شدن رو به جون نمیخرم.
کارور، گزارش بده.
تو درمانگاهن.
فرماندهشون از دستم در رفت، اما میگیرمش.
فقط پیداش کن.
هیچکدومشون از اینجا زنده بیرون نمیرن.
دریافت شد.
ارائهای از بزرگترین مرجع دنیای مردگان متحرک در ایران @The_WalkingDead
تــرجمه از « آیــدا و صــادق هاشمی » @AydaNaderiSub
دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
« مــردگــان مـــتــحرک » " فصل یازدهم - قسمت نهم "
هی، نمیتونیم جودیث و گریسی رو پیدا کنیم.
نتونستن بیان بالا.
خیلی خب. تو با ما میای
از اینا رد میشیم و پیداشون میکنیم.
دووم نمیاره.
میاره.
یالا.
دارمش.
دیگه چی میتونیم استفاده کنیم؟
بارون کمک نمیکنه.
باد هی داره آتیش رو شعلهور میکنه.
شرمنده، رییس، اما اون تو جهنمه.
وقتشه بیخیالش بشیم.
نه.
فقط باید یه چیز دیگه رو امتحان کنیم.
مثلا یه ماشین آتشنشانی.
هی! هی!
بیاید اینجا! یالا!
یالا!
هی. هی. از کجا اومدن؟
اونی که دم دروازه بود رو بستیم.
خوبه، حالا بیاید رو آتیش تمرکز کنیم.
صبر کن. کلی واکر اومدن داخل.
باید یه راه نفوذ دیگه هم باشه.
اسکات و بقیه دارن بنبست رو بررسی میکنن،
و ماهم داریم میریم سمت دیوار شرقی.
اگه این آسیاب بادی سقوط کنه،
یه دروازه خیلی بزرگ باز میکنه که دیگه نشه بستش.
من با تو میام.
ما رخنه رو پیدا میکنیم، و شما ترتیب آسیاب بادی رو بدین، باشه؟
خیلی خب.
اون چیه؟
گریسی. این علامت اضطراریمونه.
اون آتیش رو خاموش کنید وگرنه همهچی رو از دست میدیم.
برو!
بخاطر پاپ.
آستین، اون تویی؟
آستین؟
بشکنش.
نه، نه، نه.
لعنتی.
دیگه نه.
باید برسیم به پنجره.
اگه دستمون به این لوله برسه...
خیلی بالاست!
نه!
نه!
گریسی! جودیث!
گریسی!
- طاقت بیارید! - بابا!
بابا!
همونجا بمونید! همونجا بمونید!
یالا! یالا!
یالا!
برید سمت پنجره!
پنجره.
بابا، حالت خوبه؟
تو خوبی؟
بازم هست!
خیلی خب. برید بالا.
یالا، جودیث.
- شما اول برید! - پس تو چی؟
- کمک میارم. - برو! اول گریسی رو ببر یه جای امن!
این با من!
دیگه کافیه.
نمیتونم اجازه بدم به افراد گروهم آسیب بزنی.
اول نگران خودت باش.
خدا جلوت رو میگیره.
همونطور که دیروز تو قبرستون اینکارو کرد.
- میدونستی من اونجام؟ - پروردگار میدونست.
بهم گفت چیزی برای ترسیدن ندارم.
- تو صداش رو میشنوی؟ - همینطوره.
و بهت میگه از این مردم دفاع کنی؟
منو تو هر قدم راهنمایی میکنه.
اینا هیولان...
هیولاهایی که شهرها رو با خونسردی کاملا نابود میکنن
بچهها رو قتل عام میکنن.
و تو براشون دعا میکنی؟
خدا چطوری با تو حرف میزنه؟
نقش من اینه که سوال نپرسم.
من گوش میکنم و خدمت میکنم.
فقط از دستورات اطاعت میکنی، هان؟
اینو قبلا کجا شنیدم؟
ایمان واقعی نیازمند شک و تردیده و من شک خودمو دارم.
خشونت مسیری نیست که من انتخاب کنم،
اما برای قرنها به اسم خدا خون ریخته شده.
خواسته اون برای ما نامشخصه.
تنها کاری که میتونم بکنم اعتماد کردنه.
خدا بهت اجازه نمیده دوستای منو بکشی،
و منم همینطور.
برو کنار.
تو دیگه صداش رو نمیشنوی، مگه نه؟
افرادم ارزش نجات پیدا کردن رو دارن.
این تصمیم توئه یا تصمیم اون(خدا)؟
اصلا دیگه گوش میکنی؟ گوش کن.
اون الان اینجا پیش ماست.
ازت میخواد تا دوباره صداش رو بشنوی.
بهش گوش میکنی؟
یا مردی که سر راهت قرار داده رو به قتل میرسونی؟
مسیر صلح، مسیر سختیه.
اما میتونیم اولین قدم رو با هم برداریم.
برای گروه جفتمون.
دستمو بگیر.
ایمانت رو تقویت کن.
به خودت اجازه بده که نجات پیدا کنی.
اصلا مهم نیست که هرکدوممون چه کارایی کردیم،
هیچکس بالاتر از نجات پیدا کردن نیست.
باور نمیکنم.
اوپس.
اشتباه پیچیدی.
تو خواهرم رو کشتی.
خیلی خب.
خب، باید واسه این کارتون تشکر کنم.
اون همه جستجو داشت خستم میکرد.
هی!
این طرف، بچه کونی.
باید خوش بگذره.
خب، دینگ-دینگ.
مرسی، بچهجون.
وایسا!
باید فورا کلکت رو میکندم.
فعلا نمیکشیمش.
باید تاوان کارایی که کرده رو بده.
موافقم. اما اگه اون مسیرو طی کنیم...
... هممون زنده نمیمونیم.
بهت برنخوره.
از این لاشی متنفرم.
اما الان تو چنگمونه. بیاید ازش استفاده کنیم.
چیزی که میخوایم رو بگیریم و بریم خونه.
داری بخاطر لیا اینکارو میکنی؟
نه.
نه، اینطور نیست. دارم بخاطر خودمون اینکارو میکنم.
لیا میخواد ما بمیریم، ولی نه بیشتر از نجات خانوادهش.
علیالخصوص این عوض.
ممکنه به 800 روش اشتباه پیش بره.
من پایه اینم که از اینجا زنده بیرون بیرم.
- نه! - الایجا.
میذارید همینطوری بره؟
اونا به سزای کارشون میرسن.
شاید امروز نه، اما میرسن.
قول میدم.
لیا... منم.
باید حرف بزنیم.
لعنتی.
اون صدای سوت از طبقه پایین اومد، درسته؟
از پنجره استفاده کن. برو انباری.
- این با ما. - باشه.
لعنتی! لعنتی.
ارون؟
- ارون! - این توام!
خیلی خب، طاقت بیار. الان برمیگردم.
باشه.
من که جایی نمیرم.
خیلی خب.
حالت خوبه؟
ممنون. آره.
توام همینکارو واسه من میکردی.
همینطوره.
گریسی، جودیث؟
جاشون امنه.
واکرها؟
دایان و روزیتا دارن ترتیبشون رو میدن.
خیلی خب.
No comments yet. Be the first to leave one.