200 baris pertama.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
نیمهشب بود که ادوارد وارد ایستگاه قطار ماندالی شد.
کت و شلوار دامادی بر تن داشت...
و یه دستهگل استوایی هم دستش بود...
و شدیدا مست بود.
کل مسیر رو خواب دیده بود...
یعنی تا یانگون...
یعنی پایتخت برمه.
مترجم: «تارخ علیخانی» تلگرام: aManOfWar@
در یانگون سحر بود...
و هوای سنگین نوید طوفانی استوایی رو میداد.
با اینکه ادوارد یادش نبود چه خوابی دیده...
اندوه خوابش تا خود بندر همراهش بود.
هفت سالی میشد که ادوارد...
نامزدش مالی رو ندیده بود.
سعی میکرد چهرهاش رو به یاد بیاره...
ولی نمیتونست.
خوشحال میشد اگر میتونست میان بیشمار حفرههایی که...
روی تختههای اسکله شکل گرفته بودن ناپدید بشه.
خودش رو تصور کرد که به آرامی...
در جریان گلآلود رود معلقه.
کشتی لندنی از دور دیده میشد.
بعد دور انداختن گلها...
ادوارد یواشکی سوار کشتی سنگاپور شد.
چهارم ژانویهی سال ۱۹۱۸ بود.
ادوارد!
غافلگیر شدم اینجا دیدمت لاکپشت پیر!
سلام رجینالد.
چی شد که اومدی سنگاپور؟
کشتی بخار یانگون من رو آورد.
لباسهای قشنگ پوشیدی.
چطوری پیرمرد؟ قیافت طوریه انگار یبس شدی.
دخترعموی خوشگلم چطوره؟
خوبه گمونم.
این ادوارد ابوته.
برجستهترین نمایندهی سلطنت بریتانیا در برمه!
همچنین بیش از هفت ساله که بدون هیچ نتیجهای...
نامزد دخترعموی عزیزم مالیه.
خب عروسی کِیه کثافت؟
قیافت عجیب شده ادوارد!
جدا؟
صبح بخیر آقای سینگلتون.
دیروز فراموش کردید هزینهی نوشیدنیتون رو پرداخت کنید.
اشتباهی شده.
آقای ابوت. خیاط اومدن خدمتتون.
پیراهنها و شلوارهاتون طی 24 ساعت آماده میشن...
و کت و شلوار هم طی سه چهار روز. راضی هستید؟
- عالیه. - خوبه.
لباسها رو جلوی اتاقتون تحویل میدیم.
یعنی چی! از برمه لباسی نیاوردی؟
خوابم برد و چمدونم رو جمع نکردم.
اومدم یه سری امور اداری حوصله سر بر رو حل کنم.
از این امور اداری واسم بگو.
یه تلگرامه جناب ابوت.
هیجده زنجیر سنگاپوری.
جاسوسی ادوارد!
گمونم اندازههام رو گرفتی دیگه.
- هستی؟ - ولم کن رجینالد.
دورترین جایی که از این ایستگاه میتونم برم کجاست؟
قطار سریعالسیر بانکوک یک ساعت دیگه میره.
دوباره میری؟
نمیدونم قاطی چه قضیهای شدی، ولی مفتخرم که دوست توئم.
خوشحالم که تو نامزد دخترعمومی.
بیا بغلت کنم.
میتونی روی من حساب کنی.
خدا پادشاه رو نگه داره!
میبینمت رجینالد.
ادوارد خودش رو رها کرد و به صدای شبانهی جنگل گوش داد.
نعوظ واقعا شدیدی داشت.
همچنین احساس کرد که بو میده و باید دوش بگیره
چشمانش رو بست و شروع کرد به رویا دیدن.
ادوارد با تعجب از خواب بیدار شد.
خود را در شرایطی بسیار ناگوار یافت.
چه صبح قشنگی.
پرندهها ساکت شدند، گویی که اعلام میکردند...
قطار جدیدی به زودی خواهد آمد.
ادوارد وارد روستایی شد.
ساکنینش خیلی پرحرف نبودند.
هزاران سال زندگی کردم...
ولی همچنان باکره هستم.
دوستان خوابیدند و خرخر میکنند.
چه بیادب!
چه شرمآور!
چه تضادی در قیاس با این زوج دوست داشتنی.
بههرحال، امروز روز خوبی واسه شوهر داشتنه.
بنابراین زن غول شاهزاده را به قلهها برد.
با چنان ارادهای وارد جنگل شد...
که زود ظاهر و ناپدید شد...
به زودی به غار طلاکاریشدهاش میرسه.
ادوارد یه راهنما استخدام کرد.
اسمش عمر بود.
جنگل رو خوب میشناخت...
و میتونست ادوارد رو امن و امان به بانکوک برسونه.
همراه عمر، سه همسرش هم اومدند.
وای، عجب شلوغیای!
اصلا چرا یه نفر باید سه تا زن بگیره؟
ادوارد که به تازگی به بانکوک رسیده بود مرد ولزیای را دید که از قبل میشناخت.
که وابسته به بریتانیا در سفارت بود.
اسمش گادفری بود، مردی با صدایی بلند.
گادفری شدیدا با دوستش احوالپرسی کرد.
خیال کرد که ادوارد از برمه آمده بود که به تولد شاهزاده برسد.
گادفری همراه دیگر اعضای هیئت دیپلماتیک بریتانیا در آسیا بود.
بابی که از پکن آمده بود، خانم هیوز از هنگ کنگ...
جانسون همراه تمام کارکنان سریلانکا...
آرچی از توکیو و حتی لاکپشت چاق...
که سیفلیس رو توی کل قاره پخش کرده بود.
ادوارد رو کشیدن بردن کاخ...
درحالی که یه سرود قایقرانی قدیمی رو با تمام وجود میخوندن.
ادوارد یه کلمه هم حرف نزد.
مثل گچ رنگش پریده بود و میلرزید.
واقعا ممنونم که خودتون رو توی این زحمت انداختید...
که در این مراسم شرکت کنید.
ممنونم. واسم خیلی باارزشه.
ادوارد!
پرورش برنج و صادرات رونق شدیدی داشته.
مالیات این فعالیتها بر روی...
خرج بهبود مدیریت استان میشه.
تو با بقیه فرق داری. از کجا اومدی؟
از ماندالی. در برمه شمالی. قبلش هم لندن بودم.
شهرهای قشنگین و در موردشون شنیدم...
و یه روز خوشحال میشم که ببینمشون.
هنوز خیلی جوانم.
واست حین سلطنتت آرزوی موفقیت میکنم.
لطف دارید...
ولی طوری رفتار میکنی که انگار روز تاجگذاریمه.
ولی الان تولدمه و خیلی هم خوشحالم.
این کاخ راه خروجی داره؟
آره. اون سمت سالن. آخر گذرگاه.
برات آرزوی موفقیت میکنم.
همچنین. امیدوارم روز خوبی داشته باشی.
ادوارد مثل مسافری بر روی قایق ماهیگیری به سمت نواحی فرانسوی رفت.
از خلیج هوشیمین رد شد.
داخل اون جای تنگ گذر زمان رو فراموش کرد.
کمی تب داشت...
خیس عرق شده بود.
خوابش میبرد و لرزان بیدار میشد.
فکر این که مرگش نزدیکه...
در این جور شرایط براش محتمل بود.
متوهم بود اما آرام.
ادوارد بدون هیچ هدفی در خیابانهای هوشیمین قدم میزد.
وارد خوابگاهی کثیف شد.
مالکینش کلی حرف زدن، ولی بالاخره راهش دادن داخل.
سال نوی قمری بود و ادوارد خیلی مریض بود.
تلگرام جدیدی دریافت کرده بود.
دارن چی میگن؟
میخواستن بیرونت کنن.
نمیخوان که امشب بمیری.
سال نوئه.
و تو بهشون چی گفتی؟
که امشب یا چند شب آینده نمیمیری.
بهت سال نو رو تبریک میگن.
بین دوران نقاهتش در هوشیمین...
و سبک زندگی بوهمیاییای که در مانیلا انتخاب کرده بود...
چند هفتهای فاصله بود.
ظاهرا این تغییر رفتار دلیل خاصی نداشت.
ادوارد به طور فزایندهای در طول روز میخوابید...
و فقط در شب زندگی میکرد.
مشروب زیاد میخورد.
با قمار پول به دست میآورد و سپس باز از دست میداد.
با ملوانها دعوا میکرد و با شبگردها دوست میشد...
که صبحهای زود به خلیج مانیلا جان میبخشیدن.
دورهاش در مانیلا مملو از خماری و سرخوشی بود.
گهگاهی موجی از مالیخولیا او را فرا میگرفت.
احساسی میشد.
در شبی مملو از حماقت...
ادوارد به همراه چندین ملوان و چهار فاحشه فیلیپینی...
سوار کشتی جنگی آمریکاییای شد.
حین حرکت کشتی به سمت ژاپن بیدار شد.
کاپیتان از مزاحمها خوشش اومده بود.
سه روز نوشیدن و آواز خوندن.
به صورت خیلی مخفیانه در ساحل اوساکا پیاده شدن.
ادوارد کنار ژاپنیها پشت پیشخوان نشست.
همراه هم نودلشان را سر کشیدند.
سربازی پدیدار شد...
و از مشتریهای غربی خواست که گذرنامهشون رو نشون بدن.
ادوارد درنگ نکرد...
و رفت.
پیش راهبان کوموسو ادوارد حس میکرد که خیلی در معرض دید نیست.
شهر به شهر میچرخیدن و گدایی میکردن.
حتی ازمون نپرسیدی الان کجا میریم.
مقصدت واست مهم نیست؟
هر جایی میرم که من رو ببرید.
آقای عزیز...
با اینکه عجیب به نظر میاد، حس میکنم خونه هستم!
وقتی راهبان تصمیم گرفتن برن شمال...
به معبدی در کوهستان...
ادوارد پیششون موند.
ولی نتونست توی معبد بخوابه.
صداهایی شنید، صدای پا...
و پچپچهایی میشنید...
واسش از وحشت به زبانی میگفت که بلد نبود.
سایه مبهم نمیکنه. آشکار میکنه.
ژاپنیها این رو میدونن.
از سایه فرار نمیکنن، دنبالش میگردن.
سایههایی که ازشون حرف میزنم از نظام دیگهای هستن.
از پدیدههایی که درکشون نمیکنم خوشم نمیاد.
رعایت سالم قوانین طبیعت رو میپسندم.
و قوانین طبیعت رو از کجا یاد گرفتی آقای ابوت؟
No comments yet. Be the first to leave one.