West of Her

West of Her

Muat Turun Sari Kata Farsi Persian

Maklumat siaran

West of Her 2016 1080p BluRay REMUX AVC DTS-HD MA 2 0-FGT
West of Her 2018 BluRay 720p x264 Ganool
West of Her 2018 BluRay 720p 1080p x264 Ganool
West of Her 2018 BluRay 720p 1080p DTS x264-CHD
West of Her 2018 BluRay 1080p x264 Ganool
West of Her 2018 BluRay 1080p 5 1CH x264 Ganool
West of Her 2018 720p WEB-DL x264 Ganool
West of Her 2018 1080p WEB-DL DD5 1 H264-RARBG
West of Her 2018 BluRay 720p 1080p x264 DTS-HDWinG
West of Her 2018 HDRip X264-PLAYNOW
Ulasan oleh jasmine711
jasmine:مترجم| iMovie-dl.com

Tag

BluRay
x264
720p
720
1080
ganool
TS
HD
REMUX
Diterbitkan pada: 2018-03-03
Muat Turun: 30
Masalah Pendengaran: No

Pratonton sari kata Farsi Persian

200 baris pertama.

‫-الو؟ ‫-آقای لینکلن؟

‫-بله. ‫-هنوز مجردین؟

‫-بله. ‫-هنوز هم هیچ خویشاوند نزدیکی ندارین؟

‫نه، من هنوز یتیمم

‫دستاورد جدیدی نداشتین؟

‫یا پیشرفت، تو زمینه ی شغلی یا چیزهای دیگه؟

‫نه، هیچ کس نمیدونه من زنده م

‫بسیار خب. ما برای شما یه همکار پیدا کردیم

‫اون میتونه شما رو تو ایستگاه اتوبوسی که یک ساعت از غرب شیکاگو فاصله داره ببینه

‫ساعت یک بعد از ظهر ، هفته ی آینده. قبول میکنید؟

‫-حتما. ‫-یک سری جزئیات به همراه...

‫دستورالعملهای لازم براتون فرستاده میشه

‫-اوکی ‫-دانیل؟

‫میدونی که مجبوری با این شماره قطع ارتباط کنی

‫خیلی خب، یه بار دیگه میگی داریم کجا میریم؟

‫میچل ، داکوتای جنوبی

‫نه منظورم مکانشه

‫محرمانست. وقتی رسیدیم بهت میگم

‫-وقتی رسیدیم بهم میگی؟ ‫-آره

‫من از سوپرایز شدن بدم میاد

‫چه بد

‫ساختمون کورن پَلِس

‫نگهش داشته بودم واسه یه مناسبت خاص

‫اولین شب کاری تو، یه مناسبت خاصه دیگه

‫خیلی خب، بزن بریم

‫یه لحظه وایسا

‫لعنتی

‫اینو بپوش

‫خیلی خب، بیا این کارو نکنیم

‫داری چیکار میکنی؟

‫یه نقشه ایه که همین الان کشیدمش

‫حالا برو به اون یاروها که رو نیمکت نشسته بودن ‫بگو برای عوض کردن لاستیک کمک لازم داری

‫بگو خودت به خاطر مچ دستت نمیتونی، باشه؟

‫بعد بیارشون اینجا و منم سریع میرم و انجامش میدم

‫من نمیخوام این کارو بکنم

‫خیلی خب، پس مجبوری خودت تنهایی همشو انجام بدی

‫تو واقعا میخوای دو تا آدم مست تو خیابون بیفتن دنبال من؟

‫-من فکر نکنم اتفاقی برات بیفته ‫-من نگران خودم نیستم

‫چرا همینجا انجامش نمیدی؟ هیچ کس ما رو اینجا نمیبینه

‫یالا دیگه ، کورن پلس اونجاست

‫اینجا رو ببین

‫مشکلی پیش اومده رفیق؟

‫واقعا واقعا امیدوارم که نه.

‫زود باش لعنتی

‫داری اشتباهی انجامش میدی پسر

‫-درست شد ‫-ممنون رفقا

‫-کاری نکردیم رفیق. ‫-ممنون

‫-انجامش دادی؟ ‫-آره

‫خوبه

‫(حاشیه ی قاب شعری از ویلیام وردزورث): ‫قلبم میتپد وقتی رنگین کمانی در آسمان میبینم ‫وقتی زندگیم را آغاز کردم همینگونه بود

‫اکنون که مردی شده ام ، همینگونه است ‫و هنگامی که پیر می شوم همینطور خواهد بود

‫(وسط قاب): ‫تفاوت بین ترس بچه گانه و کارت ورود/ثبت زمان چیست؟ ‫زیرا انسان آنقدر نیرومند نمی ماند که بتواند بی وقفه برقصد

‫( گوشه ی قاب:) ‫ترومسو/مدار قطبی ‫مرده ها خلاف جهت زمان می میرند

‫سلام

‫به کلونیال پاین هیلز خوش آمدید

‫یا حداقل من فکر می کنم خوش آمد میگن چون چیزی ننوشته

‫باید بخوابیم

‫-صبح شده؟ ‫-آره

‫من واقعا باید بخوابم

‫تو میتونی رو این حساب که اولین شبت بوده، چادرو برداری

‫نصب کردنش راحته

‫ممنون

‫تو کجا میخوابی؟

‫صندلی عقب

‫تا دیر وقت کار کردن یه خوبی داره

‫اینکه تقریبا هرجا بخوای میتونی بخوابی

‫ولی حتما بخواب ، باشه؟

‫ما تاحالا حتی قوانین اولیه رو هم با هم مرور نکردیم ‫همش همینه:

‫قبل از نیمه شب نرو اونجا

‫وقتی داری قاب رو میچسبونی زیاد نمون

‫ایده آلش اینه که هیچ کس هیچوقت هیچوقت نباید ما رو ببینه

‫به جایی که روز بعد میخوای بری فکر کن

‫نمیدونم اینو بهت گفتن یا نه... ولی من...

‫از خوابیدن خوشم نمیاد

‫واقعا ما مسیر مشخصی نداریم؟

‫ما فقط هر چند روز یک بار باید بهشون زنگ بزنیم

‫تا تاییدیه دخل و خرج رو بگیریم و بهشون بگیم کجاها بودیم

‫که مسیرمون با کس دیگه ای تداخل پیدا نکنه

‫من کورن پلس رو انتخاب کردم پس ، تموم، نوبت توئه

‫بهش فکر کن

‫خواب بد دیدی؟

‫نمیدونم

‫من... انگار...یه مشکل قلبی دارم

‫خرابه؟

‫یکم مشکل داره

‫به هرحال همینجوری بدون خبر قبلی بعضی وقتا شروع میکنه به تپش

‫و راستش در برابر استرس خوب جواب نمیده

‫نباید به خودم زیادی فشار بیارم

‫اتفاقا باید سعی کنی به خودت فشار بیاری

‫ممکنه بمیرم

‫من که میگم اگه به خودت فشار نیاری میمیری

‫خیلی خب، یه چیزی بخور

‫من چادر رو جمع میکنم

‫قبلا دیدیش؟

‫امسال نه

‫امسال دیدمش یا...؟

‫نه امسال ندیدمش

‫میدونستی من هیچوقت از ایالت ایلینوی بیرون نرفتم؟

‫خب امروز کجا بریم؟

‫من...نمیدونم. چرا خودت تصمیم نمیگیری؟

‫باید خودت بخوای این کارو بکنی وگرنه من ممکنه ببرمت خونه

‫کوه های راکی نزدیکن؟

‫همیشه دلم میخواست ببینمشون

‫یکی قبلا رفته اَسپِن ‫(شهری کوهپایه ای در ایالت کلورادو)

‫پارک ایالتی چطوره؟ دروازه ی رشته کوه راکیه

‫آره، به نظر خوب میاد

‫-آره؟ ‫-آره

‫-خیلی خب، بیا بذاریمش اینجا ‫-اینجا؟

‫-چه حسی داری؟ ‫-حس خوبی دارم، حس خیلی خیلی خوبی دارم

‫خیلی خب خوبه؟ میخوای بچسبونیش؟ یا خوبه؟

‫خوبه

‫خیلی خب بزن بریم. بریم.

‫فکر کنم خوبه. من از وقتی یادم میاد

‫تو ایلینوی زندگی کردم

‫من برای چندتا موسسه ی خصوصی کار کردم

‫مثلا، چندتا نوانخانه ، مرکز سواد آموزی...

‫پس فکر کنم یه جورایی یه خدمات رسان ...حرفه ایم

‫اینکه خیلی ارزشمنده، چرا دیگه نرفتی؟

‫نمیدونم، منظورم اینه که یه چند وقت پیش اوضاع یکم به هم ریخت

‫و من متوجه شدم که هیچ کسی رو تو زندگیم ندارم

‫خیلی خب ، بیا یه کاری کنیم

‫ولی...

‫برگردیم عقب... ‫در مورد پدر مادرت بهم بگو

‫هیچوقت ندیدمشون

‫نه اینجوری که فکر میکنی نیست ، فقط...

‫من از زمانی که یادمه تو یتیم خونه بودم

‫پس هیچوقت ندیدمشون و نیازی هم ندارم ببینمشون

‫پس حداقل فامیلی داشتی که برای مدت طولانی ازت سرپرستی کنه؟

‫خب، اولش من...

‫چطوری توضیح بدم... ‫بچه ی تازه وارد بودم

‫میدونی یعنی چی؟

‫ برای هر جشن تولدم هر سال توی یه خانواده بودم

‫ به خاطر اینکه، مثلا بعضی زن و شوهرها

‫یه بچه با یه سن خاص میخوان

‫و وقتی اون بچه از اون سن خاص بزرگتر میشه

‫متوجه میشن که با وحشت دارن به...

‫ به بقیه ی زندگی یه آدم نگاه میکنن

‫در واقع، دوتا زندگی. زندگی خودشون و اون بچه

‫که به نظر من میتونه ، تو حرف یه چیزی باشه

‫ولی در عمل واقعا یه چیز دیگست

‫میدونی ، پوشاک، و غذا و خواسته های همیشگی

‫ولی میخوام بگم که من تو هر وضع کلیشه ای که فکرشو بکنی زندگی کردم

‫آدم خوشبینی هستی دن؟

‫خوشبین...

‫آدم میتونه خوشبینِ با احتیاط باشه؟

‫خوشبینِ امیدوار چطوره ؟

‫-خوبه ‫-حله

‫من نمیخواستم وقتی به کلورادو رانندگی می کردم کسی همراهم باشه

‫که خوشبین امیدوار نباشه

‫خصوصا کسی که کودکیش یاد آور داستانای دیکنزه ‫(چارلز دیکنز: نویسنده ای که رمانهایش تصویری از نا عدالتی اجتماعی و فقر است)

‫میدونی ، وقتی من ...

‫13سالم بود ، رفتم با یه زن و شوهر زندگی کنم

‫که یه دختر داشتن که حدود ، یه سال از من بزرگتر بود

‫بعد معلوم شد که این زن و شوهر

‫دو تا بچه داشتن که وقتی کوچیک بودن مرده بودند

‫پس، یه جورایی این زن و شوهر...خب؟ ... این پدر و مادر

‫یه راهی پیدا کرده بودن که دو تا بچه پیدا کنند که سنشون

‫با بچه هاشون که مرده بودند یکی باشه

‫و همچنین یه راهی هم پیدا کرده بودند ... ‫از من نپرس چه راهی چون نمیدونم...

‫که بفهمن بچه هایی که پیدا کردن توی یه روز خاص به دنیا اومدن

‫دقیقا همون روزی که بچه های خودشون به دنیا اومده بودند، ولی

‫با احتساب اون یک سالی که طول کشید ما رو پیدا کنن، یک سال به اون تاریخ تولدا اضافه کن

‫-خیلی مسخرست، نه؟ ‫-اصلا مسخره نیست

‫حالا ، این جریان روز تولد مهمه چون معنیش این بود که من و اون دختره

‫یه ارتباط خیلی عجیبی بین خودمون حس می کردیم

‫این داستان آخرش به این ختم میشه که تو خواهرت رو بوسیدی؟

‫اون در واقع خواهرم نبود

‫مثل این بود که ...خیلی خب... اینجوری تصورش کن...

‫ما دانش آموز بودیم

‫دوتا هم اتاقی بودیم که توی یه مدرسه ی شبانه روزی با هم بودیم

‫اون زن و شوهر وضع مالیشون خوب نبود ‫پس ما نمیتونستیم اتاق جدا داشته باشیم...

‫به همین خاطر دیگه اشکالی نداشت!

‫تو ازم پرسیدی منم بهت گفتم

‫ببخشید، ادامه بده . من پیش داوری نمیکنم

‫خب این قضیه... انقدرا هم که به نظر میاد عجیب نیست

‫منظورم اینه که ما خیلی با هم انس گرفتیم...

‫به محض این که همدیگه رو دیدیم، خب؟

‫اون دبیرستانی بود، من کلاس هشتم بودم

‫هر دوتامون تازه رفته بودیم اونجا پس هیچ کسی رو نداشتیم ولی همدیگه رو داشتیم

‫و خب شروع کردیم قرار گذاشتن

‫همین بود دیگه. و منظورم اینه که ما خیلی تلاش کردیم

‫که این مسئله رو از اون زن و شوهر مخفی کنیم

‫که هیچوقت واقعا به چشم پدر و مادرمون ندیدیمشون

‫و فکر کنم به اندازه ی کافی تلاش نکردیم

‫و وقتی که فهمیدن، خب، نابود شدن

‫چی شد؟

‫خب، اون 18 سالش شد و بعدش

‫از اون سن دیگه نمیشه توی پرورشگاه موند

‫و پدر و مادر باید تصمیم بگیرن که میخوان تو رو به فرزندخواندگی بپذیرن یا نه

‫و من فکر میکنم ، خب تو این مرحله،آره

‫فکر کنم اون قضیه رو در نظر گرفتن و دیگه امکان پذیرفتن نبود

‫پس اون از اونجا رفت و منم که واقعا مدرسه رو خیلی دوست نداشتم

‫ولی یه جورایی عاشق اون دختره بودم پس خونه رو ترک کردم

‫و رفتم تو شهر و برای یه مدت اوضاع خوب بود

‫ولی بعد ...این مشکل عجیب قلبی برام پیش اومد

‫چیزی که میخوام بهت بگم اینه که

‫وقتی عاشق یه نفر نیستی...

‫وانمود کردن به عشق کار خیلی خیلی سختی میتونه باشه

‫باور کن منم تجربشو دارم

‫خب ، تو کی هستی؟

West of Her subtitles in other languages

Komen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left