200 baris pertama.
-الو؟ -آقای لینکلن؟
-بله. -هنوز مجردین؟
-بله. -هنوز هم هیچ خویشاوند نزدیکی ندارین؟
نه، من هنوز یتیمم
دستاورد جدیدی نداشتین؟
یا پیشرفت، تو زمینه ی شغلی یا چیزهای دیگه؟
نه، هیچ کس نمیدونه من زنده م
بسیار خب. ما برای شما یه همکار پیدا کردیم
اون میتونه شما رو تو ایستگاه اتوبوسی که یک ساعت از غرب شیکاگو فاصله داره ببینه
ساعت یک بعد از ظهر ، هفته ی آینده. قبول میکنید؟
-حتما. -یک سری جزئیات به همراه...
دستورالعملهای لازم براتون فرستاده میشه
-اوکی -دانیل؟
میدونی که مجبوری با این شماره قطع ارتباط کنی
خیلی خب، یه بار دیگه میگی داریم کجا میریم؟
میچل ، داکوتای جنوبی
نه منظورم مکانشه
محرمانست. وقتی رسیدیم بهت میگم
-وقتی رسیدیم بهم میگی؟ -آره
من از سوپرایز شدن بدم میاد
چه بد
ساختمون کورن پَلِس
نگهش داشته بودم واسه یه مناسبت خاص
اولین شب کاری تو، یه مناسبت خاصه دیگه
خیلی خب، بزن بریم
یه لحظه وایسا
لعنتی
اینو بپوش
خیلی خب، بیا این کارو نکنیم
داری چیکار میکنی؟
یه نقشه ایه که همین الان کشیدمش
حالا برو به اون یاروها که رو نیمکت نشسته بودن بگو برای عوض کردن لاستیک کمک لازم داری
بگو خودت به خاطر مچ دستت نمیتونی، باشه؟
بعد بیارشون اینجا و منم سریع میرم و انجامش میدم
من نمیخوام این کارو بکنم
خیلی خب، پس مجبوری خودت تنهایی همشو انجام بدی
تو واقعا میخوای دو تا آدم مست تو خیابون بیفتن دنبال من؟
-من فکر نکنم اتفاقی برات بیفته -من نگران خودم نیستم
چرا همینجا انجامش نمیدی؟ هیچ کس ما رو اینجا نمیبینه
یالا دیگه ، کورن پلس اونجاست
اینجا رو ببین
مشکلی پیش اومده رفیق؟
واقعا واقعا امیدوارم که نه.
زود باش لعنتی
داری اشتباهی انجامش میدی پسر
-درست شد -ممنون رفقا
-کاری نکردیم رفیق. -ممنون
-انجامش دادی؟ -آره
خوبه
(حاشیه ی قاب شعری از ویلیام وردزورث): قلبم میتپد وقتی رنگین کمانی در آسمان میبینم وقتی زندگیم را آغاز کردم همینگونه بود
اکنون که مردی شده ام ، همینگونه است و هنگامی که پیر می شوم همینطور خواهد بود
(وسط قاب): تفاوت بین ترس بچه گانه و کارت ورود/ثبت زمان چیست؟ زیرا انسان آنقدر نیرومند نمی ماند که بتواند بی وقفه برقصد
( گوشه ی قاب:) ترومسو/مدار قطبی مرده ها خلاف جهت زمان می میرند
سلام
به کلونیال پاین هیلز خوش آمدید
یا حداقل من فکر می کنم خوش آمد میگن چون چیزی ننوشته
باید بخوابیم
-صبح شده؟ -آره
من واقعا باید بخوابم
تو میتونی رو این حساب که اولین شبت بوده، چادرو برداری
نصب کردنش راحته
ممنون
تو کجا میخوابی؟
صندلی عقب
تا دیر وقت کار کردن یه خوبی داره
اینکه تقریبا هرجا بخوای میتونی بخوابی
ولی حتما بخواب ، باشه؟
ما تاحالا حتی قوانین اولیه رو هم با هم مرور نکردیم همش همینه:
قبل از نیمه شب نرو اونجا
وقتی داری قاب رو میچسبونی زیاد نمون
ایده آلش اینه که هیچ کس هیچوقت هیچوقت نباید ما رو ببینه
به جایی که روز بعد میخوای بری فکر کن
نمیدونم اینو بهت گفتن یا نه... ولی من...
از خوابیدن خوشم نمیاد
واقعا ما مسیر مشخصی نداریم؟
ما فقط هر چند روز یک بار باید بهشون زنگ بزنیم
تا تاییدیه دخل و خرج رو بگیریم و بهشون بگیم کجاها بودیم
که مسیرمون با کس دیگه ای تداخل پیدا نکنه
من کورن پلس رو انتخاب کردم پس ، تموم، نوبت توئه
بهش فکر کن
خواب بد دیدی؟
نمیدونم
من... انگار...یه مشکل قلبی دارم
خرابه؟
یکم مشکل داره
به هرحال همینجوری بدون خبر قبلی بعضی وقتا شروع میکنه به تپش
و راستش در برابر استرس خوب جواب نمیده
نباید به خودم زیادی فشار بیارم
اتفاقا باید سعی کنی به خودت فشار بیاری
ممکنه بمیرم
من که میگم اگه به خودت فشار نیاری میمیری
خیلی خب، یه چیزی بخور
من چادر رو جمع میکنم
قبلا دیدیش؟
امسال نه
امسال دیدمش یا...؟
نه امسال ندیدمش
میدونستی من هیچوقت از ایالت ایلینوی بیرون نرفتم؟
خب امروز کجا بریم؟
من...نمیدونم. چرا خودت تصمیم نمیگیری؟
باید خودت بخوای این کارو بکنی وگرنه من ممکنه ببرمت خونه
کوه های راکی نزدیکن؟
همیشه دلم میخواست ببینمشون
یکی قبلا رفته اَسپِن (شهری کوهپایه ای در ایالت کلورادو)
پارک ایالتی چطوره؟ دروازه ی رشته کوه راکیه
آره، به نظر خوب میاد
-آره؟ -آره
-خیلی خب، بیا بذاریمش اینجا -اینجا؟
-چه حسی داری؟ -حس خوبی دارم، حس خیلی خیلی خوبی دارم
خیلی خب خوبه؟ میخوای بچسبونیش؟ یا خوبه؟
خوبه
خیلی خب بزن بریم. بریم.
فکر کنم خوبه. من از وقتی یادم میاد
تو ایلینوی زندگی کردم
من برای چندتا موسسه ی خصوصی کار کردم
مثلا، چندتا نوانخانه ، مرکز سواد آموزی...
پس فکر کنم یه جورایی یه خدمات رسان ...حرفه ایم
اینکه خیلی ارزشمنده، چرا دیگه نرفتی؟
نمیدونم، منظورم اینه که یه چند وقت پیش اوضاع یکم به هم ریخت
و من متوجه شدم که هیچ کسی رو تو زندگیم ندارم
خیلی خب ، بیا یه کاری کنیم
ولی...
برگردیم عقب... در مورد پدر مادرت بهم بگو
هیچوقت ندیدمشون
نه اینجوری که فکر میکنی نیست ، فقط...
من از زمانی که یادمه تو یتیم خونه بودم
پس هیچوقت ندیدمشون و نیازی هم ندارم ببینمشون
پس حداقل فامیلی داشتی که برای مدت طولانی ازت سرپرستی کنه؟
خب، اولش من...
چطوری توضیح بدم... بچه ی تازه وارد بودم
میدونی یعنی چی؟
برای هر جشن تولدم هر سال توی یه خانواده بودم
به خاطر اینکه، مثلا بعضی زن و شوهرها
یه بچه با یه سن خاص میخوان
و وقتی اون بچه از اون سن خاص بزرگتر میشه
متوجه میشن که با وحشت دارن به...
به بقیه ی زندگی یه آدم نگاه میکنن
در واقع، دوتا زندگی. زندگی خودشون و اون بچه
که به نظر من میتونه ، تو حرف یه چیزی باشه
ولی در عمل واقعا یه چیز دیگست
میدونی ، پوشاک، و غذا و خواسته های همیشگی
ولی میخوام بگم که من تو هر وضع کلیشه ای که فکرشو بکنی زندگی کردم
آدم خوشبینی هستی دن؟
خوشبین...
آدم میتونه خوشبینِ با احتیاط باشه؟
خوشبینِ امیدوار چطوره ؟
-خوبه -حله
من نمیخواستم وقتی به کلورادو رانندگی می کردم کسی همراهم باشه
که خوشبین امیدوار نباشه
خصوصا کسی که کودکیش یاد آور داستانای دیکنزه (چارلز دیکنز: نویسنده ای که رمانهایش تصویری از نا عدالتی اجتماعی و فقر است)
میدونی ، وقتی من ...
13سالم بود ، رفتم با یه زن و شوهر زندگی کنم
که یه دختر داشتن که حدود ، یه سال از من بزرگتر بود
بعد معلوم شد که این زن و شوهر
دو تا بچه داشتن که وقتی کوچیک بودن مرده بودند
پس، یه جورایی این زن و شوهر...خب؟ ... این پدر و مادر
یه راهی پیدا کرده بودن که دو تا بچه پیدا کنند که سنشون
با بچه هاشون که مرده بودند یکی باشه
و همچنین یه راهی هم پیدا کرده بودند ... از من نپرس چه راهی چون نمیدونم...
که بفهمن بچه هایی که پیدا کردن توی یه روز خاص به دنیا اومدن
دقیقا همون روزی که بچه های خودشون به دنیا اومده بودند، ولی
با احتساب اون یک سالی که طول کشید ما رو پیدا کنن، یک سال به اون تاریخ تولدا اضافه کن
-خیلی مسخرست، نه؟ -اصلا مسخره نیست
حالا ، این جریان روز تولد مهمه چون معنیش این بود که من و اون دختره
یه ارتباط خیلی عجیبی بین خودمون حس می کردیم
این داستان آخرش به این ختم میشه که تو خواهرت رو بوسیدی؟
اون در واقع خواهرم نبود
مثل این بود که ...خیلی خب... اینجوری تصورش کن...
ما دانش آموز بودیم
دوتا هم اتاقی بودیم که توی یه مدرسه ی شبانه روزی با هم بودیم
اون زن و شوهر وضع مالیشون خوب نبود پس ما نمیتونستیم اتاق جدا داشته باشیم...
به همین خاطر دیگه اشکالی نداشت!
تو ازم پرسیدی منم بهت گفتم
ببخشید، ادامه بده . من پیش داوری نمیکنم
خب این قضیه... انقدرا هم که به نظر میاد عجیب نیست
منظورم اینه که ما خیلی با هم انس گرفتیم...
به محض این که همدیگه رو دیدیم، خب؟
اون دبیرستانی بود، من کلاس هشتم بودم
هر دوتامون تازه رفته بودیم اونجا پس هیچ کسی رو نداشتیم ولی همدیگه رو داشتیم
و خب شروع کردیم قرار گذاشتن
همین بود دیگه. و منظورم اینه که ما خیلی تلاش کردیم
که این مسئله رو از اون زن و شوهر مخفی کنیم
که هیچوقت واقعا به چشم پدر و مادرمون ندیدیمشون
و فکر کنم به اندازه ی کافی تلاش نکردیم
و وقتی که فهمیدن، خب، نابود شدن
چی شد؟
خب، اون 18 سالش شد و بعدش
از اون سن دیگه نمیشه توی پرورشگاه موند
و پدر و مادر باید تصمیم بگیرن که میخوان تو رو به فرزندخواندگی بپذیرن یا نه
و من فکر میکنم ، خب تو این مرحله،آره
فکر کنم اون قضیه رو در نظر گرفتن و دیگه امکان پذیرفتن نبود
پس اون از اونجا رفت و منم که واقعا مدرسه رو خیلی دوست نداشتم
ولی یه جورایی عاشق اون دختره بودم پس خونه رو ترک کردم
و رفتم تو شهر و برای یه مدت اوضاع خوب بود
ولی بعد ...این مشکل عجیب قلبی برام پیش اومد
چیزی که میخوام بهت بگم اینه که
وقتی عاشق یه نفر نیستی...
وانمود کردن به عشق کار خیلی خیلی سختی میتونه باشه
باور کن منم تجربشو دارم
خب ، تو کی هستی؟
No comments yet. Be the first to leave one.