98 baris pertama.
برنیـــس ، نوشته-ی ادگـــآر آلن پو
، من داستانی برای گفتن دارم
. با دستمایه-ی وحشتی که در آن است
، من آن را سرکوب میکنم چراکه . بیشتر یک احساس است تا حقیقتِ ثبت شده
، من و " برنیس " پسر عمو ، دختر عمو بودیم
، و با هم بزرگ شدیم
. در خانه-ی پدری
. در عین حال متفاوت رشد کردیم
، من بیمار
. و مدفون در افسردگی
، اون شاد و سرزنده
. و سرشار از انرژی
، من درون قلب خودم زندگی میکنم
، و با جسم و روحی شدیدا" خو گرفته به . درد و خودفرورفتگی
، او بی توجه به گذر زمان
، بدون توجه به سایه های مسیرش
. یا سکوتِ پرواز اسبهای پرنده-ی غُران
، من در آنجا زاده شدم
. در پیچ و خم باغ بزرگ متروکه
، تعجبی ندارد که من جوانیِ خودم را در . وهم و خیال پراکنده کردم
، ولی این استثناء است
، که نیمروزی از انسانیت . مرا خاموش ، در قصر پدرانم پیدا کرد
، چه وقفه ای ، در بهار زندگی من افتاده
، این خارق العاده-ست که جمعی از پیش پا افتاده ترین . اندیشه های واژگون ، در شخصیت من گردهم آمده اند
، حقایق جهان بیرون
، در بینش من مؤثر بوده
، زمانیکه وحشی ترین ایده های سرزمین رؤیا
، جوهره-ی وجود هر روزه-ی من نشدند
. اِلا وجود مطلق و روحانی در خودش
، بیماری من هر روز گسترش پیدا میکرد
. و شکل غریبِ فوق العاده-ی شیدایی به خود میگرفت
، ساعت به ساعت و لحظه به لحظه
، او حاصل قدرت بود
، و در دراز مدت
، برمن چیره میشد
. منحصر بفرد و غیرقابل درک
. این شیدایی
، هر چند باید این موضوع را بپذیرم که . مربوط است به بیماری زودخشمیِ توجه
، ترسم از این است که ، دستیابی به ایده-ی مناسبی از ، شدت وابستگی با تواناییهای من در ژرف اندیشی . امکان پذیر نباشد
، چرا که این تواناییها ، خود را در خلسه ، گرفتار و مدفون کرده اند
. با پیش پا افتاده ترین موضوعات
. با اینحال بگذارید ، بد برداشت نکنم
، بیماریِ توجه زیادی و افراطی
، توسط موضوعاتی در طبیعتِ درهمِ خودش ، برآشفته شده
، که نباید در شخصیت سردرگم بشود
، شخصیتی با آن میل باطنی به ژرف اندیشی ، در نوع بشر
، و مخصوصا" افراط در افرادی با تصورات تند و تیز
، در یک نمونه ، رؤیا بین ، به یک موضوع نچندان بیهوده گرایش پیدا میکند
، و بطور نامحسوسی جهت این موضوع . را تا پایان از دست میدهد
، او نخستین اندیشه سراسر ناپدید شده . و فراموش شده-ی خودش را پیدا میکند
، در مورد من ، سبک رفتار تغییر ناپذیر بود
، و توجه من به ریشه-ی مرکزی این موضوع برگشت
. و بعد ، سراسر معما و ترس
، بیماری ، یک بیماری کشنده
، مثل توفان شن در وجود " برنیس " رخنه کرد
، در میان زنجیره-ی بیشمار بیماریها
، توسط همان یک مورد کشنده و اولیه . تحت فشار قرار گرفت
، که یک آشوب هراسناک را در جسم و روح دختر عموی من . موجب شد
، شاید دچار بیشترین افسردگی و بهم ریختگی ، در طبیعت خودش بشود
، گونه ای از صرع ، بدون تکرار ، در خلسه بپایان میرسد
، و با توجه به رفتار او که رو به بهبودیست
. در ترس های ناگهانی ، نمودار میشد
، برای کسی که بیهوده تفکر میکند ، ظاهرا" نمودار میشد
، که دگرگونی وحشتناک ، ایجاد میگشت
، همراه با ناخشنودی ، در شرایط روحی برنیس
، تلاشهای زیادی را برای من ایجاد کرد
، برای تمرین شدید و غیر طبیعی خلسه
. طبیعت کسی را که من تلاش کردم شرح بدهم
. همچنان در هیچ درجه ای از این مورد نیست
، در وقفه های آشکار ناتوانی من
، بدبختی او ، دراصل ، درد من شد
، مجموع شکست زندگی خوب و شایسته-ی او
. عمیقا" مرا در خودم فرو برد
. این بازتاب حالتهای ویژه-ی بیماری من نبود
، شیدایی من مربوط به طبیعت خودش بود
، آشکار شده در دگرگونی های قابل توجه شکل گرفته . در جسم برنیس
. هنوز این بیماری ، ویژگیهای دخترعمو را تغییر نداده
، بیشتر گامهای او ، حرکات شدید تب دارِ چشمانش را . باعث میشد که بی جنبشی را برای من بهمراه داشت
، ولی چطور من میتوانستم دلیل عجیب این ، شیدایی را بهبود ببخشم
، که آغازی بود برای آزمایشات من بر روی صورتش ، که آشکارا به رنگ طوسی دگرگون میشد
. بگونه ای که من نمیتوانم تشریح کنم
، در خلال درخشانترین روزهای زندگیش . مطمئنن من عاشقش نبودم
، در وجود غیر منطقی من
، عواطفم هرگز قلبی نبوده
. و همیشه احساساتم بر مبنای عقل بوده
، در خاکستری یک بامداد
، در میان سایه های در هم آمیخته-ی درختان
، و در سکوت کتابخانه-ی من هنگام شب
، آن دختر ، از چشمان من نقل مکان کرده بود
، و من او را ، نه بعنوان برنیس رؤیاها دیدم
، نه بعنوان موجودی زمینی
، بلکه بعنوان گونه ای مطلق دیدم
، نه قابل تمجید
. بلکه قابل تحلیل
، نه موضوعی از عشق
. بلکه بعنوان ناپیداهای تفکر نامنظم
. حالا من رنگ پریدگی را در وی رُشد دادم
، همچنان از اُفت و ویرانیِ او تأسف میخورم
No comments yet. Be the first to leave one.