Maklumat siaran

아는 건 별로 없지만 가족입니다 My Unfamiliar Family E05moonriverteam
Ulasan oleh moonriverteam1
HDTV

Tag

other
Diterbitkan pada: 2020-06-16
Muat Turun: 14
Masalah Pendengaran: No

Pratonton sari kata Farsi Persian

200 baris pertama.

چطور راجع به بابا فهمیدی؟

ته هیونگ اومد محل کارم

و بهم گفت، گفتش که من باید بدونم

کی؟

دیروز

این یعنی اونم فکر میکنه موضوع جدیه

بابا یه مدتی از بی خوابی داشت

چندین بار شبا برای پیاده روی میرفت بیرون

زود نتیجه گیری نکن و سرت به کار خودت باشه

اگه بی خوابی داشته باید اون قرصا رو میخورده نه اینکه جمعشون کنه

من بررسیش کردم

افرادی که مسافت طولانی رانندگی میکنن

و افرادی که شبا کار میکنن و در طول روز میخوابن

بیشترشون افسردگی میگیرن

خودکشی یکی از اثرات جانبی داروی ضد افسردگیه

وحشتناک مسخره نیست؟

پدر ممکنه داروی ضدافسردگی مصرف کرده باشه

داروی ضدافسردگی، قرص خواب آور

....واین کلمات

اصلاً به بابا نمیان

چرا که نه؟ از زمانی که از مدرسه ابتدایی اخراج شده

فقط کار فیزیکی انجام داده

اون نمیتونه دچار افسردگی و بی خوابی بشه؟

فکر میکنی زندگیش بخوربخواب بوده؟

چرا باید انقدر نچسب باشی؟ چرا با گذشت زمان هی بدتر میشی؟

اونا باهم کنار اومدن گفتن بهت زنگ بزنم

دارم ویرایش میکنم

باشه. بهشون میگم سرت شلوغه

اینجا که بهت خوش نمیگذره

از اینکه رئیسم انقدر عاقله بسی خشنودم

و حتی اگه خواهرام طوری رفتار کردن که باهم کنار اومدن باور نکن

اونا فوراً 180 درجه تغییر میکنن

تو هم که همیشه نگرانی

شماره ای که با آن تماس گرفته اید

از آخر هفته ات لذت ببر دوشنبه میبینمت

(از آخر هفته ات لذت ببر دوشنبه میبینمت)

یادته؟

مامان خونه رو ترک کرد و فقط تو رو با خودش برد

واسه یه مدتی از مدرسه عقب افتادی

وقتی اومدی خونه، خیلی خوشحال شدم

اما تو اصلاً باهام حرف نزدی

فقط تو نبودی

من یه مدت طولانی با هیچ کس حرف نزدم

چرا؟

حتماً خسته شدی

نه اصلاً، دوست دارم گوش کنم

من هر شب گریه میکردم

اما تو خندان با یه دسته گل اومدی خونه

من خندان با یه دست گل اومدم خونه؟

میگن خاطرات خیلی خود محورن

تو فقط به خودت اهمیت میدی - این حقیقته -

...من یادم نمیاد موقع اومدن به خونه

گل دستم گرفته بودم یا سنگ

من هر روز احساس سرما و گرسنگی میکردم

اما تو لباسای تازه میپوشیدی و تلای خوشگل به سرت میزدی

و غذاهایی که بابا برات میپختو میخوردی

من لباسای جدید میپوشیدم و تلای خوشگل به سرم میزدم؟

درسته اینطوریه که خاطرات مردم با هم فرق دارن

پس انقدر با قاطعیت نگو حقیقته

تو احساس سرما و گرسنگی میکردی؟

فکر کردی دوره جنگ یا قحطی بود؟

...عقب موندن از مدرسه

بیشتر از احساس سرما و گرسنگی عصبیم میکرد

وقتی میدیدم بچه ها لباسای خوشگل پوشیدن

و دارن میرن مدرسه خیلی حسودی میکردم

دقیقاً چرا مامان تو رو برد؟

باید منو می برد

از وقتی که پا گذاشتم مهد کودک

از مدرسه رفتن متنفر بودم

مامان حتماً نخواسته تو اذیت بشی

...از همون موقع تا الان اون هیچوقت، باعث نشد

تو یا جی وو عذاب بکشین

یه جوری حرف میزنه هرکی ندونه فکر میکنه لای پر قو بزرگ شدم

تو که میدونی زمان دانشجوییم مثل دیوونه ها کار میکردم، درسته؟

وقتی دانشجو بودم پاره وقت هر درس چرت و پرتیو یاد میدادم

حتی زمان تعطیلات آخر هفته

به اندازه کارمندای شرکتای بزرگ کار میکردم

تمام حقوقمو به خانواده ام میدادم

از پا می افتادم

تو باید راجع به کارت به لی جین سوک و کیم سانگ شیک شکایت کنی

چرا همیشه به من شکایت میکنی؟

منم کار کردم و واسه پرداخت شهریه جون کندم

مست شدی آب بخور

!مست نیستم

ایون هی

...شوهر دوستم

یهویی شروع کرد، سیگارو کنار گذاشتن

مشروب رو کم کردن

آشغالا رو بیرون گذاشتن

...مرتب کردن چمنا همین طور مدام در حالی که

گوشی تلفن دستش بوده میرفته بیرون

معلومه که با یکی دیگه رابطه نامشروع داشته

آخرش کارشون به طلاق کشید

تو هم رابطه نامشروع داری؟

رابطه نامشروع نیست، ما بهم زدیم یادته؟

بهت گفتم بیا وقت بیشتری بذاریم و روش فکر کنیم

با دیدن اینکه تلفن همراهتو همیشه پیشت نگه میداری

نمیخوام تمومش کنم

ما بهم زدیم و به سادگی وقت گذاشتیم همه چیو حل و فصل کردیم

اما فکر نکنم نیازی بهش داشته باشیم

اون عکسو با خودت ببر

میتونم برات بیارمش

مشکلی نیست باید بری

اینجا رو ببین، آقای یو که میوه ها و سبزیجاتو مطالعه میکنی

منو ببین

در مورد چی داری ور ور میکنی؟

اینجا بنگاه معاملات املاکه خودتو جمع و جور کن

خدای من متاسفم.متاسفم

آقای یو؟ کی اومدین؟

مطمئنی که میتونی ببریش خونه؟

اگه اینجا وایسی صداشو بالاتر میبره پس باید زود بری

خداحافظ - آقای یو کجایی؟ -

فکر کردی کی هستی؟

تو هیچی نمیدونی - خفه شو -

آقای یو

"از آخر هفته ات لذت ببردوشنبه میبینمت"

باشه آخر هفته زنگ نزن، اینطوریه؟

گندش بزنن

کجا میخوای بخوابی؟

خواهر من

هی - ما از یه خانواده ایم -

چرا انقدر باهم فرق داریم؟

چرا نمیتونم مثل تو باهوش باشم؟

کجا میخوای بخوابی؟

من خیلی خسته ام

چرا بابای ما اونکارو کرد؟

بابا

فردا با من بیا بریم اولسان

به نظر میرسه پریشونی، پس باهام بیا و باهاشون آشنا شو

من دیگه هیچ رازی ندارم که ازت مخفی کرده باشم

جی وو، چرا این وقت امشب اینجایی؟

مترو تعطیل شده

اوه، دیر شده؟

تو همش داری سعی میکنی از خونه رفتن طفره بری

با رسیدن تابستون اون سال ...پاره شدم تا تصمیم بگیرم

...ثبت نام بکنم ، نکنم

اما بعدش شنیدم که جونگ مین و ایون هی باهم قرار میزارن

اونا زوج دانشگاهی شده بودن

خدایا سال ها بود اصطلاح "زوج دانشگاهی" رو نشنیده بودم

تو به خاطر اینکه خواهر من با یکی قرار گذاشته بود ثبت نام کردی بری سربازی؟

یه چیزی راجع به ناری بود

ناری،چی؟

دوست دختر سابقته؟

ناری

هرگز نتونستم فراموشش کنم

چی؟

تو منطقه جنوب پایگاهی که من توش خدمت میکردم یه طوفانی راه افتاد

اون موقع خیلی درونگرا بودم، برای همین خیلی سختی کشیدم

"باشه، از قرارت لذت ببر"

"من با این طوفان مبارزه میکنم"

و من... اوه، اون طوفان اسمش ناری بود "من با این طوفان مبارزه میکنم"

حدس میزنم خواهر منو دوست داشتی

احمق من ایون جو رو دوست داشتم

دیدی؟پس خواهر منو دوست داشتی

دوست نداشتم

جی وو اونجوری اونجا نخواب

جی وو بزار من...ایش

هی، اینجا بخواب

بیا باهم اینجا بخوابیم جی وو

... خواهر بزرگم

پدر نداره

نه، چطور بگم؟

پدر من ، پدر اون نیست

یعنی اینکه اون یه پدر دیگه داره

چرا باید همچین چیزیو بشنوم؟

پدر تو پدر اونه

و پدر اون پدر توئه

چی؟

جین سوک ،دوستت دارم

خیلی خیلی دوستت دارم

... فراموش کرده بودم

... یه زمانی بود که

اون روزی چند بار عشقشو بهم ابراز میکرد

تو هم قبلنا روزی چندبار بهم میگفتی منم دوستت دارم

"توی یه ورق مینوشتی "دوستت دارم

چون خجالتی تر از اون بودی که بلند بگیش

هر وقت نهاری که برام آماده کرده بودی رو میخوردم

اون یادداشتا جلوی چشمم بود

جیم نشو ،بیا بحثو تموم کنیم

اینم از این

داری چی کار میکنی؟

گوشیمو شارژ میکنم

ته هیونگ لپ تاپشو جا گذاشته

امیدوارم نیازش نداشته باشه

قیافه ـت چرا اینجوریه؟

خمارم، خمار

آبجی

نخونش

ما خانواده ایم

ما یه خانواده ایم

...اما

هیچی از هم نمیدونیم

مامان

میبینم که پول زیادی صرف کردی تا یه داماد پزشک داشته باشی

من عاشق این لباسام

باید بهم پول بدی تا برای خودم لباس بخرم

چرا اینجوری نگاه میکنی؟

جلوی خودتو نگیر ، بخند

مامان ،حتما باید این پیراهنو بپوشم؟

باید برای اولین بار جلوش خوب به نظر برسیم

Komen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left