200 baris pertama.
من دنی مکنامارا هستم
قبلاً برای افبیآی کار میکردم
منم لکسی وزیری هستم
قبلاً یه دزد بودم
ببخشید، یه شاهدزد
ممنون
و ما با هم، یه جوخهی شکار گنجینهها رو تشکیل دادیم...
که به نابودی یه تروریست کمک کنیم
اولش اوضاع پیچیده بود
خیلی پیچیده بود
از اون بدتر، کسی هم که سرمایهی...
کل عملیات ما رو تأمین میکرد، جیکوب ریس سوم...
مردی که استاد من بود، به جفتمون خیانت کرد
اون باعث مرگ پدرم شد
و پدر منو روانهی زندان کرد
ولی دست آخر، مطمئن شدیم که ریس دستگیر بشه و بیفته زندان
و ماجراجویی ما ادامه داره
دنی
- سلام - جولیا
سلام
واسه شام آمادهای؟
یه چند دقیقه وقت لازم دارم
موزه داره بسته میشه...
ولی همچنان منتظرم که با مدیرش صحبت کنم
فقط باید ترتیب یه امضا و واریز پول رو بدم
- بعدش میریم جشن میگیریم - آره
تو این حین، اینجا خیلی هم واسه منتظر موندن... بد نیست
لکسی؟
دنیل. تو اینجا چیکار میکنی؟
من اینجا اومدم دیدن... یه کسی
- اومدی قبل از دزدی اینجا رو بررسی کنی؟ - نه
برای دیدار یه موزه هم به اجازهی تو احتیاج ندارم
دنی؟
دوستت کیه؟
- دوستم نیست - لکسی هستم
- سلام - دزده
- عه - خب
تو هم یه خودنمای حق به جانبی، پس با هم بیحساب شدیم
اینکه الان اینجاست، نشون میده که نقشه کشیده که یه چیزی رو بدزده
وقتی واسه تو دزدی میکردم...
خیلی با این قضیه مشکلی نداشتی، ریاکار
پیداش کردم
این یه فرستندهی رادیوییه
مخصوص هک کردن سیستم امنیتی موزه ساخته شده
نه. نه، نه. واقعاً خیلی عنی
نگهبان
اون عتیقهای که داری میفروشی
- چیه؟ - یه مجسمهست
- ارزشش؟ - میلیونها دلار
الان کجاست؟
نه، اون پایین توی صندوقه. نمیتونه بازش کنه
- باید زنگ بزنیم به پلیس - نه. نمیتونیم
واسه چی؟ چرا نمیتونیم؟
نمیتونیم دیگه
ببین، از کجا آوردیش؟
مهم نیست
ولی مجبور شدم فرمهای اداریشو جعل کنم...
که بتونم به موزه بفروشمش
خب مشخصه که لکسی از این قضیه خبر داره
واسه همون عتیقه اومده اینجا
باید جلوشو بگیرم
جولیا
جولیا، عه. جریان چیه؟
سعی داشتم مجسمه رو بفروشم...
ولی زیادی خطریه. واسه همین هیچکی اونو نمیخواد
پلیس بدون حکم بازرسی...
یا دلیل موجه نمیتونه وارد صندوق بشه
آره. ولی اگه دختره بازش کنه...
و پلیسا ببینن چه چیزی اون داخله چی؟
اونوقت دیگه به حکم احتیاج ندارن، درسته؟
نکتهی خیلی خوبی بود
آره
غیرممکنه
تو وقت کافی برای باز کردن رمزش نداشتی
- خب... - راستش این قسمتش کار من بود
- چی؟ - اون فرستندهی رادیویی که شکوندم؟
قبلش عوضش کردم
میدونی، واقعاً سرعت دستش داره بهتر میشه
اون ماسماسک طبقهی بالا...
اجازه داد سیستم امنیتی موزه رو با گوشیم دور بزنم
همونطور که اجازه میده درهای امنیتی رو کنترل کنم
آقایون
فکر میکنم حالا دلیل موجه دارید...
که این صندوق رو بگردید
داوود و جالوت
توی انقلاب فرانسه...
از شاتو دویلوا ناپدید شد
آبرو واسه هنر سرقت نذاشتی
جولیا رگاتزانو
تو به جرم زیر پا گذاشتن...
قانون جلوگیری از قاچاق عتیقهجات و آثار هنری بینالمللی بازداشتی
چقدر حیف
خب، که گفتی: "خودنمای حق به جانب؟"
یه ذرهشم از ته دل نگفتم
ولی تو با شور و اشتیاق میتونی منو به هیجان بیاری
دودزا انداختن. جلو نرید
هوشیار باشید
اولین تحرکی که دیدید، تیراندازی کنید
چاک. چاک
دیر اومدید، پدر دانلی
آره، خب با این اختلاف زمانی...
تیم ساکس تا ساعت 1 صبح بازیشون شروع نمیشه
صدای تیراندازی بود. همه رو بیارید این داخل
- بیا - آهای، این طرف. این طرف
یکی زنگ بزنه به ژاندارمها
خیلیخب. دوستان، اینجا جامون امنه تا وقتی که...
ترجمه: thetrueali
Telegram: @Thetrueali
صبح بخیر
- بعدش چی؟ - بعدش؟
شاید بهتر باشه بذاری اول نفسم بالا بیاد
نه
منظورم اینه که بعدش کجا بریم؟
میدونی، تمیزکاری پروندهی فاروق رو تموم کردیم
تمام عتیقهجات بازار سیاه بررسی شدن
ریس افتاده زندان
ایشالا همونجا هم تا ابد بپوسه
- سلامتی - سلامتی
فکر میکردم قراره همون صحبت قدیمی رو داشته باشیم
- کدوم صحبت؟ - میدونی، همون...
"لکس، تو این فکر بودم که شاید..."
"شاید وقتش باشه که من و تو کمکم به آیندهمون فکر کنیم"
- من اینطوریام؟ - صد درصد
- ادای افتضاحی ازم بود - به نظرم خیلی خوب بود
در ضمن، ادای خیلی افتضاحی از چهار ماه پیش من بود
دنی جدید میدونه که نگرانی از آینده واسه آدمای بدبخته
- عه - حالا دیگه فکر و ذکرش زمان حاله
پس حتی سعی نمیکنی...
- که با من ازدواج کنی؟ - نه
- خیلیخب - وضعیت رو همینطوری دوست دارم
نمیخوام ماجراجوییمون تموم بشه
یه دارت پرت کن سمت یه نقشه
هرجا افتاد باهات میام اونجا
کمتر حرف بزن، کمتر شلوار پات کن
یالا
جواب بدم؟
بعداً بهشون زنگ میزنیم
- سلام بچهها - چاک
سلام. خوبم. خوبم
لازم نبود این همه راه بلند شید بیایید اینجا
راستش همین اطراف بودیم. فلورانس
عه، فلورانس. صبر کن ببینم، فلورانس
اون کار گالری آکادمیا رو بدون من انجام دادید؟
بدون من حرکت رمینگتون استیل رو زدید؟
- اون برنامهی من بود - میدونم. شرمنده، چاک
زمانبندیمون خیلی فشرده بود
- عه، عه، عه - به خاطر تو نتونستیم صبحانه بخوریم
- من نزدیک بود بمیرم - مسابقه که نیست، چاک
هشت محافظ سوئیسی کشته شدن
آره. شیشتا کشیش هم مصدوم شدن
من شانس آوردم. یعنی اگه بشه حضور در...
بدترین حمله به واتیکان در 500 سال اخیر رو خوششانسی حساب کرد
نمیدونی کی این کار رو کرده و چرا؟
نه. امیدوار بودم شماها بدونید
اون نشان رو تا حالا ندیدید؟
خب نوشتههاش به نظر یکی از زبانهای آسیاییه
من یه مدتی توی آسیا بودم
تا حالا چنین چیزی ندیدم
- از گوئن نپرسیدی؟ - توی تعطیلاته
رفته یه کلبهی بدون تلویزیون و گوشی داره کتاب مینویسه
قشنگ یه سوئدی اصیله
الان برمیگردم
این یک تماس با هزینهی طرف مقابل از زندان رجینا چلی...
از زندانی، جیکوب ریس سوم است
آیا قبول میکنید؟
ببین، حالت خوبه؟
آره
آره، چطور؟
نمیدونم. یه حسی ازت گرفتم
اتفاقی بین شما دوتا افتاده؟
نه. چهار ماه خوشی رو با هم گذروندیم
- خیلیخب - چطور؟ اون چیزی گفته؟
- نه. نه. فقط... - فوقالعادهست
این دنی جدید...
همهچیو همونطوری که هست دوست داره، صحیح؟
اونی که نباید بخواد به جلو حرکت کنه، منم
اونه که ثبات پیدا کرده
میخواد به کجا برسه با این...
آها، میخواد با روانشناسی معکوس کاری کنه که من باهاش تشکیل خانواده بدم؟
به گمونم داری زیادی بهش فکر میکنی
چرا نمیری ببینی در چه حاله؟
چی شده؟
بازم اون بود؟
چی میخواد؟
نمیدونم، برام هم مهم نیست
دیگه کاری باهاش ندارم. بیا
آقای مکنامارا؟
شما؟
من نمایندهی جیکوب ریس سوم هستم
در 24 ساعت اخیر سعی داشت بابت مسئلهای به شدت فوری...
باهاتون تماس بگیره
No comments yet. Be the first to leave one.