200 baris pertama.
« ترجمـه از عـرفان، پـدرام، رضا، مينا »
براي 9 سال در يه شهر زندگي ميکرد
و حالاست که اين شهر را يه خانه ميدونه
شخصيتش طوري نيست که عجله داشته باشه
ولي هميشه به خاطر ترافيک زياد افراد پياده اعصابش خراب بود
فيليپ قرار بود امروز با مونا، دوست دختر سابقش براي ناهار ملاقاتش کنه
که در طول زماني که دانشگاه بود باهاش قرار ميذاشت
،همانطور که فيليپ فرد وقت شناسي بود از دير کرد افراد خيلي نفرت داشت
که به عنوان مثال مونا هم يکي از اون افراد بود
با گذشت زمان مونا با فيليپ ارتباط برقرار کرد
او خشمگين و در آستانهي از کوره در رفتن بود
واکنشي که بعد از پايان دوسال رابطهشان
مشخص شده بود
در بين بهانههاي جداشدن آنها
مونا مکرراً به شخصيت بدون ظرفيت و خلق و خوي ضعيف فيليپ
به عنوان عامل اصلي عدم توانايي تحمل اطرافيانش، تأکيد ميکرد
خيلي بده که براي قرار با من دير کردي - ميشه بيخيال اين قضيه بشيم؟ -
.25دقيقهست منتظرم، تقريبا 30 دقيقه اين بي احتراميه
ضمناً، روز خيلي شلوغي داشتم پس الان کمتر از يه ساعت وقت دارم
شايد حتي وقت براي خوردن چيزي نداشته باشم
شايد يه پنير کبابي بخورم
ديروز هم خيلي حال به هم زن بود
پس بپرسم تو چطوري، درسته؟ اوضاع روبهراهه؟
براي من که اوضاع روبهراهه
آلي و من آخرش يه هم اتاقي جديد پيدا کرديم
اون يارو هرچي اسمشه نقل مکان کرد؟
تقريباً دو سال قبل ازدواج کرد - حدس زده بودم -
کتاب جديده؟ - آره -
مطمئن نبودم درموردش بدوني يا بشنوي
خيلي خب - دارم آماده ميشم -
بعد از مرخصي اوضاع برام خيلي ديوونه کننده ميشه
درواقع ممکنه اين آخرين باري باشه که
بيشتر از يه هفته توي 8 ماه يا شايد 9 ماه، خونه باشم
.راستش آره، صد در صد خيلي سرم شلوغه
...سفر به لس آنجلس، سن فرانسيسکو
پاول پورتلند، در واقع کل سواحل غربي امريکا
بهت گفته بودم که بيرون انتظار چيزاي بزرگ رو دارم
به نظر که لاف ميزني - چون لاف ميزنم -
و تو به خاطر کار سخت و مضرت به نظر ناراحت نيستي
ميدوني دليلش چيه؟ چون تو وانمود نميکني
،به اين کار يا من علاقهاي نداري حتي نه يه ذره
چرا اينو ميگي؟ - چون هيچوقت بهم باور نداشتي -
و الان نه - خب، خوش به حالت -
،نه، خوش به حالم نه خيلي خوش به حلم
،ميدوني، بارها بهم گفتي راستش حالا که دربارهاش فکر ميکنم
که اهداف من نا معقول و بي باکانه بودن
اينو که درست گفتم؟
که روياهاي من، تنها رويايي که از 14 سالگي داشتم
تا خودم يه رمان بنويسم و منتشرش کنم
چيزي نبود که بتونم روياش رو داشته باشم يا بهش برسم
سخت کار کردن، درسته؟ سالها زحمت بيخود کشيدن، درسته؟
خب، يه چيزو ميدوني؟ اشتباه ميکردي
.در واقع، بدجور اشتباه ميکردي درمورد من و همه چي
.اين واسه خاطر تو بود اين يه کپي براي ويرايش نهاييـه
حتي هيچ صفحهي "تقديم و تشکر" کوچيکي هم ننوشتم
ولي يه چيزو ميدوني؟ از من حمايت نميکني و هيچوقت نکردي
پس اين هديه رو تقديمت نميکنم
امروز نه، نه يه روز ديگه، هيچوقت
بي عاطفه بودي، و سعي کردي منو از مسيرم منحرف کني
،و اگه به حرفت گوش کرده بودم الان هيچي نبودم
فيليپ هيچوقت کسي نبود که قبل از حرف زدن فکر کنه
بيشتر ترجيح ميداد احساساتش رو سرکوب کنه
نهايتاً فراموش کردنشان يا از آنها براي الهام خلاقانه استفاده ميکنه
اگر چه نتيجهي اين انفجاراحساسات فيليپ احساس رضايت و خوشنودي بيشتري
از زمان بيشتري رضايت داشتن بود
و اين به اين دليل بود که فوراً به هم اتاقيِ
دانشگاهش، پارکر، زنگ زد
با اين نيت که همين اندازه عصبانيت و ناراحتي رو به اون هم ابراز کنه
تو مغز مردم رو نابود ميکني، پسر
حالا خودت رو ببين. حالا خيلي رنگ و رو وارفته شدي
.ميتونستيم باهم اين کارو بکنيم يادته؟
،سال دوم دانشجويي، سمينار نويسندگي خلاقانه روبه روي اونا بوديم
چه اتفاقي افتاد؟ - ...من -
ظاهرا همه نميتونن براي زندگي در باند سبقت جدا بشن
باعث ميشي هر دقيقه از وقتم رو که با تو تلف کردم رو بخوام برگردونم
رويايي آيندهاي که ميتونستيم سهيم بشيم
قوانيني که گذاشته بوديم
يادته؟
الان ارزشي نداره
خيلي احمق بودم که فکر ميکردم تو هم اينو ميخواي
!ميخواستمش، عوضي لاشي
.ميخواستمش بيشتر از اوني که تصور کني، ميخواستمش
براي همه که اينقدر آسون نيست، آره؟
همه که نميتونيم به خوش شانسي و با استعدادي فيليپ لوئيس فريدمنِ بزرگ باشيم
ولي ميدوني چيه؟ خوشحال شدم، خوشحال شدم
چون اگه هردوتامون اهدافمون به حقيقت ميپيوست
الان به بي ارزشي و تحمل ناپذيري تو ميبودم
!يهودي عوضي حرومزاده
ميشد دوتامون باهم باشيم
در عوضش، تنهام
با برگشتن به خونهاش در آپارتماني که با اشلي کين، دوست دختر دوسالهاش
سهيم بودن
فيليپ خودش را سرشار از شهوتي کنترل ناپذير ديد
موقتاً ترديدها و غفلتهايي که از او شده بود رو از ياد ميبرد
که او به صورت فزايندهي عاجز به پنهان کردنشان بود
به خاطر موفقيت او به عنوان عکاس در دنياي هنري
باعث ثابت قدمي و موفقيت کار تجارتي شد
آهاي؟ اشلي؟
سلام
بيا بيرون، يه سورپرايز برات دارم
از سال قبل باهم زندگي ميکردند
يک مزيتش اين بود که ثبات بيشتري پيدا ميکردند
و ذهن آزادي براي نويسندگي
فيليپ به اين موضوع با اجازه دادنش براي به اتمام رساندن کتاب دومش اعتقاد پيدا ميکنه
که قبلاً باور داشت که نميتواند کتاب را به پايان برساند
.پارکر، اون رو هم دودش کردم... نميدونم چي شد
پارکر هم؟ - آره -
دو انتقام در يه روز - بله -
خيلي جذابه
واقعا بهت افتخار ميکنم - خيلي ممنون -
احساس ميکنم... نه، احمقانهست
خيلي جذابه - چي؟ شامپاين رو ميگي؟ -
منظورم تو بودي
وقتي اينطوري ميايستي جذاب نيست
جذاب نيست؟ - جذاب نيست -
.خرابش کردي برگرد سر داستانت
با وجود اين وقايع اخير
فيليپ از تجربهي خوشحالي عاجز بود
اون احساس عشق و سودمندي را
با دورهي شديداً تنها خنثي کرد
گاهاً اون روزهايي که از وقتي
آخرين بار خونهاش رو ترک کرده به ياد مياره
کمي بعد از شتابزدگي براي قطع روابط
با اونايي که معتقد بود سلامت روحياش رو به خطر انداختن
فيليپ به خاطر نگراني و ترس از
رفتن به بيرون براي داشتن بهترين بخش هفتهاش فلج بود
فيليپ به طور فزايندهاي به مفاهيم رمانتيک
درمورد اينکه در اين دورهي زندگياش چه اتفاقي ميافتد پناه برده
تا اينکه روزي، چند ماه قبل از انتشار دومين رمانش
به طور ناگهاني اعتماد به نفس خود را از دست داده
و دلسرد و نااميد شود
ميدوني، اين بايد شغل تو باشه
خيلي متأسفم بابت منتظر گذاشتنت - مسخرهست -
.سي دقيقه يا شايدم 40 دقيقهست که اين بيرونم پنج دقيقهي ديگه از اينجا ميرفتم
ببخشيد. ميخواي چي بگم؟ - هيچي. ترجيح ميدم چيزي نگي -
رايلي، تلفنهام رو جواب نده
چند تا خبر بد و دوتا خبر خوب دارم
به ترتيب خبرا رو بگو
خبر بد اينه که خبري از انتقاد خوبي در روزنامه تايمز نيست
چي؟ چطور به اين زودي خبردار شديم؟ کي اين کارو ميکنه؟
چند تا زن جديد
جديده - خب مشکل چيه؟ -
از کتابت خوشش نمياد
لعنتي، خيلي بهش نياز داشتم
حالا خبراي خوب رو بگو - خب، دو تا هستن -
اوليش، در ويرايش "35 زير 35" در مقاله ادبي نيويورک ميشه
ديگه کسي اون رو نميخونه - يه سودي داره -
.اين هم رقابتيه بچه نباش
لعنتي
مورد بعدي، آيک زمرمن اومد پيشم
از کتابت خوشش اومد، ميخواد تو رو ببينه - خيلي خوبه -
آيک زمرمن يکي از پرکارترين نويسنده هاي آمريکايي
در دهه 70 و 80 بود
،رمان موفق او ديوانگي و زنان
به تنهايي بيش از 3 ميليون کپي از جلد فروش داشت
بازده کمتر و آزمايش هاي شکست خورده
به بازگشت پيروزمندانه در بازرسي 1982 راه يافت
پس از آن زمان به تعداد کم منتشر کرد
او يک رمان را در 6 سال تمام نکرد
ميخوايد يه نگاهي به کمد لباسمون بندازين؟
احتمالا بتونيم يه کت کم وزن براتون پيدا کنيم
بزار اين کت تنم باشه و هر چه سريعتر عکس رو بگيريم
راستش ميخواستيم يه عکس از شما براي جلد مطبوعات بگيريم
و بعد قابش کنيم
مال دهه 1920 ـه؟ - آره -
.خب، من نه پس بيايد بيخيالش بشيم
و بريم کنار اون چيز زرد، باشه؟
"ميدونم. "چه آدم عوضي هستم
ميشه بايستي؟
اين ديگه واسه چيه؟
ميتوني بازش کني، مثل اينکه داري ميخونيش بعدش دوباره بهم نگاه کني؟
نميخوام اينکارو بکنم
چرا؟ - فکر احمقانهايه -
،چرا بايد با کتي که دکمهاش رو بستم وايسم و بخونم؟
فقط يه تصويره - ميفهمم -
ولي به نظرم جلوهي غلطي از من رو نشون ميده
بيشتر ترجيح ميدم که اين تصوير حداقل دروغي نباشه
ميدونين، تاکين نميزاشت در حين نوشتن ازش عکس بگيرن
چون اجازه نميداد کسي کارکردنش رو ببينه
.اينجا هم همينطور اندکي اصلاح براي لباس پوشيدنم
فيليپ
اميدوارم خيلي بد نبوده باشه
.هميشه بده فقط درجه هايي از بدي وجود داره
سلام، اوضاع چطوره؟
خوبه
قبلاً همديگه رو ديديم
فکر نکنم ديده باشيم
درموردش مطمئني؟
ميخواستم بهتون بگم که خيلي از کتابتون خوشم اومد
اون کپيها براي ويرايش نهايي خيلي دست به دست چرخيدن؟
بگذريم، اولي هميشه بهتره
نخوندمش
من از عضو جديد غريب نيستم
،نه، اگه عضو جديد بودي احتمالاً هردو کتابهام رو خونده بودي
انجمنهاي کتاب وجود دارن؟ انجمن نويسنده ها؟
خيلي نه، ولي آره
سلام! يه فکري به سرم زد
.کلاً هيچ مصاحبهاي براي کتاب انجام نميدم اخبار، مصاحبه، هيچي
جدي که نميگي - بدجورم جدي ميگم -
فکر خيلي خيلي بديه
No comments yet. Be the first to leave one.