200 baris pertama.
[داستانی الهامگرفته از اشعار جلالالدین محمد بلخی]
«شعر لمیاء»
لمیاء؟
لمیاء؟
لمیاء!
هنوز آقای همدانی رو ندیدی؟
رسید.
تکالیفت رو انجام دادی؟
آره.
ای بابا، یقهات خوب نمونده.
اشکالی نداره.
مامان، اشکالی نداره.
تا نرفته، از پیام دادن خبری نیست.
خودم میدونم، میدونم.
هزار بار بهم گفتی.
سلام علیکم خواهر.
علیکم سلام استاد.
سلام آقای همدانی.
سلام لمیاء.
چای میل دارین؟
یه دقیقه بیشتر نمیمونم.
امروز باید به کلی از دوستان لمیاء سر بزنم.
خیلی از کارتون سپاسگزاریم.
اگه خدا بخواد، مدارس حلب دوباره به زودی باز میشن...
و مطمئنم میتونم رو لمیاء واسه کمک...
به دانشآموزانی که از درس عقب موندن، حساب کنم.
احتمالش زیاده که بعدا معلم خیلی خوبی بشه.
کتابه رو تا ته خوندم.
هوم.
کتاب دیگهای برات آوردم.
تکالیفت رو واسه آقای همدانی بیار.
- -
هوم، خیلی خوبه.
کارت مثل همیشه حرف نداشت.
- آها. خودشه. -
اولین کلمهای که نازل شد رو به خاطر داریم؟
اوهوم.
هوم؟
«بخوان.»
درسته! «بخوان.»
کل دینمون بر پایه کتابی بنا شده.
بر پایه کتاب مقدسی بنا شده. کتاب خیلی مهمه.
واسه همین کتابهای کتابخونه شخصیم،
از جمله همین کتاب رو...
فقط به بهترین دانشآموزانم میسپارم.
مولوی رو میشناسی؟
اِم...
خیلی وقت پیش زندگی میکرد، ولی هنوز هم چندین میلیون نفر...
در سراسر دنیا تحتتأثیر اشعارش قرار گرفته...
و ازشون میگیرن.
یادم اومد. جلالالدین محمد بلخی رو میگین.
ازش برامون گفته بودین.
گفته بودین بیست و پنج هزار بیت شعر نوشته.
درسته!
فقط بخشی از اشعارش تو این کتابه،
ولی کتاب خاصیه، خیلی خاصه.
رومی در کودکی...
ساکن شهر زیبایی به نام سمرقند بود.
حکیمان و شاعران اونجا کلی کتاب مینوشتن.
یکی از بزرگترین حکیمهای دینی اون دوره، پدر خودش بود.
ولی بعدش، اتفاق وحشتناکی رخ داد.
ملت فاتحی به نام مغولها بهشون حمله کردن.
شهر قشنگش رو نابود کردن.
خودش پناهنده شد.
بیا، این یکی رو بخون.
«بشنو این نی چون شکایت میکند،»
«از جداییها حکایت میکند.»
«کز نیستان تا مرا ببریدهاند،»
«در نفیرم مرد و زن نالیدهاند.»
«سینه خواهم شرحهشرحه از فراق،»
«تا بگویم شرح درد اشتیاق.»
«با لب دمساز خود گر جفتمی،»
«همچو نی من گفتنیها گفتمی.»
جلسه بعدی راجع به اشعارش صحبت میکنیم.
شاید بد نباشه برای چند تن از دوستانت بخونیشون.
- خداحافظ. - خیلی ممنون.
مامان؟
- -
مترجم: «نــامــدار جعفرینژاد» در تلگرام: NamdarJfn@
عجب.
بابا این آهنگ رو از همه بیشتر دوست داشت.
هوم.
وای.
هوم.
واسه چی داری فلوتت رو خاک میکنی؟
صداش خیلی قشنگ بود.
خاکش نمیکنم. دارم سعی میکنم بکارمش.
بکاریش؟
این که رشد نمیکنه.
خودم میدونم.
لمیاء هستم.
آها، جلالالدین هستم.
ولی میتونی جلال صدام کنی. همه جلال صدام میکنن.
جلالالدین؟
مولوی هستی؟
داری میری شهر؟
شهر؟
آره، شهر دیگه.
اِم...
هنوز ندیدیش؟
بیا، خودم نشونت میدم.
مامان؟
- مامان؟ - خیلی دوره.
مامان، از جلوی پنجره بیا کنار.
مامان!
هوم.
اوهوم.
شهر اینجاست.
جلال.
جلال.
پدر؟
روز پرکاری در پیش داریم.
خوب خوابیدی؟
باز هم کابوس دیدی؟
باز هم خواب مغولها رو دیدی؟
واسه چی داریم فرار میکنیم پدر؟ واسه چی؟
باید باهاشون بجنگیم.
باهاشون بجنگیم؟
تو هنوز بچهای.
پس درست چی میشه؟ اشعارت چی میشه؟
اشعارم؟
عذر میخوام پدر، ولی کیه که الان به فکر شعر باشه؟
جلال.
دلم خیلی کوچکه.
تحمل این همه غم بدون مبارزه از توانش خارجه.
چشمت از دلت هم کوچکتره،
ولی کل دنیا رو در بر میگیره.
میدونم به نظر میاد بهتر نمیشه جلال،
ولی سعی کن فرای این لحظه رو تصور کنی.
واسه این شاعر شدی که یکی یه جایی...
به شنیدن اشعارت نیاز داره.
اگه امروز نداشته باشه، فردا داره.
اگه اینجا نداشته باشه، شاید جایی که از تصورت هم خارجه داشته باشه.
تو این دنیا به این شکل زندگی میکنیم،
تو دنیایی بیپایان هم به شکل دیگهای زندگی میکنیم.
میشه با دوستانم برم بیرون؟
- امروز نمیشه. - خواهش میکنم.
چیزی نمیشه.
امروز نمیشه لمیاء.
حس بدی دارم.
تو که همیشه حس بدی داری.
کاش همینقدر سعی کرده بودی بابا رو خونه نگه داری.
برو تو اتاقت!
- ولی... - برو!
من سعی کرده بودم جلوش رو بگیرم.
بهش التماس کردم نره.
خودت که یادته.
گفت تظاهرات عادیه...
و من بیش از حد نگران میشم.
الان دیگه چیزی جز حلقه ازدواجش برام باقی نمونده.
عذر میخوام لمیاء.
اینجوری بزرگ شدن اصلا قشنگ نیست.
لمیاء!
لمیاء؟
لمیاء!
لمیاء!
خیلیخب.
- برو. - واقعا؟
ماچ! ماچ! ماچ!
ها؟
مگه نگفته بودم حواستون رو جمع کنین و مواظب باشین؟
ببینین! همهچی...
خواهش میکنم! خواهش میکنم یکی کمکمون کنه!
عجب.
همگی توجه کنین!
جمع بشین!
ما رو مجبور کردن از اصل خودمون دور بشیم...
و هرچی برامون عزیز بود، از جمله خونهمون،
خانوادهمون و کارمون رو ول کنیم.
فقدان گاهی آدم رو نابود میکنه،
ولی ممکنه فرصت...
یافتن منشأ اصلی وجودمون باشه.
فقدان آغاز کل ماجراجوییهای عرفانیه.
یا میتونیم همین جاده رو ادامه بدیم، همیشه نگاهمون به پشتسرمون باشه...
و دلمون واسه از دست رفتهها تنگ بشه یا...
میتونیم به مسیر بهتری بنگریم.
ببینین.
زایران دارن میرن مکه.
بیاین به برادران و خواهرانمون ملحق بشیم.
شاید فرصت مورد نیازمون اونجا فراهم بشه.
بیاین قصد زیارت مکه کنیم.
آماده بشین و وسایلتون رو جمع کنین.
دلتون روشن باشه!
ها؟
هوم.
نوبت خرید منه.
کتاب معلم!
سلام مامان.
بسام، چی دستته؟
آها، این رو میگی؟
اِم، پیداش کردم؟
- پیداش کردی؟ - جدی میگم.
هوم.
No comments yet. Be the first to leave one.