136 baris pertama.
مواظب نمکش باش
ها؟- دیگه اضافه نکن خیلی شور میشه-
دیگه کافیه.
فهمیدم.
پیاز رو درشت خرد کن.
همینه، درشت خوبه.
خیلی عالیه، دیگه لازم نیست ادامه بدی.
تاشیرو؟
بله؟- خیلی ریزشون نکن.-
چرا؟- آب زیادی پس میدن.-
آه، میفهمم.
یه کم زیادی سرخ شدن، اشکالی نداره.
میشنوی؟
اون صدا.
صدا؟
ناقوس.
مثل جیغه.
ولی نه انسانی.
- صدای یه سگ نیست؟ - نه
مطمئن نیستم، اما...
صدای ناقوسه.
پیامی برای منه.
چی میگه؟
نمیشنوی؟
نه. به آشپزی ادامه بده.
من اینجا نیومدم که آشپزی یاد بگیرم.
فقط دنبال یه سرگرمی بودم.
تو فرم درخواست نوشتم! خوندیش دیگه، درسته؟
تاشیرو، به ما ملحق نمیشی؟
نه، با خودم راحتترم.
باشه، برگرد سر کارت. کاسوله تقریبا آماده است.
- چرا اون میخواست اینو بدونه؟ - هیچ نظری ندارم.
آقای ماتسوئوکا؟
یکی از دانش آموزاتون، تاشیرو، آدرس شما رو خواست.
بهش نگفتیم.
- اشکالی که نداره؟ - نه.
تاشیرو یه کم عجیبه، درسته؟
کارها رو زیادی کش میده.
- حرفای عجیب میزنه. - ولی بقیه چیزاش خوبه.
واقعن اینطور فکر میکنی؟
من به ذائقهام اعتماد دارم.
نمیگم پدر و مادرم شکمو بودن،
اما تو سن پایین متوجه شدم حس چشایی خوبی دارم.
تو تابستون، گاهی اوقات خودم بنا به دائقهی خودم غذا درست میکردم.
املت مایونز، هاشيس پارمنتیه، ساقه تره فرنگی با سس وینایگرت و گوشت بره.
اون موقع دبستانی بودم.
خیلی عالیه.
البته خیلی هم به ذائقهام وابسته نیستم.
ذائقهها با گذشت زمان عوض میشن.
مهم ذائقه من نیست.
به مشتریها همون چیزی رو میدی که میخوان؟
من همون آدمیام که دنبالشین!
خیلی هم خوب.
غذاهای فرانسوی من منحصر به فردن، اما میتونم بیخیال اونا بشم.
و خودم رو وقف بیسترو اون ویل کنم.
که اینطور. این قضیه رو به صاحبش اطلاع میدم.
راستی، اگه بیای اینجا کار کنی،
به تدریس ادامه میدی؟
نه. بیخیالش میشم.
تو مصاحبهی قبلی، گفتی به تدریس افتخار میکنی.
حقیقتن مطمئن نیستم که چرا اون حرفو زدم.
نمیدونم چی به سرم زده بود.
با چاقو روی نان شیار ایجاد کن تا هوا خارج بشه.
هر طرحی که دوست داری بزن.
اینو نگاه کن.
طرح خوشه گندم داره.
- شروع کنیم؟ - باشه
چاقو رو فشار نده، فقط برش بزن.
آقای ماتسوئوکا؟
بله؟
میدونستی؟
نیمی از مغزم...
جایگزین شده؟
بعد از عمل جراحی روی گردنم یه زخم بود، اما الان دیگه نیست.
یه دستگاه تو سرمه.
برای کنترلِ من کار گذاشتنش.
به اون صدای ناقوس واکنش نشون میده.
اما نصف مغزم هنوز همون قبلیه است،
پس هنوز عقل و منطق دارم.
عجب! که این طور!
حرفمو باور نمیکنی.
بهت دستگاه رو نشون میدم.
درش میارم.
دکتر خبر کنین!
پس شما هیچ چیز عجیبی دربارهی تاشیرو امروز متوجه نشدین؟
نه، همون چیزایی که بهتون گفتیم.
که این طور.
اما، خب...
اون یه آدم خیلی عجیب بود.
قضیه فقط مربوط به امروز نیست.
منظورتون از «عجیب» چیه؟
همش میگفت یه چیزی تو سرش میشنوه.
چیزای عجیب و غریب از این قبیل.
آهان، میفهمم چی میگی.
آقای ماتسوکا؟
- بله؟ - من کارآگاه کتوسکه هستم.
- اتفاق وحشتناکی افتاده - بله
- میشه چندتا سوال ازتون بپرسم؟ - صد البته.
آیا قبلن هم اتفاقِ مشابهی افتاده بود؟
نه هیچ وقت. اینجا ازون جور جاها نیست.
درست میگید.
با این حال...
کسی تا به حال موقع آشپزی کردن
عصبانی یا خیلی غمگین شده؟
از این جور چیزا؟
کاملا برعکس.
مردم برای اینکه احساسات منفیشون رو آروم کنن میان اینجا.
نگاه کردن به مواد اولیه، لمس کردنشون،
و لذت بردن از طعمشون آدمو آروم میکنه.
برای همین حتی با وجود چیزای خطرناکِ اطرافمون باز هم احساس خوبی داریم.
- پس اینجا اینجوریه - آره
شما هم همینطور؟
بله، منم همینطور.
ممنون.
- به خونه خوش اومدی. - ممنون
- آمادهی شام هستی؟ - قطعن.
فکر میکنم امروز خوب پیش رفت.
چی خوب پیش رفت؟
مصاحبهی کاری.
واقعا؟ چه خوب.
اوضاع داره بهتر میشه.
در مورد اون موضوع متاسفم.
- بیا غدامون رو بخوریم. - باوشه.
ممنون. چ
هنوز تو اون کلوپ هستی؟
ها؟
آره.
عالیه که یه شور و اشتیاق داری.
اما زیادهروی نکن.
چاقو رو از مفصل اینجا فرو کن.
بعدش به موازات لگن برش بزن.
به راحتی جدا میشه.
تمام شد.
حتمن باید این کارو بکنم؟
آره.
من تو این کار خوب نیستم.
No comments yet. Be the first to leave one.