200 baris pertama.
رجینالد خبرهات رو بهم گفت
داری بچهدار میشی
اوه
آره
پس خدا بهت یه موهبت بخشیده
به گمونم
اون پسر خوبیه
واسه تو و نوهام خونهی خوبی فراهم میکنه
خب، هنوز نمیدونیم پسره یا نه
خب، یه چیزهایی در این موارد حس میکنم
،وقتی من و رجینالد ازدواج کردیم گفته بودیم منتظر میمونیم
و بعدا بچهدار میشیم
حداقل تا وقتی که از دانشکدهی پزشکی فارغالتحصیل بشه
یا بعد از اینکه بفهمم دقیقا میخوام چیکار کنم
...ولی الان که حاملهام، انگار
انگار مسیر دیگهای جلوم نبود - باید همینجا بس کنی -
رجینالد هیچوقت گولت نزده
اون یه پدره، اولیویا
و تو یه مادری
.کارتون همینه فداکاریهایی میکنین
هردوتون
میدونی، مشکل تو اینه که زیادی پرهیجانی
باید مراقب این خصوصیتت باشی
و این رو به عنوان کسی میگم که واقعا مادرت رو میشناخت
موقع بزرگ شدن زندگی راحتی نداشتی
نمیدونم چجور مادری همینطوری بلند میشه و از بچههاش فرار میکنه
ولی حالا تو فرصت داری که بهتر عمل کنی
...یه بچه
بچه یه فرصته تا به چیزی جز خودت فکر کنی
هیچ عشقی بهتر و مرموزتر از این نیست
و پیشنهاد میکنم تسلیم این واقعیت بشی
میدونی، چطوره بری فروشگاه
و چند تا جعبه شکلات برامون بگیری؟
میشه؟ - بله، خانم -
...از من بشنو
این بچه ممکنه زندگیت رو نجات بده
.طاقت بیار، دینا !دارم میام. یالا، بانی
لعنتی. وینی؟ !وینی! لعنتی
!وینی! وینی
!وینی! لعنتی
«همخون»
.: Arman333 ترجمه از آرمان اسدی :.
حالا دیگه ارباب تام صاحبته
مال اونی
این یه دروغه
میدونم
به گمونم بحثشون شده
ارباب کوینـِت توی بحث طرف اشتباهی بود
چی؟
چی؟ اون کجاست؟
از کجا بدونم؟
تام فقط گذاشته بیام اینجا تا غذا بیارم و خبر رو بهت بدم
پیشنهاد میکنم یه راهی پیدا کنی تا خودت رو
به جایی برسونی که وینی رو بردی
همین امشب
تصور میکنم همیشه نقشهات همین بوده
و من مشکلی باهاش ندارم
با رفتن تو و لوک وضعیت اینجا جالب میشه
میدونی، اینجا قبلا اتاق ارباب ویلیام بود
...و این دیوارها
خاطرات قدرتمندی ازش نگه داشتن
امیدوارم از زمانت در اینجا لذت ببری
روحت هم خبر نداره با کی طرفی
وینی، خواهش میکنم
میتونیم همه چی رو حل کنیم
از جونم چی میخوای؟
همون چیزی که بقیه میخوان؟ همون چیزی که تام میخواست؟
نه، نه، نه. چیزی ازت نمیخوام
پس چرا تعقیبم میکنی؟
فقط میخواستم مطمئن بشم در امانی
و همه در امانن
،بعد از رفتاری که اون زن باهام داشت
نیازی ندارم کسی جز خودم نگران امنیتم باشه
وینی، نمیتونی برگردی پیش تام
تام؟ من برنمیگردم پیش تام
پنج روز داخل اون سوراخ بودن باعث شد این رو بفهمم
من فرار میکنم و نیازی به اجازهی کسی ندارم
فرار میکنم و اگه واقعا نگران امنیت منی بذار راه خودم رو برم
.نه، مشکلی نیست مشکلی ندارم
اگه فکر میکنی این بهترین راهه
لباسهات رو بده به من
چی؟
موهام رو میزنم تا شبیه پسرها بشم
ولی پیراهن و شلوار رو توی خونه جا گذاشتم
لباسهات رو بده تا بتونم از اینجا برم
...وینی، من - !حالا -
دینا؟
کجا داری میری؟
دارم میرم بیرون
باید برم دنبال کوین
اون برنمیگرده؟
فکر نکنم
گوش کن، فکر کنم توی دردسر افتاده
خیلی خب، پس خیلی مهمه که الان برم. باید برم
وایسا، وایسا، وایسا
به نظرت پدرم باهاشه؟ هنوز برنگشته خونه
...فکر نکـ
فکر نکنم
بهتره بری بخوابی. باشه؟
مطمئنم به زودی برمیگردم خونه
داری دروغ میگی
نه - چرا -
.یه چیزی میدونی یه مشکلی هست
تا حالا نشده بودپدرم نیاد خونه، دینا
!هیچوقت
نباید ارباب تام رو بیدار کنم. باشه؟
میدونی چیه؟ بیا بریم یه جای دیگه
آره؟ بریم یه جای دیگه
...خیلی خب
چه اتفاقی افتاد؟
لباسهام رو دزدید
کجاست؟
فرار کرد
وای نه
...میشه
...وینی گفت اینجا
...چند تا لباس پسرونه هست
وقتی لباسهام رو دزدید گفت
اونجاست
!وای - چیه؟ -
چیکار میکنیم؟
همینطوری میمونیم تا مامان اولیویا برگرده خونه
تا اون موقع، کسی نمیره بیرون و کسی نمیاد داخل
میتونی بشینی
سارا - اولیویا؟ -
به این زودی اینجا چیکار میکنی؟
خیلی زوده. متاسفم
میخوام کری رو بیدار کنی و بگی بره دینا رو از خونه بیاره
یه پیغام براش دارم و خیلی مهمه
وقت زیادی نداریم
پیغام از طرف مرد سفیدپوستشه، نه؟
میدونی، هیچوقت از دینا خوشم نمیاومد
اصلا هم هیچوقت خوشم نمیاومد چقدر بهش کمک میکردی
دردسرساز
در واقع، همیشه به نظرم این خصوصیت شما دو تا مثل هم بود
خیلی راحت میتونین خویشاوند باشین
باید زودتر متوجهش میشدم
از چی حرف میزنی؟
،اگه اون موقع پیدات نمیشد
آدمهای اینجا ممکن بود واقعا یه شانسی داشته باشن
هیچکس بهتون نگفته بود چند سال پیش اینجا پیداتون بشه
و شروع کنین به نجات بچههای گوسالهی موقرمز
تو و دینای تو
سارا، چی داری میگی؟
اینقدر خودت رو نزن به اون راه
چیه، فکر کردی مارگارت هر پنج تا بچهاش رو
همینطوری الکی از دست داد؟
بدون هیچ دلیلی؟
قبل از اینکه به دنیا بیان ترتیبشون رو میدادم
،و اگه به قدر کافی بیرون میموندی
الان روفوس هم توی گهوارهاش مرده بود
چرا نجاتش دادی، اولیویا؟
اگه پسره رو تنها میذاشتی، تام از شر
اون هرزه خلاص میشد و اینجا خیلی متفاوت میشد
...ولی میدونی، الان دیگه همه چی حل شده
...چون اون بچه رفته
،و مادر لعنتیش هم رفته
لوک هم رفته و حالا دینا هم رفته
حالا بالاخره آدمهای اینجا قراره دوباره یه شانسی داشته باشن
رفته؟
دینا کجا رفته؟
بهش گفتم بره همونجایی که شما دو تا وینی رو بردین
اوه، آره
میدونستم تو هم توی این کار دست داری
توی چه کاری دست داشته؟
اوه
ارباب تام
فقط داشتم به خانم اولیویا پرت و پلا میگفتم
صبح به این زودی اینجا چیکار میکنی؟
فقط اومدم تا چند تا بسته از سیبزمینیهای سارا بگیرم
دینا کجاست؟
آخرین باری که دیدمش توی اتاقخواب مهمان بود
الان خونه رو گشتم و اونجا نیست
خب، شاید داره توی کلبهی قبلی وینی پرسه میزنه، قربان
دیدم بعضیوقتها وقتی میخواد از زیر کار در بره اونجا قایم میشه
بهش گفتی؟
بله
بدجوری آشفته شد
ولی گفتم بهش فکر کنه
!ای خائن - هیس -
دینا تا الان تو راه خونهاته
حالا که اون بیدار شده، فکر نکنم زمان زیادی داشته باشی
پس اگه جات بودم، یه راهی ،برای برگشتن به خونه پیدا میکردم
دستش رو میگرفتم و از مریلند خارجش میکردم
اونطوری نگاهم نکن
باید از خودت خجالت بکشی
خجالت؟
وقتی زندگیم خلاصه شده به هر روز زندانی شدن توی مطبخ
خجالت به چه کارم میاد؟
تو آزادی
همیشه آزاد بودی
روحت هم خبر نداره چطوریه
میتونی خجالت رو واسه خودت نگه داری
حق با تو بود، نایجل
فکر نکنم پدرت برگرده خونه
فکر کنم رفته
کجا رفته؟
نمیدونم. کاش میدونستم
بذار با تو و ارباب کوین بیام
میتونیم باهمدیگه پیداش کنیم - نمیتونم این کار رو بکنم -
No comments yet. Be the first to leave one.