Tadaima, Okaeri

Tadaima, Okaeri (ただいま、おかえり)

Muat Turun Sari Kata Farsi Persian

Musim 1

Maklumat siaran

Tadaima, Okaeri - 03
Ulasan oleh Laleh_espi
https://animesubtitle.ir/

Tag

hdtv
Diterbitkan pada: 2024-05-06
Muat Turun: 24
Masalah Pendengaran: No

Pratonton sari kata Farsi Persian

200 baris pertama.

شماها توی دنیاهای متفاوتی زندگی می کنید

هنوز هم فکر میکنی واقعاً می تونید با هم خوشبخت بشید ؟

یه خواب ؟

صبح بخیر ، هیکاری

یه خاطره ی قدیمی بود ، مگه نه ؟

Tadaima, Okaeri

بابا اونو برات خریده ، مگه نه ؟

اوه ، اون کمربند یه چیزی منه

! هی-کون از ما-چا محافظت میکنه

! هی-کون مثل بابا قویه

چون پسر خوبی بودی ، سر قولت به بابا و ما موندی

ماساکی ممکنه باز هم بعضی وقتها اونجوری مریض بشه

هیکاری ، اما می دونم که وقتی کنارمون باشی مشکلی برامون پیش نمیاد

همچنان روی تو حساب میکنم ، باشه ؟

! هیکاری ، تو یه قهرمانی

ماساکی-سان ، به چشم هیکارین تو واقعاً یکی یدونه ای ، نه ؟

از اون موضوع خوشحالم

اما فکر کنم اون قولش با باباش خیلی بیشتر اهمیت داره

هیرومو-سان ؟

به چشم هیکاری هیرو-سان قهرمان شماره ی یکه

به هرحال ، امشب قراره برای تو ماتسو-سان یه شام تشکر داشته باشیم

ببخشید که زحمت دادیم

... آخه تنها کاری که من کردم وقت گذروندن بود

ائـ ؟

! ما-چا ! ووم-ووم

ببخشید

خوش اومدی ، دیر کردی

اوه ؟ موهات رو کوتاه کردی ؟

مدل قبلی رو ترجیح می دادم ، خیلی جذاب بود

یه خواب هشدار دهنده ؟

... خیلی وقته ندیدمتون

فوجییوشی-سان

فوجییوشی-سان ؟ اینقدر مثل غریبه ها حرف نزن

می تونی منو پدر صدا بکنی ، ماساکی-کون

فوجییوشی-سان ؟ پدر ؟

... نکنه

آره ، ایشون پدر هیرو-سانه

وقتی شنیدم اسباب کشی کردید تعجب کردم

حداقل می تونستید آدرس جدیدتون رو به ما بدید

ببخشید ، برای بزرگ کردن بچه یه محیط بهتر می خواستیم

جدی ؟

فکر کردم شاید دوباره به مشکل برخوردی

... زندگی با هیرومو

نه ، زندگی توی دنیای آلفا باید سخت باشه

حتماً تا الان ازش خسته شدی

حتی یه ذره هم خسته نشدم

پس یه کمی قویتر شدی ؟

راستی ، هیرومو به زودی میرسه خونه ؟

... اگه اجازه بدید داخل منتظر بمونم ، من

! نمیشه بیای خونه ی هی-کون

هیکاری ؟

نوه ی من ! هیکاری بودی ، درسته ؟

حتماً در غیاب هیرومو تو از خونه محافظت میکنی

پسر شجاع

! اصلاً نمی دونم چی داری میگی

خوب ، وقتی اولش با ازدواج والدینت مخالفت کردم

پدرت هم دقیقاً همینجوری بهم نگاه کرد

واقعاً با هیرومو مو نمی زنید

اگه نوه ام اصرار داره ، گمان کنم باید برم

فردا دوباره برمی گردم

! ما-چا

! هی-کون برنده شد

! همینطوره ! ممنون ، هیکاری

هیرومو ، جداً گرفتن اون قیافه ی قاتلها به خودت رو تموم کن

! اون نگاهت رو به من ننداز

همیشه بدون اطلاع من میره سراغ ماساکی

عوضی

هیرومو-سان ، رابطتون با پدرتون خوب نیست ؟

با هم کنارنمیایم

!همش همین ؟

وقتی با هم قرار می ذاشتیم هم وضعیت همین بود

در مورد ماساکی تحقیق کرده بود ، باهاش حرف ... زده بود ، تحت فشارش گذاشته بود

پدر هیرومو یه جورایی یه آدم کله گنده است و ذهنیتش کاملاً ذهنیت یه آلفاست

طبیعتاً ، کاملاً با زوج شدنش با ماساکی مخالف بود

از اون موقع اوضاع بینشون ناجوره

یه کله گنده ، ها ؟

یه جورایی ترسناک بنظر می رسید

... یه جورایی مثل هیرومو-سان

! یوکی ، اون چیزیه که ما به زبون نمیاریمش

ساختمان سازی فوجییوشی رو می شناسی ؟

اون مدیرشه

ائـ ، اون یه شرکت بزرگه

اما ، هیرومو-سان ، شما برای رقیبشون کار نمی کنید ؟

اون مثل یاغیگری در مقابلشه ؟

الان من در حال یادگیری تجارتم

یه روزی برمی گردم و هم شرکت و هم خاندان رو به ارث می برم

در عوض اون ، موافقت کرد که توی کار ما فضولی نکنه

... پس چرا

... ائـ

امکانش نیست فقط برای دیدن شما اومده باشه ؟

همین الانش هم بطور مرتب به دیدنش میرم

و قرارمون حداقل تماس با ماساکی و هیکاری بود

شاید فکر کنی یه کمی زیاده رویه

اما آدمهایی که متقاعد شدند حق با اونهاست برای اینکه از اون به عنوان یه چماق استفاده کنند تردید نمی کنند

هیچوقت با ماساکی با احترام برخورد نکرده

اگه حاضر نباشه کاملاً طبق توافقمون رفتار بکنه ، بهتره تماسمون رو کاملاً قطع کنیم

... اما

منم خیلی صادقانه رفتار نکردم

ما تصمیم گرفتیم که بودن ما با همدیگه تنها چیزیه که اهمیت داره

و هیچوقت حتی نپرسیدیم که چه احساسی داره

از وقتی که هیکاری رو بدنیا آوردیم ، می تونم ... اوضاع رو از دید والدین ببینم ، پس

چندین بار سعی کردی باهاش حرف بزنی

اما اون بود که حاضر نشد گوش بکنه ! و نظرش رو عوض بکنه

... اما ، هیرو-سان

... تو

!یادت رفته چی بهت گفت ؟

ببخشید ، هیکاری ! اون ترسوندت ، ها ؟

ببخشید ، برو بخوابونش

ببخشید ، هیکاری

شب بخیر

وقتی موضوع پدرم باشه ، ماساکی بطور عجیبی آرومه

احتمالاً بخاطر اینکه تو عصبانی میشی

یه ویژگی خوب توی همسره

این بعد از ظهر وقتی با پدرت حرف میزد فوق العاده خونسرد بود

پدرت هم بنظر نمیومد از ماساکی-سان بدش بیاد

آره ، شرط می بندم همینطور بوده

درواقع از ماساکی بدش نمیاد

مشکلش فقط اینه که اون یه اومگاست

در غیر اونصورت متقاعد نمیشد

ماساکی یه مورد نادره ، والدینش اومگا نبودند

اون میگه والدینش همیشه باهاش مهربون بودند

اما گهگاهی با چشم گریون از اینکه اجازه دادند اومگا بدنیا بیاد ازش معذرت خواهی می کردند

... وقتی پدرم اونو شنید

می خواهی اون غم رو به هیرومو و بچه ای که توی شکمته منتقل کنی ؟

هنوز هم فکر میکنی واقعاً می تونید با هم خوشبخت بشید ؟

تو هیچ مشکلی نداری

فقط موضوع اینه که شماها توی دنیاهای متفاوتی زندگی می کنید

همه با موندن توی جایی که بهش تعلق دارند خیلی خوشبخت تر میشند

از هیرومو جدا شو

... در مورد بچه

شاید بهتر باشه بدنیا نیاد

ماساکی از قبل وضعیت اومگا بودنش رو به عنوان چیزی که به دیگران صدمه میزنه می دید

پس نمی تونم تصور کنم که حرفهای پدرم چقدر باید اذیتش کرده باشه

بااینحال قبول کردن من و بدنیا آوردن هیکاری رو انتخاب کرد

می خوام که آینده ای درخور شجاعتش بهش بدم

انتظار ندارم با پدرم به توافق کامل برسم

فقط می خوام از زندگیم با اون دو تا محافظت کنم

هنوز نمیای بخوابی ؟

دارم فکر میکنم ، آرومم کن

اوه ؟ از ماتسو-سان نخواستی ؟

گفت امشب پیش یوکی-کون می مونه

زوج خیلی خوبی میشند ، اینطور فکر نمیکنی ؟

به فکر منم خطور کرد ، اما باعث میشه هیکاری حسودیش بشه

چرا فردا خودمون سه تایی نریم بیرون ؟

... اما فردا

با پدرم اتمام حجت میکنم

فکر میکنم باید یه صحبت درست و حسابی با فوجییوشی-سان داشته باشم

یادم اومد چی بهم گفته بود

برای همین دلم می خواد ما رو اونجوری که الان هستیم ببینه

با مهربونترین قیافه گفت ، هیکاری درست مثل تو می مونه

درخواست زیادی میکنه

... می دونم ، اما بااینحال

منو خیلی خوشحال کرد

فکر میکنم حالا می تونم از عهده ی هرچیزی بربیام

چون تو و هیکاری رو دارم

می خوام توی چشم کسی که بیشتر از همه بهش احترام میذاری نگاه کنم و بهش بگم من همسرتم

وقتی باهاش حرف بزنم ، بهش میگم که هنوز عاشق تو و هیکاری ام

مهم نیست چی بگه ، مهم نیست مردم چی بگن اون موضوع هیچوقت عوض نمیشه

هیچوقت اونو فراموش نکن

هیرو-سان ، عاشقتم

هیکاری ؟ بیدار شدی ؟

! بابا ! ما-چا

اوه ، گریه نکن ، گریه نکن

بیا اینجا ! احساس تنهایی کردی ، ها ؟

نازترین مزاحمت کوچولو ، نه ؟

آره ، دیگه خوابش برده

تمام مدت اون کمربند همراهش بوده ؟

و من خرابش کردم

واقعاً ازش خوشش میاد

فکر کنم اونو به عنوان تصدیقی از طرف بابا می بینه

و امروز ، اعلان کرد که قراره یه قهرمان بشه و از تو محافظت بکنه

... خوب ، در اونصورت

خوبه که همچین قهرمان قدرتمندی رو در کنارم دارم

آره ، با چسب نواری کارش راه نمیوفته

فردا چسب مایع می خرم

بیا امروز بدون این بریم ، باشه ؟

! بابا

کمربند ندارم

هنوز هم می تونم قهرمان باشم ؟

معلومه که می تونی

... هیکاری ، تو

یوکی ، مادرت سر من حسابی سر و صدا کرد

! یوکی

اوه ، ببخشید

پدر هیرومو-سان الان رفت داخل

مشکلی براشون پیش نمیاد ، مگه نه ؟

اگه چیزی لازم داشتی ، فقط باهام تماس بگیر

اومدن به خونه ام وقتی من خونه نبودم حرکت کاملاً نامناسبی بود

برای دیدن پسر خودم باید به چیزی احتیاج داشته باشم ؟

دلم می خواست نوه ام رو هم ببینم

پسر خوبی شده

خیلی شبیه توست

... ترجیح می دادم با توموهیرو ازدواج بکنی

اما شک دارم اونجوری صاحب همچین پسر جذابی می شدی

! می دونستم ! اصلاً نمی تونم با تو کنار بیام

... هیرو-سان داره عصبانی میشه

بابا ؟

بابا یه صحبت مهم داره

اینجا بمون و با من بازی کن ، باشه ؟

اما توی خونه ی خیلی کوچیکی زندگی میکنی

More Farsi Persian subtitles for Tadaima, Okaeri

Komen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left