200 baris pertama.
« آنچه در نگهبانان گذشت... »
کسایی که نقاب میزنن، قبلاً آسیب روحی دیدن
و بهخاطر بیعدالتیای که معمولاً توی بچگی در حقشون شده،
همهش میخوان عدالت رو اجرا کنن
خوش برگشتی
دکتر منهتن اینجاست، و در قالبِ یه انسان بین ما زندگی میکنه
تو این فکرو به خورد بابابزرگم دادی؟
راستش، اون خودش به خوردم داده
کمتر از یه ساعت دیگه،
اونا قراره دکتر منهتن رو بگیرن،
و نابودش کنن
و بعد میخوان تبدیل بشن به اون
چون این مسخرهترین چیزیه که به عمرم شنیدم
من الان بهت گفتم دکتر منهتن اینجاست،
و در قالب یه انسان بین ما زندگی میکنه،
ولی اصلاً ازم نپرسیدی اون کیه
وقتشه از تونل بیای بیرون
همیشه میدونستیم که این روز فرا میرسه
- تو خودت نیستی - نه، جان. تو خودت نیستی
اسم من جان نیست
خیلی متأسفم
سلام، عزیزم
افتادیم تو هچل
« نـگـهـبـانـان »
« نـگـهـبـانـان »
« خدایی وارد ایبار میشود » (بازی با کلمات Abar و A bar اولی فامیلی انجلا، و دومی به معنای بار)
« زیرنویس از علی اکبر دوست دار و آرین » « Ali99 & Cardinal »
چیه؟
فردا شب باهام شام میخوری؟
نه
- برات آبجو آوردم - مگه نمیبینی پلیسم؟
چرا
دارم بهت میگم برو، ولی گوشِت بدهکار نیست
- بهم گفتی برم؟ - سربسته گفتم
اگه حدس بزنم چرا تک و تنها داری اینجا نوشیدنی میخوری،
- میذاری پیشت بشینم؟ - حتماً
چرا دارم تک و تنها نوشیدنی میخورم؟
به مناسبت سالگرد فوت والدینت یادبود گرفتی
بشین
ممنون
خب، کی توی بخش بهت گفته بیای اینجا؟
با کسی توی بخش صحبت نکردم
- پس کی درمورد مامان بابام بهت گفته؟ - خودت
- نگفتم - بعداً میگی
حدود ۲۰ دقیقۀ دیگه
- منتها هنوز بهت نگفتم، مگه نه؟ - آره
پس از کجا خبر داشتی؟
من دکتر منهتنم
تابلوئه
شک داری؟
شک ندارم. فقط برام سؤاله که
چرا دکتر منهتن واقعی
نقاب دکتر منهتن رو زده
نمیخوام منو بشناسن
از اون کارای زئوسیـه؟
زئوس؟
خدای یونانیها
توی تمام داستانها،
زئوس از المپ میاد زمین تا با یکی بخوابه، (المپ اقامتگاه زئوس است)
ولی برای اینکه شبیه مخلوقات بشه، خودش رو تبدیل میکنه به یه قو ای چیزی
حدس میزنم تو ۲۰ سال بعد از اینکه
آدمها رو به حال خودشون ول کردی،
یه سر از مریخ اومدی سایگون
اونی که روی مریخـه، من نیستم
- جدی؟ - یه فیلمـه که از من، در حالِ
انجام یه سری الگوهای از قبل تعیینشده، ضبط شده،
یه چیزی مثل برنامۀ کامپیوتری
باهاش مردم رو گول زدی تا فکر کنن توی مریخی
زدی تو خال
پس این ۲۰ سال آزگار کجا بودی؟
توی اروپا
- یکی از قمرهای مشتریـه - آها، اون اروپا
اونوقت اونجا چیکار میکردی؟
اصولاً باید سؤالت رو با زمان حال بپرسی
متوجه نمیشم
من به طرز منحصر به فردی زمان رو تجربه میکنم،
که مخصوصاً تو رو خیلی عصبانی میکنه
با این وجود، من در آنِ واحد،
هم توی این بار هستم و دارم با تو صحبت میکنم،
هم توی اروپا مشغول خلق حیاتم
عجب
چطوری زندگی رو خلق میکنی؟
با تکون دادنِ دستهام
الان سال ۱۹۸۵ ایم
یک لایۀ نازک اتمسفر مهآلود
ضخیم، و تبدیل به یک پوشش نیلی میشه (آسمان)
یک سرددشت خشک تبدیل به گرمدشتی حاصلخيز میشه
چمنزاری پهناور در سراسر خاکِ بىآب و علف قمر سبز میشه
یک اقیانوس اولیه، تبدیل میشه به یه منبع خلقتِ مایع
من روی دریاچۀ جنین قدم میزنم،
پرورشگاهی مملو از معجزه،
و پُر از موجودات بالدار و سُمدار
تو روی آب راه میری؟
گهگداری آره
چه باحال
کارت که تموم بشه آخر هفته رو مرخصی میگیری؟
نه، کل این فرآیند طی تقریباً۹۰ ثانیه کامل میشه
- عادیـه - جان؟
عادیـه که مرد ظرف کمتر از ۲ دقیقه خلق حیات کنه
آها، یه جوک در مورد سکس
- باحاله - ممنون
خب، آدم و حوا چطور؟
اونا رو هم خلق میکنی دیگه؟
آدم و حوا واقعی نیستن
توی اروپا، من واقعاً آفریدمشون
کالبدشون رو از میکروبهای توی آب ساختم
دو تا بچه که به لطفِ
بلوغ زیستمکانیکی سریع
خیلی زود زن و مرد میشدن
بهشون ذهنی پیشرفتهتر،
قدرت تکلم فطری و خودآگاهی عطا میکنم
و بعد، مکانی رو برای زندگی در اختیارشون میگذارم
یه عمارت
یه عمارت در اختیارشون گذاشتی؟
- آره. تلپورتش کردم... - به مشتری
- به اروپا. اروپا... - قمر مشتری
- قبلاً گفتی - هنوزم شک داری
فقط برام سؤاله چرا یه عمارت رو از این طرف کهکشان تلپورت کردی اونورش؟
خودت که میتونی یه عمارت بسازی
عمارت یه جای بخصوصه
جاییـه که از بچگیم باهاش یه جور ارتباط دارم
اونجا احساس امنیت میکنم
چون الان یه بچهای
آره، همین الان
در آنِ واحد، هم اینجا با من حرف میزنی،
هم روی قمر مشتری مشغول آفرینش حیاتی،
هم داری توی یه عمارت در حومۀ انگلیس بزرگ میشی؟
راستش من توی هايدلبرگ بزرگ شدم، داخل آلمان،
تا اینکه مامانم عاشق یکی از افسرهای گردان حفاظتی نازی میشه و ولمون میکنه میره
اجداد پدرم یهودین
من و بابام هم از ترس جونمون فرار میکنیم میریم انگلستان
قبل از اینکه به دنیای جدید بریم، حرفش میپیچیه که
ارباب و بانوی عمارت
درهای عمارت رو به روی نیازمندان باز میکنن
اوهوم. این اتفاق توی چه سالی میافته؟
۱۹۳۶
پدرم داشت یه ساعت رو تعمیر میکرد
حداقل میتونه ساعتـه رو تعمیر کنه
یه تیکه نون برام بیار
من توی راهروهای این مکان عجیب پرسه میزنم
من سالها بعد راجع به
طیف الکترومغناطیسی فروسرخ مطالعه میکنم،
ولی همین الانشم این سؤال که نامرئی شدم یا نه ذهنم رو درگیر کرده
یه چیزی چشمم رو میگیره...
یه جو که در حصر خودشـه
اون موقع متوجهش نمیشم، اما بعداً،
این باعث میشه یه شیشه مختص خودم، توی اروپا بسازم
سال ۱۹۳۶،
مامان باباها راجع به سکس با بچههاشون حرف نمیزنن
اونجا، داخل کمدِ تاریک،
روحمم خبر نداره که دارم چی میبینم و میشنوم
اما هر کاری که این دو نفر دارن با هم میکنن،
شدیداً لذتبخشـه
این اولین باریـه که با عشق آشنا میشم
خب، چند تا تازهوارد اینجا هستن
خوش آمدید
- اسم من هنز آسترمنـه - هنز
یه عالمه ممنونم که در خونهتون رو به روی ما باز کردید
خودت رو معرفی کن
جان
سرت رو بگیر بالا
- سلام، جان - سلام
هنز، ممکن هست خصوصی با جان صحبت کنیم؟
دوست داریم وقتی که بچهها اینجا هستن، با همهشون آشنا بشیم
میدونیم که ما رو توی اتاق خواب دیدی
مشکلی هم نداره
کاری که ما میکردیم...
خدای من...
تو شاهدِ... چیز بدی نبودی
چیز قشنگیـه
ما داشتیم یه زندگی خلق میکردیم
میدونی، ما...
یه پسر داشتیم که الان هم سن و سال تو بود
منتها...
مریض شد و فوت کرد
خواست خدا بود
مشیت الهی اینه که
ما باز هم تلاش کنیم
جان، این مال توئه
خودت انجیل داری؟
نه. بابام بهش اعتقاد نداره
خب، مشکلی نیست
بازم داستانهای خیلی قشنگی داره
اسم اولین داستانش هست: «پیدایش»
و درمورد خلق دنیا بهدست خداونده
میدونی، یه زمانی هیچ چیزی وجود نداشت و...
خدا همه چیز رو بهوجود آورد
آسمون، دریا، و حتی آدمها
اسم اولین انسانها آدم و حوا بود
چطوره با هم معامله کنیم؟
تو یه لطفی در ازای انجیل بهمون بکن
مدتها بعد که از اینجا رفتی،
و توی آمریکا برای خودت مَردی شدی...
هدفت رو بذار خلق یه چیز قشنگ
- این لطف رو بهمون میکنی، جان؟ - باشه
پس به زبون بیارش، جان
یه چیز قشنگ خلق میکنم
۷۰ سال بعد،
و ۶۳۰ میلیون کیلومتر دورتر از اونجا،
به قولم عمل میکنم
No comments yet. Be the first to leave one.