200 baris pertama.
ON THE SILVER GLOBE
این فیلم برگفته از “سه گانه قَمَری” ساخته آندری زولافسکی میباشد
فیلمی که خواهید دید 10سال پیش ساخته شده;
قسمت های کوچکی از ;
داستان دو ساعت و نیم فیلم که..., یک پنجم از آن از بین رفته.
و آن یک پنجم قدمتش به سال... ۱۹۷۷برمیگردد,
وقتی که این فیلم نابود شد..., هرگز بازسازی نشد.
بجای صحنه های از بین رفته...
صدا هایی خواهید شنید... که خلاصه ای از ایده اصلی را توضیح میدهد.
پروژه “On the Silver Globe”
در سال ۱۹۸۷ قطع شد .
« تـنظيـم زيـرنویـس از: « آرِن زُهرابـی
اون از ابرها سقوط کرد... شب هنگام...
از بالا...
اونا نزدیکش بودن
اونا شکارچی بودند...
اونا وقتی صبح بود پیداش کردند... کنار درختا...
اون داد زد...زیباست
اون به مدت دو روز تو سفر بود...
از مسیر برفی عبور کرده ... خسته هست...
اون درباره اونا فکر میکرد
برای اینکه مطمئن بشه
اون چیه؟
اون میگه اونا سقوط کردنشو دیدند...
با اینکه زیاد واضح نبود
شاید اونا یه ستاره دیدند...
اون میتونه یه شیء باستانی باشه. سقوطش برای الان نیست
ممکنه برای قبل باشه...
همه دیدنش... دو روز قبل...
شب بود...
اونو صبح پیدا کردن فقط به خاطر ما...
اون ۵۰ یا ۶۰ سال قدمت داره
این یک مخابره کوچیکه مدل STM.
نحوه سوختنش نشون میده احتمالا تیتانیوم بتا باشه یا چیزی شبیه اون.
برای شتاب اولیه و راه اندازیش از پد شش سیلندر استفاده کردن.
من فکر میکنم اونا حتی تو مدرسه هم به شما اینارو یاد ندادند.
حالا چرا الان سقوط کرده ?
ممکنه رو یه ایستگاهی که هدفش بوده قفل شده و راهشو گم کرده
اما برای ۵۰ سال قبل نمیتونه باشه مگه اینکه ...
اگه اونا راستشو بگند.
که معمولا دروغ نمیگند.
یکی از سکوهای راداری ممکنه شکاف برداشته باشه.
اگه مغزش نسوخته باشه ,
باید بتونی به ما بگی از کجا اومده و چرا؟.
بهش بگید وارد نشه.
این مکان مجهز به اسباب و ادواتی هست که خیلی حساسند.
همشون وحشیانه فرار میکنن
مگه اینکه اون برای دیدنت بیاد
اون برای دیدنت نمیاد اون برای به دست آوردنت میاد
تو نمیفهمی. اون متعلق به منه.
نه , این تویی که مال اونایی.
برو لباس گرم بپوش. بیرون خیلی سرده.
کمی بعد...
چه اتفاقی میوفته وقتی که تو مواد شیمیایی رو تموم کنی?
شاید آزاد بشیم.
اونها میتونن مارو بکشن و مواد شیمیایی رو بگیرن,
یا اونارو بدزدند وقتی که ما خوابیم.
اما اونا اینکارو انجام نمیدن. چون ما خودمون بهشون میدیم
ولازم نیست ازمون بگیرند.
غریبه ها مثل یک درخت هستن.
ما باید در موردشون تحقیق کنیم و اهلیشون کنیم.
نزدیکشون بشیم و گمراهشون کنیم
آیا ما آخرین بازمانده هستیم که قدرتمونو میتونیم حفظ میکنیم
یا اینکه اونا بی دفاعند در مقابل ما؟
دو تا فضانورد از طریق دریچه وارد میشن
اونجا یک آزمایشگاه هست
یه سالن بزرگ که پر از ماشین آلاته
که به صداهایی که از فضا میاد گوش میدن
فقط یکی از قدیمی ترین ماشینها
که بی مصرف باقی مانده برای دهه ها
میتونه محتویاتی که داخل رادار سیو شده رو نشون بده
که فضانورداش از کدوم سفینه اومدن
این یه دفتر خاطراته یا یه سری تبلت های نیمه شفاف
تصاویری که داخلش نمایش داده میشه، حالت برجسته داره، یعنی ممکنه که با دوربین عکاسی گرفته شده باشه
صفحاتی که بازه پرواز یه فضاپیما رو نشون میده
که خلبانها کنترلشو از دست دادن
و فضا پیما به کوه ها خورده
فقط یه قطعه کوچیک باقی مونده که اینا توش ثبت شده بود
میتونم ببینم
فضانوردا به سختی از کابین خلبان خارج شدن
اونا وسط کوه ها گیر افتادن و اتمسفر هوا طوریکه قابل تنفس نیست
اونا کسایی که مرده بودنو ترک کردند
ازقسمت فرماندهی پرواز اوتامور نزدیک کابین خلبان هست
اونا روی زمین سُر میخورن
در حالی که داخل موشک هستن و تو سراشیبی افتادن
یکی از فضا نوردا که اسمش توماس هست مصدوم شده
دومین موشکم تو همون مسیر دنبالشون داره میاد
با کوه ها برخورد میکنه و منفجر میشه
اونایی که داخل سفینه مردن ممکنه بازجو یا تعقیب کننده یا از دوستامون باشن
این سیاره ایده آله شبیه زمینه
به همین دلیله که اون انتخاب شده برای شروع یه زندگی جدید
اما اونجا یه سرزمینیه که از یه طرف به دریا وصل میشه که
برای رسیدن بهش باید از توده بزرگی از مخروبه ها رد بشیم
که یادآور یه سری از فُرم های معماریه
مثل یه تمدن که در گذشته وجود داشته
وقتی که اونا به خرابه ها نزدیک میشن
حرارت بدن توماس بالا میره و دچار تب و هذیان میشه
اون یه سری ارواح فضانوردای مرده رو میبینه
اوتامور و ریموگنرز بهش نزدیک میشن
و سعی میکنند بگیرنش
ریموگنرز میخواد دست و پاشو ببنده
اوتامور جلوش وایمیسته و نمیذاره
بیا اینجا
اوتامار حق داشت ما میتونیم نفس بکشیم
ما باید زندگی کنیم...
صبر کن!
آیا یادت میاد یه مرد متولد شد؟
پدر بهش یه بذری بخشید که به هر چیزی ممکن بود تبدیل بشه
چیزی که هر انسانی طبیعتا تو وجودشه
و رشدشو درون خودش تماشا میکنه و ثمره ایی که براش به ارمغان میاره
اگه اون از جنس نباتات باشه , اون به یه گیاه تبدیل میشه;
اگه اون دارای احساس باشه, به یک جانور تبدیل میشه;
اگه اون دارای عقل و منطق باشه , ذاتش الهی میشه;
و در آخر اگر اون روشن فکر و خردمند باشه,
به یک فرشته تبدیل خواهد شد و یا شایدم پسر یک انسان.
شاید زمان اون رسیده که بگیم اجتماع مردمی رو یک خطر واقعی تهدید میکنه,
و ما بزدل هایی هستیم که دارند از شجاعت دفاع میکنند,
جنسیت،فهم و آگاهی زیبایی اندام, تلاش برای یافتن عشق
و پیروزی و موفقیتی که تو اینا بدست میاد
میتونه تبدیل به یک سرنوشت قهرمانانه بشه.
اما بزبان آوردن این کلمات کاملا آشکار میکنه که ما چقدر غمگین هستیم
زیرا کسانی که معتقدند در میان ما از ایمان قویی برخوردارن
زندگیشان را صرف حرف زدن درباره ترسهایشان میکنند,
ناتوانی جنسی،حماقت، زشتی خود پرستی و بی عاطفه گی...
گر چه ما تلاش کردیم
این واقعیات رو که بصورت تلخ و گزنده و تیره هست ،ببینیم
وجود هر کسی
ممکنه منوط به یه زندگی ایی که شایستشه، باشه
که میتونه در کاری که انجام میدیم باشه,
یا چیزی که به اون افتخار میکنیم
که اجازه میده فقط از دید خودمون به مسائل نگاه کنیم
و اظهار نظر کنیم نه بیشتر از اون
اون بود ...
من جواب تو رو نمیشنوم.
من نمیتونم قبول کنم که هر سیگنالی میتونه نفوذ کنه
تشعشعات رادیویی دور این سیاره رو گرفته
موقعی که داشته سقوط میکرده تابش نورش دشتو پر کرده
انقد تند نکِشِش ! امواجی که برگشتند رو بدست آوردیم
اونا بالای سر ما هستن...
اوتامورمثل یه مرده متحرک بود ... ازم جدا نشو...
شاید چیزی هست که منعکس میشه و برمیگرده
فقط یک موج الکترو مغناطیسی نمیتونه باشه,
اما ساختار این سلولا میتونه شمایلی از مرگ باشه...
- محکم نکِشش ! - تو همش چرت و پرت میگی!
من میدونم تو هر حرفی که میزنی
باید حداقل ذره ای از حقیقت وجود داشته باشه
برای اینکه تو فقط توانایی گفتنشو داری
بذارش پایین
فراموش نکن برا چی فرار کردیم
فقط برای اینکه بیشتر از این آسیب نبینیم همون چیزی که ما بهش ایمان داریم
فراموش نکن.
هر چی که تو میگی حقیقته,
مگه اینکه چیزی بگی که
بخوای به ما تحمیل کنی
من به هیچی اعتقاد ندارم.
اگه تو اونو بگی باید به درون خودت نگاه کنی
تو کور نیستی
دلیل اینجا بودنت اینه که با ما فرار کردی
آره, تو در حال مردنی برادر.
بعد از همه این اتفاقا,هر چیزی که میگم حقیقته
من توانایی گفتنشونو دارم
آزادی وجود داره و درون تاریکی خوابیده...
اون از عطشی که به سمت تاریکی داره ،دور میشه
و دوباره بسمت نور و روشنایی حرکت میکنه
این هم آغوشی با نور اونو برا همیشه جاودانه میکنه
و تاریکیم همیشه در تلاشه که جلوی درخشیدن آزادی رو بگیره
اما این نمتونه امکان پذیر باشه
برای اینکه اون رو امیال خودش متمرکز شده
و دوباره به سمت تاریکی میره
باد شروع به وزیدن میکنه شب در حال تموم شدنه
نم نم بارون به رگبار تبدیل میشه
و رگبار انقد شدید میشه تا به یه طوفان تبدیل بشه
توماس داره میمیره
مارتا میخواد قبل از مردنش با اون تنها باشه
اون دوستش داره و محکم بهش میچسبه
تا با بدن خودش ازش محافظت کنه
نزدیک رود خونه ای که خروشانه در کنار یک شکاف ساحل
یه تندآب وجود داره
مارتا!
ما باید حرکت کنیم. تا بتونیم از اینجا نجات پیدا کنیم.
تا زمانیکه ما به یه جایی که شبیه زمینه نرسیم شانسی نخواهیم داشت.
زود باش.
نه, نه!
تو مریضی. ولی تو میتونی دووم بیاری
خاموشش کن, من دارم بهت میگم, خاموشش کن, تو احمقی.
دریاااااا!
من میتونم دریا رو ببینم!
جورج,
توماس رشدش سریعتر شده در قیاس با زمانی که رو زمین بود
رشدش تو این شیش ماه خیلی بیشتر از رشد معمولیه که تو یه سال باید طی بشه
جورج امکانش هست که ما در آینده بمیریم
و اون به تنهایی به راهش ادامه بده
گوش بده مارتا
این یک فصل بارانیه.
و ممکنه که به باریدنش ادامه بده
شیش ماه انتظار کشیدن خیلی طولانی میشه,
تو ممکنه تلف بشی ،ما ممکنه هلاک بشیم,
و بعدش...
مارتا حق با منه?
حق با منه?
No comments yet. Be the first to leave one.