200 baris pertama.
هیچ شکست معمول یا متعارفی وجود ندارد
چه بیماری باشد یا ورشکستگی یا بداقبالی حرفه ای و شغلی
بازتاب بیرحمانه و عمیق آن در ضمیر ناخودآگاه به عنوان طلاق ، طنین خواهد انداخت
و در همه کاستی های تحمیلی به زندگی رخنه خواهد کرد
با ایجاد حتی یک برش
قطعات آن بقدری عمیق خواهد بود که هرگز در زندگی نتوان به آنان دست یافت
بی وفا
کسی اینجا نیست ؟
. فقط منم
تویی ؟ چی میخوای ؟
. خودت گفتی میتونیم بازی کنیم و خوش باشیم
یادت رفته ؟ - . البته ، میتونیم امتحان کنیم -
. اگه لذت بردیم ، باید منو جزء به جزء تشریح کنی
. کنار پنجره بشین تا بتونم نگات کنم
. تا وقتی منو تشریح نکنی ، نه
چجوری شروع کنم ؟
. تو خیلی جذابی
. شروع خوبیه
من چند سالمه ؟ - ... چند سال -
، بذار ببینم
، هفده سال پیش مدرسه تئاتر رو ول کردی . الان باید 40 ساله باشی
. من هنرپیشه-م ، غیرمنتظره-س
من ازدواج کردم ؟ - . بله -
." تو با یه سرایدار ازدواج کردی ،" مارکوس
. اون از یه کار بزرگ جهانی لذت میبره
، من از زندگی خصوصی تو کم میدونم . باید کمکم کنی
بچه دارم ؟ - . یه دختر 9 ساله -
." ایزابل "
من شبیه چی هستم ؟ . منو توصیف کن
، تو چهره خوبی داری
، مناسب درام و کمدی
، میتونی حالت تعجب به خودت بگیری
، حتی اگه متعجب نباشی
. خطوط غیرقابل توجه اطراف دهان و چشم
. دیگه هیچی
تو داری " ماریان " رو تشریح میکنی ؟ . آره
. ماریان " نیست بهت قول میدم "
. و تو یه اسم میخوای ،" ماریان " خوبه
." ماریان ... ولگر "
. ماریان ولگر "، هنرپیشه "
الان من وجود دارم ؟
. بیا بهش فکر کنیم ، یه کمی عجیبه
، چند ساعت پیش تو وجود نداشتی . الان کاملاً واقعی هستی
چی میخوای ؟ - . بیا درباره " دیوید " حرف بزنیم -
، باشه
. بیا درمورد " دیوید " حرف بزنیم
. دیوید " و شوهر من از کار در اپرا لذت میبرن "
. دیوید " کارگردانی میکرد و " مارکوس " هدایت "
. اونا خیلی خوب جور شدن
. دیوید " مهمان همیشگی خونه-ی ما بود "
. اون ازدواج کرده بود ، ازدواج دوم
. ازدواج پردردسری بود ، دوتا پسر ، 6 و 8 ساله
وقتی شروع شد تو چکار کردی ؟
وقتی شروع شد ؟
. ما آهنگ عروسی رو اجرا کردیم
. با " اوتروفسکی "، من عروس بودم
، اون موقع" دیوید " از کنترل خارج شده بود . خیلی خورده بود
. روی نمایش " بازی رؤیا " کار میکرد
. اون خونه رو ترک کرده بود ، تنها زندگی میکرد
. زنای دیگه هم بودن ولی بحساب نمیومدن
. بنظر من " دیوید و مارکوس " دوستای واقعی بودن
. اون اغلب برای شام میومد
. ایزابل " عاشق " دیوید " بود "
... اون
. به داستان های " ایزابل " گوش میکرد
. قسم میخورد که " ایزابل " شخصیت جادویی داره
. اونا با هم سینما و تئاتر میرفتن
. و واقعاً هم همین بود
، نه چیزی دیگه
گریه میکنی ؟
شاید تویی که داری گریه میکنی ؟
. نمیدونم
. آخرین اجرای عروس
، همه همدیگه رو درآغوش میگرفتن . و به هم تبریک میگفتن
. تمام چرندیات احساسی که در تئاتر رایجه
، ما شامپاین خوردیم و خداحافظی کردیم
. وبازم خوردیم
. بالاخره وقتی رفتم سالن ، اونجا بود
." دیوید "
. منتظرت بودم - حالت چطوره ؟ -
. قیافه-ت بهم ریخته - . مست نیستم -
. یه کمی درد دارم - میخوای بریم دکتر ؟ -
. از اون دردها نیست
بریم یه چیزی بخوریم ؟ - . نه مرسی -
، بریم خونه حرف بزنیم ؟ " مارکوس " نیست ولی
. منم دوست دارم
، برای همین رفتیم ماشینو برداشتیم ، بعدش رفتیم خونه من
،" به پرستار فنلاندی بچه-ی خودم " سیلیا . شب بخیر گفتم
." ما رفتیم اتاق " ایزابل
، اون از دیدن " دیوید " خوشحال شد . و پیشنهاد داد یه قصه براش تعریف کنه
. من لباس خوابم رو پوشیدم و موهامو شونه کردم
. املت درست کردم و یه آبجو برای خودم باز کردم
. من با " دیوید " صحبت کردم تا آرومتر بشه
میتونی " دیوید " رو توصیف کنی ؟
." دیوید "،... " دیویده "
. چهل ساله
. بااستعداد
. غیرقابل پیش بینی
، مهربون
. و اگه بخواد ، اندیشمند
. وقتی گوشه گیری میکنه ، خشن و وحشی میشه
. دوستان زیادی نداره
. درعوض دشمن زیاد داره
. موشکاف
. به کارش وارده
. در زندگی خصوصیش بی پروائه
، نمیدونم چی بگم . ما چند سالی هست همدیگه رو میشناسیم
. همکاریم
. خیلی درمورد " دیوید " میشه گفت
. ولی ذهنم کار نمیکنه - . یه رابطه ؟ بهانه ای برای سؤال -
رابطه ؟ با " دیوید " ؟
. به چیزی شباهت نداره
. بیشتر شبیه برادرخواهر
، پس که اینطور
. دیوید " واقعاً باید از خونه میرفت "
. داشت درمورد چند تا پروژه حرف میزد
. هرلحظه ممکنه " مارکوس " سر برسه
، هردوی ما خواب آلود بودیم ، و من فکر کردم
. ممکنه وقت خواب برادر و خواهر باشه
، من صدای " دیوید " رو شنیدم
، یه چیزی رو زیر لب میگفت
میشه کنار من بخوابی ؟
. صداشو میشنیدم که همش یه چیز میگفت
تو چی گفتی ؟
.. برگشت سمت من - میشه کنار من بخوابی ؟ -
دیوید " عزیز ، چطور همچین چیزی ممکنه ؟ "
. از پیشنهادت ممنون
، من باید زود بیدار شم ،" ایزابل " مدرسه داره . منم تست آرایشگری دارم
. پس بیا جدا بخوابیم
. در اتاق جدا
میشه یه مسواک به من بدی ؟
. من شمع رو خاموش کردم
. یه چیزی گفتم که منظوری نداشتم
. اگه میخوای توی اتاق خواب بخوابی ، مشکلی نیست
. اگه ناراحت و تنهایی
. حتی اگه بخوای میتونی دستم رو بگیری
. ما لباس عوض کردیم
. عین این که زوج قدیمی هستیم
. من به " دیوید " لباس خواب و مسواک دادم
. من ساعت رو برای یکساعت زودتر کوک کردم
. به " دیوید " گفتم روی صبحانه حساب نکنه
. اون مجبور بود پیش از بیدار شدن " ایزابل "، بره
. هرچی دورتر بهتر
. درسته ، دست کم غلط نیست
. اون رفت روی تخت بزرگ
، من چراغ رو خاموش کردم ، ما هنوز . خواهر و برادر بودیم ، نشانه ای از سکس در کار نبود
،" دیوید "
، چندتا نفس عمیق کشید
، من فکر کردم دوباره تاریکی اونو دربرگرفت . و دستم رو بهش دادم
. ما طوری خوابیدیم که انگار همیشه با هم میخوابیم
. من بیدار شدم
، دیوید " خواب بود " . و صورتش درست روبروی صورت من بود
. من یه نگاهی بهش کردم
. من یه نگاهی بهش کردم
. احتمالاً یه نگاهی بهش کردم
، فهمیدم
. این مرد رو قبلاً ندیدم
، اون کسی بود
، که فقط چند ثانیه وجود داشت
. دیگه برنگشت
. دیگه ندیدمش
، من فکر کردم
. نه ،" فکر کردم "، کلمه-ی درستی نیست
، فکر
. نه، دقیقاً فکر نمیکردم
حسی به خصوص نه، این هم توصیف درستی نیست
، من بسادگی
، بخش ناچیزی
. از یه تجربه ی مرموزم
. اینا حرفای خیلی عجیب غریبیه
. نمیتونم توضیح بدم چی شده
، ولی یه چیزی
، قابل لمس بود
. که همیشه همونجا بود
. داخل من ، داخل بدنم
. شاید بخوای بذاری همونجا بمونه
این هنوز بازیه ؟
آره ، چرا بازی میکنی ؟
. یک انحراف پیش از مرگ
، از بقایای سپیده دمی که گذشت
. بخاطر کم لطفی زمان ، اتفاقی افتاده
، یه کشش
، یک گردباد
. احساسات از یاد رفته ای که شروع به حرکت میکنن
، من دنبال پاسخ به پرسش هایی هستم . که هیچوقت نپرسیده بودم
. استنباط های تکه تکه شده
. از " ماریان " کمک میخوام
. بازی هم میکنیم ، برای تقاضاهای بیشتر
. مشکل تر بتونی جلوشو بگیریم
. من درک نمیکنم
. متوجه نمیشم چی میگی
تصور میکنم که میخوای ادامه بدیم ؟
، بیا ادامه بدیم
. هرچند من از نقش خودم راضی نیستم
از اینجا کجا بریم ؟
." مثلاً نامه-ی " دیوید
." نامه-ی " دیوید
. اگه تو اینجوری بخوای
. فکر کنم گذاشتم تو کیفم
. اینجاس
No comments yet. Be the first to leave one.