200 baris pertama.
.اون مرد میگه داره طلاق میگیره و خواهرم منتظر اونه
.همچین چیزی نمیتونه اتفاق بیفته
تنها کسی که میتونه قلب خواهرُ سست کنه شمایین، مگه نه پدر؟
برا چی خونواده ما فقط باید جر و بحث باشه؟ فک میکردم وقتی بزرگ بشیم همدیگه رو درک میکنیم
برا چی همش داریم از هم دورتر و دورتر میشیم؟
قسمت 15
هوسوب، هوسوب، برا چی دوباره اینجوری میکنی؟
.دیگه برام بامزه نیست- چرا؟-
چون زنی که خونه رو ترک کرده توی ذهنته؟- خدایا، درباره چی حرف میزنی؟-
راستش، الان که هیچ زنی نیست که بخاطر دیر اومدن خونه بهم نق بزنه، اصلا جالب نیست
پس کی بود که به من گفت برا تموم زندگیش نقشه داره و برنامه سفرُ بریزم؟
راستش ...وقتی مخفیانه بدونِ اینکه زنم بدونه، شیطونی میکردم، باحال بود
.و وقتی بدونِ دونستنِ زنم میرقصیدم، هیجان داشت
اینطوری نکن. حالا که تا اینجا اومدی بیا برگردی تو و یکم استرس ـتُ خالی کن
.اصلا مزه نمیده.وقتی مزه نده فقط بیشتر استرس میگیرم
اوه، عوضی.این دیگه چجور کمکیه؟
باید یه عالمه از اینا بخوری.شیرین ـن؟
بعدِ این بهتر نیست یه نگاهی هم به گوشِ ـت بندازیم؟
.بیا اینجارو هم ببینیم.ای وای،گوش حسابی پر شده
.اینطوری دراز بکش، برات تمیزش میکنم ...چرا
.بعدا انجامش میدم .خدایا، اینجوری نباش و دراز بکش
بعد از تمیز کردن گوش ـت،باید ناخن هاتم کوتاه کنم، درسته؟
.عزیزم، گوشِ منُ برام تمیز کن .خیله خوب، اوه، واقعا که
الان دیگه وقت تمیز کردن گوش هاته؟ خیله خوب، خیله خوب، خیله خوب ... همینجا دراز بکش
.بذار ببینم .خدای من
.خدایا، اینجا که چیز زیادی برا تمیز کردن نیست
صبر کن ببینم. قبلا کسی اینُ برات تمیز کرده؟ اه واقعا که-
.کی دیگه میتونه اینُ برام تمیز کنه؟ زود باش
درسته، گوشای سونگ هوسوبُ فقط من میتونم تمیز کنم، مگه نه؟
چی؟ گوشاتُ تمیز کنم؟دلت میخواد با چماق بزنم تو سرت؟
یون هیِ من کجا رفته؟
.یون هیِ شیرینُ و باوقارـَم
!خواهر جون
.خدای من
میجو کجا رفته؟ - .گفت بخاطر نامزدیِ قبلی دیر میاد-
رفته سر قرار؟- .اگه سر قرار رفته باشه، تا هر وقت خواست میتونه دیر بیاد-
خودش قابل اعتماده، شغلشم قابل اعتماده احتمالا صف کشیدن تا بدستش بیارن
اگه تو صف وایسن، فک میکنی اون اهمیت میده؟- .درسته، اون باید درست یه مردِ خوبُ انتخاب کنه-
من وشما باید حواسمونُ جمع کنیم و نذاریم اون دیگه یکی مثلِ باباشُ ببینه
اگه شماها 25 سال با هم زندگی کردین حتما همه خوبی و بدیهاشُ دیدی دلت برا پدر یون جو تنگ نشده؟
.نه بابا، من حتی میترسم اونُ تو خوابم ببینم .خدای من، مشخصه داری دروغ میگی
"اگه همین الانم پدر یون جو بیاد و بگه:برا من هیچکسی جز تو نیست .مطمئنم با سر دنبالش میری
اگه قضیه اینه که از من خسته شدی و این حرفارو میزنی که من برم، فایده ای نداره
.اگه همین الان برگه های طلاقُ بیاره، سریعا مهرشون میکنم- یعنی طلاق به همین راحتیا ـست؟
اه، کاری که خودت انجامش دادی، چطور من نتونم انجامش بدم؟
اگه من ازش طلاق نمیگرفتم، مجبور میشدم بچه یه نفر دیگه رو بزرگ کنم، پس چاره ای جز طلاق نداشتم
کی گفته کسی یون جو رو به تو میداد؟ ...اگه ازش طلاق نگرفته بدی، اونوقت
آماده شده بودم تا با بچه ـم برم شهرمون حتی اگه تا حدّ مرگ کتک بخورم
اه، نباید ازش طلاق میگرفتی، اونوقت منم مجبور نمیشدم 25 سال تو فلاکت زندگی کنم
خواهر جون، اگه 10تا زبونم داشتی نمیتونستی چیزی بگی چون .من تو سختی ای زندگی کردم که تو باید زندگی میکردی since I lived the suffering that you should have lived.
ای بابا، مگه تو این غذا چیز ناجوری هست که داری خزعبلات میبافی؟
یعنی توش خیلی روغن کنجد ریختم؟ حتا چون خیلی چربه زبونم به حرف افتاده
..خدایا، الان که آزاد شدی ... هر چیزی بخوایی میگی بله.. کیه؟
.منم
تو برا چی اینجایی؟ Why are you here?
.مادر، ما اومدیم- .درسته.الان دیگه اون فقط مادرتونه-
اینجا موندن براتون مشکلی نداره؟
.خودت که میتونی ببینی، نفهمیدی؟ سرنوشتِ من کاملا تغییر کرده- هی، شام خوردین؟-
.من خوردم- وقتی بیرون بوده سر کارش یه چیزایی خورده-
.ولی من هنوز نخوردم- .تو که مهمون نیستی پس خودت برو یه چیزی بیار بخور-
. بله- .خدای من، هی ، هی ، هی
.بشین همینجا، بشین- .نه ، مساله ای نیست مادر. خودم میرم میارم-
نگران بابا نیستی؟
.خودت که میدونی اون حتی یه انگشتشم به کارای خونه نمیزنه
.دفعه قبل، ما رفتیم و تمیز کردیم و ظرفارو شستیم .قبل رفتنمون همه کاری کردیم
خدایا، بخاطر من، شما دوتا بالاخره تونستین مثلِ یه پسر و عروسِ حسابی رفتار کنین
.باید خیلی زودتر ناپدید میشدم
توی یخچال یکمی بانچان(غذای جانبی) هست .پس اگه چیزی نمیخوایی بخوری، بیارشون اینجا
.378,500دلار
.مادر، از بابت غذا ممنون- .اوه، خواهش میکنم. هر چقدر میخوایی بخور-
واقعا، نگران بابا نیستی؟- اگه اینقدر نگرانی از این فرصت استفاده کن و برو پیش باباُتُ و باهاش زندگی کن
الان داری این حرفارو میزنی؟- .اه، اگه اینقدر نگرانت میکنه پس هربار برو بهش سر بزن
بله، همینکارو میکنم مادر.اگه شما این حرفو میزنی هر دفعه میریم بهشون سر میزنیم
.حداقل بعنوان وظیفه فرزندی مون باید اینکارو بکنیم
هی. مریض شدی؟ یا دارویی وردی که تبدیلت کرده به یه آدم دیگه؟
.اگه همچین دارویی داری، یکمشم بخر و بده به پدر شوهتر
رفتار شما دوتا خنده دار نیست؟ نقشه کشیدین بابارو عذاب بدین؟
برا چی با مامانت اینطوری حرف میزنی؟- اگه حرفی داری بزنی به من بزن ...دارم میگم یه آدم بیگناه داره اذیت میشه-
عزیزم، این خوشمزه ـست، مگه نه؟
.مادر دست پختشون خیلی عالیه- ...وقتی یه نفر داره حرف میزنه-
.ممنون
میجو، خسته ـت کردم ، مگه نه؟- .نه، حتی تماشاش هم حال میده-
اگه این دوستم امروز یه دفعه ای بهم زنگ نمیزد، اصلا تو فکر بسکتبال بازی کردن نبودم
.هر موقع وقت کردی باید اینطوری بسکتبال بازی کنی- .چون همیشه تو آشپزخونه ـم، به دو علاقه پیدا کردم-
عرقی که جلوی آتیش میکنی با عرقی که از دویدنه، حس متفاوتی بهت میده
.هی، هاریم- .اوه، جِیک-
میخوایی سر آبجو بازی کنی؟
.نه، الان وقت مناسبی نیست، شاید فردا
من خوبم، مگه نمیخواد که باهاش بازی کنی؟
اگه ببرم، آبجو رو میبرم، میخوایی بخوری؟- اعتماد بنفس برنده شدن داری؟-
.اگه منُ تشویق کنی، آره
.پس حتما میبری
!!فایتینگ
.خیلی وقت میشه اینطوری با خوشحال ندویده بودم
.الان هروقع بسکتبال بازی کنم، یاد شما میفتم
.فک کنم یکمی بهتر از اسفناج باشه
از الان میشه تشویق کننده مخصوص من باشی؟
من مونچی ـم
.اه، اینطوری بنظر نمیرسی
من اونچی (نمیتونم بخونم)، مونچی(نمیتونم برقصم) و .(بانچی ـَم (ریتم نمیشناسم
.چند لحظه
.بله، مامان
واقعا حالش اینقدر بده؟
.خیله خوب
م«ُ تو چهارراه چهارم پیاده کن .باید یه چیزی بخرم
.اگه میخوایی چیزی بخری، بخر .تا دم خونت میرسونمت
.نیازی نیست. از خونه ـم زیاد دور نیست
.خیله خوب، حالا که دوست نداری، اصرار نباید بکنم
.10دلار میشه
.اغلب دارم میبینمت
نکنه اومدی به این محله؟
.یه چیزی تو همین مایه ها
.ماشین خیلی باحال بود
اون حتی درُ برات باز کرد، کاملا مثه یه شاهزاده باهات رفتار میکنه
.بنظر میرسه خیلی پیشرفت کردی. مبارک باشه
الان که حرفش پیش اومد، میخوایی بریم برا تبریک نوشیدنی بخوریم؟
.نمیتونم قبول کنم
هی، سونگ میجو. بنظر خوب میرسی. این باعث میشه خیالم راحت باشه
بعد از جدا شدنمون، باید آشفته باشم ولی .معذرت میخوام که خوب بنظر میرسم
نه، اصلا نیازی به عذر خواهی نیست. منم همینقدر خوببنظر نمیرسم؟
.یه کار پیدا کردم
اسم گروهِ برنده رو شنیدی؟
اه، من حتی نشان شرکت ـم گرفتم! میخوایی ببینی؟
.بخاطر استخدامت تبریک میگم
از اونجا که هردومون خوب پیش میریم، فک کنم جدا شدن ایده خوبی بوده، ها؟
.آره، همینطوری بنظر میاد
.من هیچ حسّ بدی بهت ندارم
.درسته
.منم همچین حسی ندارم
با دوست پسرت خوب ادامه بده .شماها خیلی به هم میایین
.ایش، نمیتونم هضمش کنم... اصلا پایین نمیره
من خونه ـم- باشه-
چی شده، مامان؟
.شامُ نمیتونه هضم کنه
.همش بخاطر سو یونه
برا چی اونُ سرزنش میکنی؟
هر موقع اونو میبینم سوء هاضمه میگیرم و .اینبارم دفعه اول نیست
.میرم یکم برات دارو میگیرم
.نه، نه، نه، قبلا به میجو گفتم یکم بخره
.اومدش
سوء هاضمه تش اینقدر بده؟
بهش داروی گیاهی دادم پس اگه دارو بخوره زودی خوب میشه
.هی ، هی ، هی، عالیه! چه زود خوب شدی
دستای یون جو جادو میکنه.ضربه زدنای تو فایده نداشتن
.بیخیال مامان، بخاطر دارو بود
.بله، از نظر مامانت، تو بهترنی
.دوباره آروغ بزن ... یالا
.نه، نیازی نیست
میجو. امروز سرآشپزُ دیدی؟
از کجا فهمیدی؟
از یه جایی فهمیدم دیگه، زنی که قرار میذاره انرژی ای پیدا میکنه که نمیتونه مخفی ـش کنه
همچین چیزی بینِ ما نیست. ما فقط برا یه مدت کوتاه با هم رفتیم جایی
فک کردی با این حرفا میتونی منُ اسگل کنی؟
.راستش هنوز مدت زیادی نمیشه که با دوست پسرم بهم زدم
.به خاطر همین احساس میکنم باید محتاط تر باشم
.داری میگی بهم زدی
مگه هنوز احساسی بهش داری؟
نه، اینطوری نیست. احساسی نمونده ولی دلم میخواد اون شخص بتونه خوب زندگی کنه
.تو در مورد همه چیز نگرانی
فک میکنی اون مَرد بخاطر تو میمیره؟
یا روانی میشه؟
خوشبختانه بنظر میرسه داره خوب زندگی میکنه و حتی یه جای خوب ـم استخدام شده
.پس دیگه تمومه. الان تنها کاری که مونده اینه که خوب زندگی کنی
.و میتونی با سرآشپزم قرار بذاری
وقتی اسم سرآشپز میاد و اینطوری میخندی معلومه همین الانم تو حسِ قرار گذاشتنی
ایش، برا چی امروز اینقدر تلخه؟
.جونگ یورا
.تو نمیتونی اینکارو بکنی
...سونگ میجو
خوشت اومده که دوست پسر جدیدت ماشینشُ برا اسکورت ـِت آورده؟
.درسته. احتمالا خوشت اومده
.نه، حتما خوشت اومده
.صبح خیلی خوبیه
.هی، چون خانم میجو میخنده، تموم بانک روشن شده
من واقعا قبلا اینطوری نخندیدم؟
.زود اومدین بیرون
.جمعه قبلی، من سفارش اشتباهی دادم
میدونستین ولی چیزی نگفتین؟
.تو که نمیخوایی بعدا بازم همچین اشتباهی بکنی .اگه بازم تکرار کردی، آماده باش
.چشم
.مطمئن میشم که دوباره همچین کاریُ تکرار نکنم
.بله. معلومه که باید اینطوریباشه
و چون داریم با هم کار میکنیم ، تو هم فرصتهای زیادی پیدا میکنی که اشتباهات منُ پنهان کنی
.اینطوری برام جبران کن
.بله، نائب رییس
بیا درمورد بازگشایی فروش فروشگاهِ بزرگ جلسه داشته باشیم
.جونگ جه مینُ هم با خودت بیار
نمیتونین قفسه های دیواری رو تاثیر گذارتر کنین؟ .یکمی خالی بنظر میرسه
.ایده داریم که با چمن هماهنگش کنیم
.جونگ جه مینُ صدا زدم چون میخواستم نظر اونم بدونم
اگه محصولات بیرونی رو بیاریم داخل و کیفارو با چمن هماهنگ کنیم، فک کنم اینطوری تاثیری که میخواییم به وجود میاد
میتونی تغییرات رو تا امروز انجام بدی؟
.متوجه شدم
مراسم افتتاحیه چی؟
چون یه فروشگاهِ بزرگه، نمیتونیم با ولخرجی انجامش بدیم
،با چند تا مدل آماتور یه فشن شوی کوچیک آماده کردیم
و برای مشتریایی که بیشتر از 100هزار وون خرج کنن .توافق کردیم که بهشون روسری بدیم
اینطوری قرار گذاشتن خوبه ولی یه قرار دسرت حسابی هم مهمه
.این قضیه رو خودمون حواسمون بهش هست
اگه کارمندا بفهمن که شما دوتا قرار میذارین یکم موذب کننده نیست؟
No comments yet. Be the first to leave one.