200 baris pertama.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
- آنچه در «فایر کانتری» گذشت... - باید انتخاب کنی
میخوای چه جور آتشنشانی باشی.
من و دوستپسرم از راه دور برای هم از آیندهمون میگیم.
- از اینکه یه روز با هم یه جا ساکن بشیم. - میفهمم.
کاپیتانت داره نیروهاشو عقب میکشه.
شنیدین چی گفت. حرکت کنین.
میخوای آتشنشان جدیای باشی، لئونه؟
یا میخوای، اِم... حواست پرت بشه
با هر مأموریت بیفکری که دوستات
برای اون خودشونو به خطر میندازن؟
کدومش رو میخوای؟
من با اونام.
به آدری حسودیم میشد.
- آره، میدونم. - نمیخواستم، ولی...
همین تلنگریه که لازم داشتی
تا با بُدی جدی بشی؟
دیگه نمیتونم منتظر «شاید یه روز» بمونم.
برای من «شاید» فرقی با...
«نه» نداره.
تمومه بینمون.
تکیلا.
خالی.
- صد! - خب، جاتون رو عوض کنین.
- دمت گرم، مرد. - هی، وایسا.
داری عکس میگیری؟
نه، این... نه، نه، نه.
میدونم شاید عجیب به نظر بیاد، ولی دارم
یه کم محتوای خفن برای اپها جور میکنم، میفهمی؟
«محتوای اپ»؟
آره، محتوای اپ.
مثلاً Heart Me،
Hot Toast، Come For Dinner،
Stay For Breakfast و این جور چیزا؟
منظورش اپهای دوستیابیه.
جواب هنوز هم همونه... دوستت دارم، ولی نه.
خب. وقت مداخلهست.
آقایون، باید بزنیم بیرون.
باشه؟ چون اگه میخواین
با آدمای جدید قرار بذارین، نمیشه فقط
با خودمون بچرخیم.
ریاضیه دیگه.
تنها دختری که بهش فکر میکنم جِنه.
امروز هم میرم از فرودگاه دنبالش،
یعنی فقط کایاک و...
ماریو کارت.
- هوم. - آره، اپ دوستیابی هم نه.
منم تازه با گابریلا تموم کردم.
اوه، چه غمانگیز. خب.
کاش میشنیدین چی دارین میگین.
بیاین... اولویتهامون رو عوض کنیم، چطوره؟
من که عوض کردم.
لیست قبولیهای کیسی امروز یه وقتی اعلام میشه.
فارغالتحصیلی فرداست.
دیدی؟ همین.
- چه عالی. - هی.
به نظرتون عجیبتره اگه...
گَبز بیاد مراسم یا نیاد؟
هوم. به اپها فکر کن.
نه گَبز.
فقط به اپها فکر کن.
اوه، خیلی بههم ریخته.
بوی سس میاد؟
آخ، چه بهموقع.
اشتهام برگشته.
شونهم هم ثابت شده،
درست مثل خلقوخوم.
همهش هم به لطف رفیق جدیدم، هورموندرمانی جایگزین.
و بُدی هم داره فارغالتحصیل میشه.
امروز عجب روز خوبیه.
لیست قبولی دورهی آموزشی هنوز منتشر نشده.
- اسم بُدی توشه. - آره.
مگه اینکه اومده باشی خلافشو بهمون بگی؟
نه. نه، راستش، اِم...
برای این اومدم.
امیدوار بودم بدینش به گابریلا.
چرا گواهینامهش دست توئه؟
اون شب یه کم با هم مشروب خوردیم
و اون حسابی زیادهروی کرد؛ اینو جا گذاشت.
نکنه، اِم...
اومدی پیش دو تا رئیسش گزارشش کنی، کاپیتان کیسی؟
نه، اصلاً. مطمئن شدم سالم برسه خونه.
چرا خودت بهش پسش نمیدی؟
حرف دلش رو ریخت بیرون
و فکر کردم بهتره
بیشتر از این خجالتزدهش نکنم.
پس دادیش به رئیسهاش؟
- دربارهی چی حرف زد؟ - خب، اِم...
من با دو تا پیک، راز کسی رو لو نمیدم. ببخشید.
باید نگران باشیم
این کِنِ مالیبو بُدی رو فارغالتحصیل نکنه؟
میدونین، همیشه دوست دارم
شیفتم رو با یه خبر خوب شروع کنم.
فردا قراره یکی از خودمون
از دورهی آموزشی اِجواتر فارغالتحصیل بشه.
آقای بُدی لئونه به کَل فایر ملحق میشه.
درسته؟
تازه بهتر از اون اینکه
کَل فایر با کمال میل
پذیرایی مراسم رو دادن به ما. پس...
همبرگر میپزیم، دستمالسفره تا میکنیم،
یه پیشنمایش کوچیک از آیندهتون میبینین، باشه؟
کاپیتان، بُدی دیگه آزاده...
- هر روز میتونه همبرگر بخوره. - آره.
چیزی که گیرش نمیاد یه خوراک زندونیِ اصیله.
فکر میکنی نمیتونه گیر بیاره
یه کم گوشت کنسروی یا نودل خشک؟
حرفم اینه که...
باید دلش برای دستپخت تری راک تنگ شده باشه.
خیلی خب، رأی میگیریم.
جدی میگی؟ کاپیتان، بیخیال.
- هر کی موافقه... - همین کارو میکنیم.
...یه خوراک زندونی درست کنیم، دستش بالا.
عالیه. پس بهجای خط آتشبُر زدن،
هر چی تو ایستگاه ۴۲ گیر بیاریم خرد میکنیم.
هوو! اینجا چند تا آشپز داریم.
خوشم اومد.
امروز هم شیفتی؟
اوه، این همه شیفت خیلیه، گابریلا.
آره، چند هفته اضافهکاری دیگه مونده
تا بدهی عروسیم رو صاف کنم.
کاپیتان کیسی گفت اینو بهت بدم.
باید خودش مستقیم میاومد سراغم.
گفت با هم مشروب خورده بودین.
فقط مشروب بود. چیز دیگهای نبود.
تازه به هیچکس هم ربطی نداره.
داری بهخاطر بُدی میپرسی؟
میپرسم چون عملاً رفت اینو به یه رئیس گزارش داد.
این دیگه چیه؟
توی سالن سنگنوردی دستم برید.
بیا.
بشین.
خب، پس...
بیوقفه داری کار میکنی.
بعدش هم تا نصفهشب
مشروب میخوری.
نه شبها. فقط یه شب.
بابام الکلیِ در حال بهبودیه. من این چیزا رو شوخی نمیگیرم.
باشه. حرفت رو میفهمم.
بعد هم این زخم مرموز.
مرموز نیست. گفتم که، سالن سنگنوردی.
آره، همون سالنی که گذاشت
با یه زخم باز از اونجا بیای بیرون.
خبر بد، جیمزی.
من و فیوری جور درنیومدیم.
باید یکی دیگه مراقب گربهت باشه
دفعهی بعد که میخوای بری.
خب، فعلاً جایی نمیرم.
دوستپسرت بالاخره تصمیم گرفت بیاد اینجا؟
برعکس. باهام به هم زد.
معلوم شد استیو، اِم...
حساب کرده بود من دوره رو رد میشم
و خودش هیچوقت مجبور نمیشه بیاد اینجا، پس...
عالیه، واقعاً.
- متأسفم. - نه. این «متأسفم» و...
نگاه غمگین و اینا رو شروع نکن.
یه الاغ بود
تو پوستِ میش؛ حداقل حالا فهمیدم.
تا حالا هیچ استیوی ندیدم ازش خوشم بیاد.
همینه، همین روحیه رو میخوام.
لئونه.
بازم اومدی؟
- آره، شیفتمه. - شیفتی که دیگه فایدهای نداره.
- چی؟ چرا؟ - جیمز.
پنج تا دلیل بگو که یه کارآموز ممکنه فردا فارغالتحصیل نشه.
مثلاً رد شدن تو آزمونهای درسی،
مشکل رفتاری، سرپیچی از دستور کاپیتان...
همینه. وایسا. همین یکی. آره، همین.
این یکی خیلی شبیه کاریه که لئونه تو عملیات عقابهای سن مدینا کرد.
به حرف باباش گوش کرد، نه کاپیتانش.
تا وقتی کارآموزی، عضو گروه منی، نه ایستگاه ۴۲.
شاید یه کاپیتان آموزش دیگه ازش بگذره،
ولی من نه.
یعنی فارغالتحصیل نمیشم؟
خودت گفتی توانایی اینو دارم که
- جزو بهترینِ بهترینها باشم. - داری.
حیفه که اینهمه وابستگیت
به آدمای دوروبرت نمیذاره
به اون ظرفیت برسی.
من یه قهرمان شهر رو با یه تکرو اشتباه گرفتم.
دلم رو میشکنه.
ایستگاه ۴۲.
هشدار حریق تجاری. ۱۸ بلوار گرندویو.
جیمز، تجهیزاتت رو بپوش.
چشم، کاپیتان.
لئونه.
بازم داری از دستور سرپیچی میکنی؟
من که نشنیدم دستور بدی کار نکنم.
این آخرین شیفتمه.
وقتشه ثابت کنم اشتباه میکنی.
فکر میکنی تو آخرین فرصت میتونی ورق رو برگردونی؟
با احترام، کاپیتان،
تا پای جون امتحانش میکنم.
بُدی باید فارغالتحصیل بشه. میرم با کیسی حرف بزنم.
میدونی، اون همه ثبات خلقی که پیدا کردم،
میترسم از تو دزدیده باشمش.
یعنی ذرهای نگران نیستی؟
چرا، نگرانم بری با کیسی درگیر شی
و بیشتر به بُدی ضربه بزنه تا کمکش کنه.
پس فکر کنم تو بمون،
No comments yet. Be the first to leave one.