Maklumat siaran

★ ★ Man Who Sets The Table E16 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
Ulasan oleh Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tag

TS
Diterbitkan pada: 2017-10-25
Muat Turun: 11
Masalah Pendengaran: No

Pratonton sari kata Farsi Persian

200 baris pertama.

‫ قرارداد

‫من، هونگ یونگ هه ‫به موارد زیر سوگند میخورم

‫بدون توجه به رابطه خونیم با سو وون،

‫من، هونگ یونگ هه، ‫هان گیول رو بزرگ میکنم

‫این حقیقت داره؟

‫ای وای. باورم نمیشه

‫این چه نمایشیه راه انداختی؟

‫داری چیکار میکنی، یونگ هه؟

‫داری خانم یانگ رو ناراحت میکنی

‫زود باش بلند شو

‫بهت گفتم بلند شو

‫ببخشیدا، داری زیاده روی میکنی

‫فقط ازت پرسیدم چیزی که اینجا نوشته شده ‫حقیقت داره یا نه

‫مگه ازت خواستم جلوم زانو بزنی؟

‫بچه یِ تو اشتباه کرده

‫چرا میخوای منو بدجنس جلوه بدی؟

‫پرسیدین...

‫چیزی که اونجا نوشته شده ‫حقیقت داره یا نه

‫بله

‫مردم میرن یه بچه رو به فرزندی قبول می کنن، ‫اما خونِ خانواده ما...

‫تو رگ هایِ هان گیوله

‫اگه هیچ کس حاضر نیست بزرگش کنه، ‫من هان گیول رو بزرگ می کنم

‫همونطور که تو قرارداد نوشتم،

‫شما و یون جو رو اذیت نمی کنم

‫میتونم اسمشو تو شجره نامه خانوادگیم ثبت کنم...

‫و بزرگش کنم ‫میخوام اینکارو کنم

‫حالا بِهمون اعتماد می کنید؟

‫من و خانومَم همچین قصدی داریم

‫اون قبل از اینکه جلوتون زانو بزنه ‫بهتون قول داد

‫لطفا بِهمون اعتماد کنید

‫ولی...

‫میخوام یه خواهشی ازتون کنم

‫لطف به سو وونِ ما کمک کنید...

‫که تبدیل به پدری نشه ‫که دخترشو وِل میکنه

‫اون دخترِ بیچاره فقط شیش سالشه

‫لطفا بهش کمک کنید که با پدرش بزرگ بشه

‫لطفا بِهمون کمک کنید که ‫در حق اون دختر کوچولو ظلم نشه

‫اون زندگیِ سختی داشته

‫بهتون التماس می کنم

‫ازتون خواهش میکنم ‫خواهش میکنم قبولش کنید

‫ازتون خواهش میکنم ‫بهتون التماس می کنم

‫ای خدا، خدای من

‫واقعا نمیتونم حریفت بشم

‫فکر میکردم فقط بلدی کارایِ خونه رو انجام بدی

‫و اصلا خبر نداری تو این دنیا چی میگذره،

‫اما بعد از شنیدن حرفات فهمیدم که ‫خیلی بهتر از شوهرتی

‫پس فهمیدم...

‫فقط به نفعِ خودت داری حرف میزنی

‫نه، نه. اینطور نیس

‫نه، ساکت شو ‫وسطِ حرفمون نپر

‫انقدر مزخرف نگو ‫و بذار برم سر اصل مطلب

‫منظورت اینه که میتونی ‫طبق قرارداد پیش بری،

‫اما اگه ما بزرگش کنیم،

‫میتونه خیلی بهتر باشه؟

‫باشه. که اینطور

‫صبر کنید ‫فهمیدم

‫خانم یانگ، ما...

‫بله. دقیقا شنیدم ‫فهمیدم چی گفتین

‫راجبِ چیزی که گفتین فکر میکنم...

‫و بهتون میگم چه تصمیمی میخوایم بگیریم ‫پس تا اون موقع منتظر بمونین

‫و اون موقع دیگه نمیتونین حرفتونُ پس بگیرید

‫خانم یانگ

‫خانم یانگ. خانم یانگ

‫خب، بذارین بهتون توضیح بدم. خانم یانگ

‫لطفا اجازه بدین...

‫گفتی چون نااُمید شدی ‫میخوای یه کم هوای تازه بخوری

‫میخواستی بیای اینجا؟

‫مهم نیست خانواده ـمون چه تصمیمی بگیرن ‫این زندگیِ ماست

‫بیا خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم، ‫و بهشون اجازه ندیم...

‫برامون تعیین تکلیف کنن

‫هوا سرده

‫لوله هاي نايژه ای ـت قوی نیستن ‫ممکنه سرما بخوری

‫بریم خونه

‫خیلی عجیبه

‫ما چهار سال با هم زندگی کردیم،

‫هیچوقت حس نکردم دوستم داری

‫اما چرا حالا انقدر مهربون شدی؟

‫حالا دلت برام میسوزه که ممکنه طلاق بگیریم؟

‫شاید...

‫بخاطرِ اینه که نمیخوام از دستت بدم

‫چرا نمیخوای منو از دست بدی؟

‫مطمئنم بخاطر این نیست که ‫یهویی عاشقم شدی

‫بخاطرِ پولیه که مامانم بهت میده؟

‫رفتم از یه پیشگو راجبِ ‫سازگاری رابطه زناشویی ـمون پرسیدم،

‫و اون بهم گفت

‫ما هیچوقت...

‫نمیتونیم یه زندگیِ زناشویی شاد داشته باشیم

‫اما به مامان گفتم که پیشگو گفته ما برای هم مُقدر شدیم...

‫چون میترسیدم مامانم با ازدواج ـمون مخالفت کنه ‫بهش دروغ گفتم

‫چون خیلی دوستت داشتم

‫اولین روزی که با هم آشنا شدیم رو یادت میاد؟

‫وقتی رفتی تو کافی شاپ،

‫فکر میکردم اگه بتونم باهات زندگی کنم...

‫حتی حاضرم کُلفتِت بشم

‫و هنوزم...

‫همون حسُ دارم

‫بعد از اینکه راجبِ هان گیول فهمیدم،

‫خیلی عصبانی و ناراحت شدم

‫واسه همین سعی کردم ازت متنفر بشم

‫خیلی سعی کردم وِلت کنم

‫اما نمیتونم

‫اما معنیش این نیس که بتونم ‫بچه یه نفر دیگه رو بزرگ کنم

‫پس میخوای چیکار کنی؟

‫ازم میخوای با زندگیمون چیکار کنم؟

‫من قبلا فکرامو کردم

‫اگه طلاق بگیریم،

‫دیگه دلم نمیخواد زندگی کنم

‫من نمیتونم بدون تو زندگی کنم ‫ترجیح میدم...

‫یون جو ‫دارم جدی میگم

‫این تصمیم منه

‫پس در موردش فکر کن

‫اگه وجدان داری،

‫فقط اونکاری که پدرت بهت میگه رو بکن

‫اگه اصرار داری که هان گیول رو بزرگ کنی،

‫من...

‫من سریع این دنیا رو تَرک می کنم

‫میدونی که منظورم چیه؟ نه؟

@Mehdi_Rain : کانال تلگرام

‫ببر، داری کجا میری؟

‫من میخوام بابام رو ببینم

‫هان گیول، تو بابا نداری، نه؟

‫اینجوری نیس. منم بابا دارم

‫اون بهترین بابایِ دنیاس

‫تازه میخوام با بابام زندگی کنم

‫حسودیت میشه؟

‫منو صدا زدین، رئیس؟

‫هر چی فکر میکنم ‫میبینم یه چیزی هست که نمیتونم درکش کنم

‫مشکلی پیش اومده؟

‫دیروز تو آسانسور...

‫همون مَردی که اسمش گو جونگ دو بود رو دیدم

‫تو طبقه سوم از آسانسور رفت بیرون ‫واقعا؟

‫اون تو این ساختمون چیکار داشته؟

‫اولین جایی که جونگ هوا یونگ رو دیدم...

‫تو پارکنیگِ شرکت ـمون بود

‫اگه فقط واسه یه بار بود، ‫فکر میکردم اتفاقیه

‫اما هر دوتاشونُ اینجا دیدم

‫مطمئنم اونا یه ارتباطی با شرکت ـمون دارن

‫پس...

‫یکی از اعضای خانواده ـشون ‫کارمند شرکتِ ـمونه؟

‫درسته ‫و ممکنه همونطور که حدس میزنم...

‫اون بچه یِ جونگ هوا یونگ باشه

‫پس...

‫پس اون ممکنه بچه یِ شما...

‫بعد از اینکه تو سیاتل ناپدید شد ‫داشتم وسایلش رو می ریختم دور،

‫که تو کیفِش لباس بچه پیدا کردم

‫اون موقع اون دلش میخواست بچه داشته باشه، ‫شاید بخاطر همین اونو خریده بود

‫اما این احتمال هم وجود داره که حامله بوده باشه

‫من این همه مدت راجبِش فکر میکردم

‫که اگه آنا زنده باشه،

‫ممکنه اومده باشه کره

‫فکر میکردم وقتی پیداش کنم،

‫بالاخره تمام مشکلات زندگیم حل میشه

‫اما وقتی دیدینِش،

‫فهمیدین که دوتا بچه داره

‫شاید بهم دروغ گفته

‫درست همونطور که گذشته ـش رو مخفی کرده ‫و به عنوان جونگ هوا یونگ زندگی کرده

‫اون فقط خاطرات بد ازم داره

‫شرط میبندم نمیتونه این واقعیتُ قبول کنه ‫که من پدرِ بچه ـشم

‫اگه حدسِتون درسته...

‫براتون بررسی میکنم

‫بهم قول بدین

‫که دیگه هیچوقت نزدیکِ اون زن نشین

‫باشه. دیگه نزدیکش نمیشم

‫دیگه همچین اتفاقی نمیفته

‫اون بیول، تو چرا جواب نمیدی

‫تو گردنبندم رو دزدیدی ‫حرفی برای گفتن داری؟

‫همین الان از مادرت معذرت خواهی کن

‫منم اینو میدونم

‫کارم اشتباه بوده که گردنبند مامانُ دزدیدم

‫اما این انقدر کارِ بدیه؟

‫عکسِ مَردی که تو گردنبند مامانه ‫مالِ پدر واقعی ته یانگه، نه؟

‫ما به اندازه کافی بزرگ شدیم که بفهمیم چه خبره

‫مادربزرگ بهم قول داد

‫که اگه راجبِ اون مَرد بفهمه، ‫از ته یانگ حمایت میکنه

‫واسه همین میخواستم عکسو بهش نشون بدم

‫این کار مگه چه اشکالی داره؟ ‫گو اون بیول!

‫چند بار باید بهت بگم؟

‫اون مادربزرگت نیس ‫بهت گفتم پیشِ اون نرو...

‫یا حتی باهاش حرف نزن

‫اصلا با عقل جور در میاد؟

‫اون تو رو به دنیا آورده ‫چطور میشه مادربزرگم نباشه؟

‫شما همیشه به ما میگی با مامان مهربون باشیم

‫چطور میتونی با مادرِ خودت اینطوری رفتار کنی؟

‫مگه مادربزرگ چه اشتباهی کرده؟

‫از نظرِ من که اون خیلی خوب و مهربونه

‫بسه دیگه!

‫میخوای راستشو بهت بگم؟

‫که اون چه بلایی سرمون آورده؟

‫واقعا میخوای بهت بگم؟

‫اون با ما...

‫نه. بس کن

‫تو... دیگه حق نداری بری پیشِ اون

‫هیچوقت ازت گذشت نمیکنم

‫دارم جدی میگم

‫یادتون باشه پدرتون چی گفت،

‫اون مَردی که تو عکسه...

‫هیچ ربطی به ته یانگ نداره، ‫پس مسخره بازی درنیارین

‫و به ته یانگ هیچی نگین

‫فهمیدین؟ ‫فهمیدیم

‫دیگه برین تو اتاقِ ـتون

Komen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left