200 baris pertama.
«مرد سیاهپوش»
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
«مترجم: «تارخ علیخانی
نه، نه، فکر نکن.
در سال 1949 سیزده ساله بودم...
سال آخر تحصیلم در گانسو...
در مدرسه کاتولیک پینگلیانگ بود.
جبهه آزادی بخش مردمی به شهر ما اومده بود.
ما فقیر بودیم، واسه همین من ثبتنام کردم.
که یه نونخور از خانه کم بشه.
پس در هجدهم سپتامبر سال 1949...
من عضو جبهه آزادیبخش مردمی شدم.
گروه فرهنگی شماره یازده، ارتش صحرایی اول.
از سال 1949 تا 1957 در صف بودم.
مجموعا هشت سال...
که دو سالش در پکن بود.
کمیسیون مرکزی نظامی جدید یه مدرسه...
برای رهبران موسیقی نظامی افتتاح کرده بود.
هجده ماه اونجا بودم و نمرات خوبی کسب کردم...
برای تربیت معلمی به شانگهای فرستاده شدم...
تا رهبران دیگری رو آموزش بدم.
شش ماه اونجا بودم.
اونجا بود که با پروفسورهای هنرستان شانگهای آشنا شدم...
از جمله استاد آینده خودم...
رهبر ارکستر و پیانیستی که بعدها بهش شلیک شد...
پروفسور لو هونگ ان.
اون بهم پیانو نواختن رو یاد داد.
ارتش خیلی زود مدرسه رو تعطیل کرد...
و من به جای برگشتن به پکن...
درخواست تدریس در هنرستان شانگهای رو دادم.
استانداردهای بالایی داشتن.
ولی به لطف کار جدیدم فورا قبول شدم...
راهپیمایی سربازان جوان، قطعه اول.
پنج سال اونجا بودم. از 1957 تا 1962.
به مدت سه سال از لحاظ سیاسی پیشرفت کردم.
به عنوان کادر جوان در لیگ جوانان...
فعالانه برای تحقق سوسیالیسم تلاش کردم.
ولی اوضاع به کل تغییر کرد.
میخواستم که روی تکنیک کار کنم.
از نظرم خیلی حیاتی بود.
از حزب دور شدم...
سخنرانیهاشون برام حوصلهسربر شده بود.
پس از اون لحظه بود که...
تفکراتمون عوض شد.
میگن که برای ساخت موسیقی...
اول از همه نیازه که افکار درستی داشته باشی.
و دانشی از مارکسیسم لنینیسم.
بعد میتونی به جهان عرضه بشی...
بخوری و مثل بقیه زندگی کنی.
تکنیک بعدا وارد کار میشه.
از نظر من بدون تکنیک...
نمیتونی شروع کنی.
پس از حزب جدا شدم...
و دیگه عضوش نشده.
امکان نداشت که بتونم دیپلم بگیرم.
کل کلاس بابت اعتقاداتم سرزنشم کردن.
روی میز میکوبیدن و میگفتن که راستگرا میشم.
فاجعه بود!
پس در اون سال به کل تغییر کرده بودم.
اون مال وقتی بود که اولین سمفونیم رو نوشتم...
اولین جنبش.
من شاگرد پروفسور کو وی بودم...
که خیلی چیزها بهم یاد داد. همیشه مدیونش هستم.
از صمیم قلب میگم.
بعد از اتمام اولین جنبش...
به گروه ارکستر رادیو سمفونی پیوستم.
جای خلاقانهای نبود و خیلی زود پشیمان شدم.
ولی باید میموندم، پس روی تکنیکم کار کردم.
سال 1963 بود.
اون سال رو مشغول تولید...
دومین و سومین جنبش سمفمونیم...
و شعر یوننان تن بودم. مجموعا شش جنبش بود.
دو کار بزرگ.
بعدها فهمیدم که من تنها فارغالتحصیل چین هستم...
که دو تا اثر بزرگ ارائه کرده.
تا جایی که خودم خبر دارم.
ولی هنوز مطمئن نبودم که بااستعدادم.
در اکتبر 1963 حزب از ما نظر خواست.
گفتند که حرف بزنیم. پس من موظف شدم...
که یه سخنرانی دو ساعته ارائه بدم.
گفتم که کار شما سیاسیه، هنر نیست.
خب، برداشتشون خوب نبود. گفتند که من مخالف حزب هستم.
عده زیادی با من موافق بودن...
ولی حزب من رو از همه راند.
طی مدت شش ماه...
ده جلسه انتقادی برگزار شد...
که همه به من حمله کنن.
از لیگ جوانان اخراج شدم...
از ارکستر رادیو و بالاخره از پکن هم اخراج شدم.
آوریل 1964 شهر رو ترک کردم.
انقلاب فرهنگی در 1966 شروع شد.
در یک آسایشگاه در داتونگ بودم.
دچار نوعی فروپاشی شده بودم.
کابوس میدیدم...
شبها فریاد میزدم.
توهم داشتم.
من رو فرستادن اونجا و شش ماه بعد...
انقلاب فرهنگی شروع شد.
پس من رو فرستادن بیرون که ازم انتقاد بشه.
وقتی برگشتم ولی پوستر دیدم که نوشته بود...
«مرگ بر وانگ شیلین!»
وحشتناک بود.
وحشت کرده بودم.
مسخره میشدم. روی گردنم شعار نوشته بودن...
حتی جلسات تمسخر. هر چیزی که فکرش رو بکنید.
سال 1966 بود.
اوضاع به نظر آروم شده بود... پس عضو نگهبانان سرخ شدم...
و تنهام گذاشتن.
بعد در سال 1968...
گروههای افکار پروپاگاندای مائو تسهتونگ...
برگشتن سر کار.
اون سال خشم به اوجش رسید.
بازجوییها وحشیانه بود.
اون سال دندونهام...
و شنواییم رو از دست دادم.
شبانه اومدن...
ما رو از روستا به روستا کشیدن...
بین هر بار کتک زدن مجبورمون کردن کیلومترها راه بریم.
خودشون سوار اسب و کالسکه بودن...
ما رو هم پشتشون میکشیدن...
درحالی که دستهامون رو با طناب بسته بودن.
گاهی اوقات تمام روز...
علامتی رو حمل میکردیم که روش نوشته بود «ضدانقلابی».
حین قدم زدن فکر میکردم...
که مجرمم. زندانی سیاسی هستم.
و احساس غرور میکردم.
مثل یک شورشی. یک دسامبریست.
و با خودم گفتم که یک روز...
این داستان رو در یک سمفونی نقل میکنم.
اینطور بود که سمفونی سوم به ذهنم رسید...
به عنوان یه مجرم که شکنجه میشد و ازش بازجوشش میشد.
خاستگاه شخصیت زندانی...
در اولین جنبش این بود.
سال 1968 و 1969 در داتونگ بودم.
جنایات تا سال 1969 ادامه داشت.
همه دندانهام رو خرد کردن.
بعد از سال 1970...
گروههای پروپاگاندا کنار رفتن...
و ارتش اوضاع رو به دست گرفت.
فهمیدن که من کهنهسرباز هستم...
و ولم کردن.
مشخصا باید زود داتونگ رو ترک میکردم...
امکان نداشت یه دور دیگه شکنجه رو دوام بیارم.
یه گروه تئاتر در جنوب شرغی شانشی...
من رو دعوت کردن و من به تائییوان رفتم...
و یک اپرا نوشتم...
اپرای شانجیبانگ برای استان شاشی.
گروه اپرای پکن.
وقتی که متوجه شدن من رهبری بلدم...
مخفیانه صحبت کردیم.
ازشون خواستم که من رو منتقل کنن.
حاضر بودم هر جایی بودن!
گفتن که نگران نباشم و بهش رسیدگی میکنن.
اینطوری بود که فرار کردم.
به مدت یک سال مثل یک ولگرد اطراف شانشی بودن...
مثل یک سگ...
توی کلبه باربرها میخوابیدم...
در خانه اپرا.
گروه رقص و تئاتر از تواناییهای من خبر داشتن...
ولی هیچکدوم استخدامم نکردن.
باید مثل یک سگ با ترس زندگی میکردم!
ترس از رنگ قرمز پیدا کردم.
توی خوابم حرف میزدم.
اگر عکسی از رهبری از حزب میدیدم...
بدنم شروع به لرزیدن میکرد.
گاهیاوقات با دیدن هرکس...
هر انسانی...
بعد اون به مدت دههها توی خواب حرف میزدم.
تا الان، این دو سال اخیر...
با همسرم در کنارم.
من 86 سال سن دارم.
اون درمانی که توی دهه سوم زندگی تجربه کردم...
تا ابد باعث شد کابوس ببیسنم.
و خواهر بزرگترم.
اون.
عقلش رو از دست داد.
سال 1957 بهش اتهام راستگرا بودن زدن...
و به سه سال کار سخت در سینکیانگ محکوم شد...
بعد هم آزاد شد. ولی تحت مراقبت دائمی.
تا هنگام مرگش همچنان روح میدید.
برادرم سال 1961 از گرسنگی مرد...
در سه سال «بلای طبیعی».
من تنها کسی هستم که زنده موند.
پس اون تجربه زندانی بودن در سال 1968...
باعث الهام...
اولین جنبش سومین سمفونیم در 1989 شد.
مردم چین رو به چشم صفهایی طولانی از زندانیها دیدم...
که پایان نداشتند.
بعد کشتارگاه و نغمه دیوانه آمد.
روانی شده بودم!
مثل خیلیهای دیگه روانی شدم...
یه سری خودکشی کردن.
وحشت از اعترافات اجباری.
کابوس بود.
دائما خودت رو انکار میکردی...
التماس میکردی، ولی امکان بخشش وجود نداشت.
کلی دفتر قطور...
از اعتراف برای بازرسی پر میکردی.
واسه همین اسم سومین جنبش رو گذاشتم «نغمهی دیوانه».
آثار من مملو از دیوانههاست.
No comments yet. Be the first to leave one.