200 baris pertama.
یک، دو، سه، چهار، پنج شش، هفت، هشت، نه، ده
فکر میکنم این ضبط صوت
ممکنه که خوب کار نکنه
صدا از یک اسپیکر به اون یکی نوسان میکنه
به هر حال بیاید ضبط کردن رو شروع کنیم
من "دنیس نیلسن" هستم
همراهان من همینطور که میشنوید
"دو پرنده هستند، "همیش و توییتل
همیش" پسر خوبیه"
من اینجا نشستم
یک سیگار رول شده می کشم
اوه، خدای من
بله، ما به سلامتیمون ضرر میزنیم
خوب بالاخره ما هممون به طریقی می میریم اینطور نیست؟
امروز صبح یه دوستی من رو از اخبار دنیا آگاه کرد
یه روزنامه سرگرمی
که توجه من رو به صفحه 21 خودش جلب کرد
دنیس نیلسن" با جنایات خود یک شوخی بیمارگونه میکند"
که به دیوار اتاق سلولش
پوستر کاراکتر "هانیبال لکتر" از فیلم سکوت بره ها را چسبانده
و معتقده یک روز
کارهای وحشتناک او در یک فیلم جاودانه خواهد شد
پایان داستان
یه مشت اراجیف
صبح بخیر. اسکاتلندیارد امروز بزرگترین تحقیقات جنایی خودش رو
بعد از کشف اجساد در لندن آغاز کرد
در ساعات آینده
ابعاد این جنایت آشکار خواهد شد
...خوب چه چیزه این مقاله واقعیت داره؟
اوه بله من قطعا به جرم قتل محکوم شدم
اما به جز بخشی از اون بیشتر مطالب مقاله چیزی جز توهم نیست
دادستان مدعی الگوی یک قتل است
جایگاه عمومی دادگاه شماره یک هر روز پر است
کسانی که انتظار شنیدن اتفاقات وحشت را داشتند ناامید نشدند
عالیه، دنیس نیلسن یک هیولاست
اوه، نیلسن به محض این که به این اسم اشاره کنید
مردم داستان خودشون رو در موردش می سازند
دنیس نیلسن مردی که در ابتدا خودش رو
"قاتل قرن می نامید"
اونها هنوز تلاش می کنند این تصور رو ایجاد کنند
که من یک موجود عجیب الخلقه مثل موجودات تخیلی
هیولاهای تو فیلم ها هستم
حالا نیلسن می خواهد از پشت میله های زندان
زندگی نامه خود را منتشر کند
این یک داستان فراتر از درک است
خیلی خوب، بیاید شروع کنیم
لندن 1983
عصر یخیر
خوب قطعا هوا سرد است و می شود گفت که
طی روز های آینده قرار نیست هوا گرم شود
زیرا ما قصد داریم این مناطق را تا شمال شرقی حفظ کنیم
من دقیقا اون روز رو به یاد دارم چون هوا بیرون شدیدا سرد بود
و من در دفترم نشسته بودم
که همکارم بهم گفت
اون رو به "کرنلی گاردن" فراخوانده بودند
جایی که بقایای انسان از چاه فاضلاب بیرون آورده شده بود
وقتی به آنجا رسیدیم، مستاجران در اطراف چاه ایستاده بودند
چاه توالت گرفته بود
و یک مهندس فراخوانده شده بود تا چاه رو تخلیه ها کند
و مقدار زیادی گوشت و استخوان پیدا کرده بود
من خیلی اطلاع ندارم
ولی خیلی احتماش زیاده
که اون ها بقایای حیوان نباشه
آیا کسی نظر خاصی به آنچه پیدا کردید ابراز کرد؟
بله، مردی که فکر می کنم طبقه بالا زندگی می کرد
و بعد مستاجران به من گفتند که شب قبل
حوالی نصفه شب
آنها از بیرون صدای خراش شنیده بودند
وقتی به جلوی در رفتند و در را باز کردند
مرد ساکن طبقه بالا رو دیدند
که فقط یک جلیقه تنش بوده
با در نظر گرفتن اینکه ماه فوریه بوده و هوا سرد بوده
ازش پرسیدن که حالش خوبه؟
و اون گفته: آره، رفته بودم بیرون دستشویی کنم
من تحقیقات بیشتری رو در "کرنلی گاردن" انجام دادم
و متوجه شدم که او در مرکز کاریابی محلی که در آن کار می کرد، حضور داشته است
و معمولا هر روز ساعت 5:30
از محل کارش برمی گشت
بد متوجه شدیم که تکه های استخوان از چاه خارج شده
در واقع از بدن انسان بودند
و آسیب شناس گفت که بخشی از گوشت ها
به نظر می رسه که علائم خفگی روشون وجود دارند
و به یکباره
ما مردی رو دیدیم که از انتهای خیابان می اومد
اوه، وقتش رسیده
اوه، وقتش رسیده
اون واقعاً آرام بود
وقتی من وارد "کرنلی گاردن" شدم
پلیس در وضعیت بلاتکلیفی بود
آنها به امید کسب اطلاعات به این در و آن در می زدند
و در مورد نمونه های گوشت انسان پیدا در خانه نگران بودند
!فاضلاب
"نیلسن گفت: "عجیبه که پلیس ها اومدن اینجا
و با من درباره فاضلاب حرف زد
اما ما رو به خونش راه داد
و به سمت اتاق زیر شیروانی رفتیم
و به محض اینکه در رو باز کرد
اون بو به مشام می رسید
من اون بوی متعفن رو می شناختم
پس بهش گفتیم
مسخره بازی رو بذار کنار بگو بقیه اجساد کجاست؟
و اون به من نگاه کرد
و به سمت کمد لباس ها اشاره کرد
و وقتیکه بازش کردم
دو تا کیسه بزرگ سیاه اونجا افتاده بود
و بعد من بهش دستبند زدم
و بهش گفته شد که به اتهام قتل دستگیر شده
در راه برگشت به ایستگاه پلیس
من کنارش نشسته بودم
اما یه چیزی خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود
اون دو تا کیسه خیلی بزرگ بودند
و داخل ماشین تو راه ایستگاه پلیس ازم پرسیدند
ما اینجا با یک جسد مواجهیم یا دو تا؟
من سریع جواب دادم که
پانزده یا شانزده تا
مو به تنم سیخ شده بود
و می تونستم بازرس ارشد کارآگاه رو ببینم
که داره از تو آینه به من نگاه می کنه
و مجبور شدم بهش بگم که حواسش به رانندگیش باشه
چون داشت از جاده منحرف می شد
و متوجه شدم که
ما با یک قاتل زنجیره ای طرفیم
"ایستگاه پلیس "هورنسی
من رو به انتهای یک راهروی طولانی بردند
من در داخل آخرین سلول راهرو زندانی کردند
من داخل اون اتاق قدیمی
با یک صندلی کوچک
و یک لگن کوچک برای توالت حبس شده بودم
اونجا نشسته بودم، سیگار می کشدیم و هنگ کرده بودم
ما با اطمینان نمی دونستیم
چیزی که نیلسن به ما گفته بود حقیقت داشت یا نه
!با خودت فکر می کنی، 15 یا 16 نفر؟
اما ما فقط این اختیار را داریم که اون رو 48 ساعت در بازداشت نگه داریم
همین و بس
شما باید هرچه می تونید از این آدم بیرون بکشید
اما شما نمی خواید اینقدر به اون فشار بیارید
که نخواد با شما حرف بزنه
سوال های زیاد و طول و درازی داشتند
من با گفتن همه چیز به بازپرس ها
اون ها رو متعجب کرده بودم
نیلسن بدون توقف حرف می زد
اون شروع کرد به گفتن همه چیز همون طور که اتفاق افتاده بود
اون به میخانه می رفته
و با افراد مشغول به صحبت می شده
اون ها رو به آپارتمانش می برده
با هم مشروب می خوردند و موزیک گوش می کردند
روز بعد نیلسن از خواب بیدار می شده
و یک جنازه کنارش وجود داشته
...و وقتی به این قسمت می رسید می گفت
یادش نمیاد که چه اتفاقی افتاده
معمولا در پرونده قتل
شما یک قربانی دارید
و بعد شما باید دنبال قاتل بگردید
در این مورد، ما یک قاتل داشتیم
اما نمی دونست قربانیان چه کسانی هستند
پس ما مجبور بودیم به عقب برگردیم
و به دنبال قربانی ها بگردیم
هیچ سوالی نبود که من بهش جواب ندم
حتی درباره موردهای جزئی
هیچکدام
از قاتل های انگلیسی دیگه
درباره جنایاتی که انجام داده بودند
...مثل من صریح نبودند
اون اطلاعات بسیار محدودی می داد اما قربانی ها عمدتا مردان جوان بودند
اما من با خودم فکر کردم
اگر حرف هایی که نیلسن می زد حقیقت داشت
چطور در جایی مثل لندن
پانزده نفر کشته می شدند بدون این که کسی متوجه بشه؟
پلیس همه اطلاعات لازم را داشت
تا من رو محکوم کنه
این باعث می شد که پرونده من به صورت غیر علنی بررسی شود
و دور از دسترس رسانه های تشنه قرار بگیره
این بزرگترین پرونده در تمام طول حرفه ی آنها بود
و به منظور ارتقاء جایگاه خودشون در کانون توجه عمومی
مطمئن شدند که کل دنیا وقتی سر میز صبحانه نشستند
از اخبار این موضوع آگاه بشن
من در دفتر کارم بودم
و اتاق خبر من رو صدا زد و این برگه رو به من داد
که می گفت: یک لوله کش که برای "داینو رود" کار میکرده
تکه هایی از گوشت انسان را در هنگام تخلیه چاه پیدا کرده بود
من با اسکاتلندیارد تماس گرفتم و اون ها از چیزی خبر نداشتند
بنابراین من ادامه دادم و داستان رو نوشتم
اما در مورد استفاده از داستان مقاومتی وجود داشت
چون در اون روزها
شما هرگز نمی خواستید مردم رو پشت میز صبحانه ناراحت کنید
و شکی وجود نداشت که
واقعیات کشف شده مجله ما
باعث می شد مردم روی صبحانه شان بالا بیاورند
بنابراین من نمی دونستم که آیا از داستان استفاده می شه یا نه
خوب، به من گفته شد که تحقیقاتی در مورد قتل
در "کرنلی گاردن" در حال انجام است
و آیا می تونم در اسرع وقت به آنجا برم؟
خیلی در اینباره هیجان زده نشدم
فکر کردم این یک داستان نسبتاً پیش پا افتاده است
که اگر خیلی خوش شانس باشم تو اخبار ساعت 6 یک بخش کوچکی بهش اختصاص بدن
و بعد فراموش میشه
خوب، به طور معمول، وقتی به صحنه ای شبیه آن می رسید
جاده قبلاً مسدود شده و مسیر جاده و خونه ها بسته میشه
هیچ نشانی از این چیزها نبود ما دقیقاً در آستانه در بودیم
اما ما با یک یا دو نفر که او را می شناختند مصاحبه کردیم
No comments yet. Be the first to leave one.