200 baris pertama.
ما می خوایم رویامون رو اینجا بسازیم
رستوران کوچیک خودمون رو که باقی عمرمون رو با هم اونجا بگذرونیم
هم اکنون شما رو زن و شوهر اعلام می کنم
می تونید همدیگر رو ببوسید
آنچه در معشوقه ها گذشت
دارم لوسی رو می برم برنامه مارک رو تماشا بکنه
دارین با هم آشتی می کنید؟
نه
ولی من حامله ام
نماینده های ضبط می خوان ما یه بازدید داشته باشیم
واقعا؟
از طرف لیدیا ست
از وقتی اخراجش کردم اولین باره خبری ازش شده
تو به مردم اهمیت میدی..یکی از دلایلی که عاشقت شدم همینه
همین الان گفتی عاشقمی؟
اگر به 911 زنگ بزنی به خدا قسم می پرم.
با من حرف بزن لیدیا
هیچکس حتی دلش برام تنگ نمیشه
درست نیست
لیدیا ..نه
جیکوب؟
- اپریل. - سلام.
متاسفم
باورم نمیشه
منم همینطور
من کارن رو از طریق خواهرم ساوی شناختم..که نتونست امروز اینجا حاضر باشه
چون هشت ماه و نیم حامله س و نمی تونست پرواز بکنه و از اون ور دنیا بیاد
ولی می خواست که بیاد..
چون کارن این کاررو براش می کرد
کارن هر کاری می کرد
برای هر کدوم از ما تو این اتاق
اگر بهش نیاز داشتیم.
اون همه چیزش رو به خطر می انداخت
و به خطر انداخت.. تا به دوستی کمک بکنه
اون یه قهرمان واقعی بود بدون شنل
کلاه گیس شاید ولی شنل نه
اون واقعا نمونه بود..اینطور نیست؟
فردی با شهامت مثال زدنی
با یه تلفن به کمک مردم می شتافت
تا نجاتشون بده
ولی در این داستان هایی که ما میشنویم
همیشه در نهایت عدالتی هم هست
و
ولی من نتوستم عدالتی تو این ماجرا پیدا کنم
کارن..قهرمان من ..خواهر من
بهترین دوست من
از همین الان دلم برات تنگ شده
ولی بهت این قول رو میدم
ویویان مادرش رو به خوبی خواهد شناخت
چون اپریل و من هر روز بهش زنگ می زنیم
و به یادش میاریم که تو چقدر خوب و منحصر به فرد بودی
و چقدر عمیقا دوستش داشتی
و چقدر دوست داشتنی بودی
جاس
لباس های خیلی خوبی داشته
هر چی دوس داری بردار
حس عجیبی دارم ..اینطوری داریم اینجا رو شخم می زنیم
اوه عزیزم..شخم نمی زنیم..داریم مرتب می کنیم
- فک کنم هنوز بهش نگفتی نه هنوز.
قرار بود دو روز پیش بره به اون بازدید ..ولی به تعویق انداخت
بهش میگم
به زودی.
با این چیکار می خوایم بکنیم؟
بندازش دور
چی؟ آره
- رفیق این مال کارن نیست. - این
این یه قطعه هنریه که ساوی از مالزی فرستاده
اوه از این متنفر بود
میدمش به خیریه
اینم میدیم به خیریه ..یا مال بچه س؟
چی گفتی؟
مال ویویانه یا ..
اوه ..آره
میره تو اون جعبه اونوری.
اوکی اینو میبرم پائین
- هی ....اون - نه نباید اونو بلند کنی
سنگینه
چه خبره؟
باید حرف بزنیم
مریضی چیزی هستی؟
صبح ها و شب ها
در واقع هر موقع که شکمم خالیه
من حامله ام.. .مارک
چی؟
کی؟
- چند هفته ای هست که می دونم. - چرا بهم نگفتی؟
چون نمی خواستم برنامه هات یا احساساتت
نسبت به من رو تغییر بدی
فقط به خاطر حامله شدن من
اون موقع به نظرم منطقی میومد
ولی الان همه چیز بی معنیه
- ما هستیم - چی؟
ما منطقی به نظر می رسیم
چی داری میگی مارک؟
دارم میگم که
مرگ کارن یه چیز رو بهم یاد داد
حتی یه لحظه رو نباید
با دور بودن از عزیزانمون بگذرونیم
عاشقتم اپریل
و می خوام که با تو زندگی بکنم
- بازدیدت چی میشه؟ - پدرها این کار رو نمی کنن
- بعضی پدرها می کنن. - نه این پدر
لعنتی دارم پدر میشم
ما داریم بچه دار میشیم
ما داریم بچه دار میشیم
میشه بشینم؟
حتما
متاسفم جاس ..به خاطر کارن
من ..
من این اواخر باهات رفتار بدی داشته م
- کیت - به خاطر اسکات ناراحت بودم
ولی الان می دونم که تو داشتی ازم حمایت می کردی
کیت ..گذشته ها گذشته س
خیلی اسوده ام
پس دوستیم؟
خواهر باشیم چطوره؟
آره ..تقریبا
- صبر کن ..شماها... - آره ..ما ازدواج کردیم
- کس دیگه ای هم می دونه؟ - نه نه
تو اولین نفری هستی که بهش گفته ام
بیا اینجا..اوکی
خب مثل اینکه همه ش همین بود..درسسته؟
نه کاملا
اگر من کارن رو میشناسم
می دونم دوست نداشت این بره تو آشغالی
میشه لطفا؟
- به سلامتی !!!!کارن. - به سلامتی
حالا که داریم به سلامتی می نوشیم
می خوام یکی هم به افتخار جاس و هری بنوشیم
بهش گفتی
چی شده؟
خب
ما ازدواج کردیم
چی؟
ازدواج کردید؟
آره
و ما هم داریم بچه دار میشیم
بله
- نه! - شماها از قبل می دونستین..نه؟
- هنوزم از دستت عصبانیم. - اوه برای چی؟
برای چی؟
اوه
سلام
ببخشید که مزاحم شدم..در باز بود
- عیب نداره. - اوه آره سلام
آره..بقیه این چیزا رو می بریم بیرون
- آره..فکر خوبیه - من می برم
نمی دونم چرا اومدم
داشتم رانندگی می کردم و
ماشین منو کشوند اینجا
خب ..خوشحالم که اومدی
چون در واقع یه چیزی برات دارم
من ..اینو رو میز کنار تخت کارن پیدا کردم
فک کردم دوس داری پیش تو باشه
ممنونم
اوه.
خداحافظ بانو
یه دونه بردار ..یه دونه
اوه ..توئی
همه اینجان؟
دختره
مامانش چطوره؟
خب..
مادر.. حالش خیلی خوبه
و بچه هم کاملا سالمه
هر دوشون خوبن
اوه ..این
باورت میشه؟ تبریک میگم
هی..تو بهترین رفیق رو داری
سلام
فکر کنم باید افتتاحیه رو عقب بندازیم..چقدر لازم داری
- دو ..سه هفته؟ - خب ..شش هفته چطوره؟
آره..حداقلش می تونم یه لباس مناسب بپوشم
تو زدی باسن خوشگل مامان رو از ریخت انداختی..مگه نه؟
اوکی ..شش هفته..هاه؟
هری ..شوخی می کنم..نه ..به تعویق نمیندازیم
یه سال طول کشیده تا به اینجا رسیدیم
خبرها تو رسانه ها پخش شده..رزروها انجام شده
خب..کنسلشون می کنیم..خبر جدید چاپ می کنیم
جاس بدون تو نمی تونم رستوران رو باز کنم..این مال هر دوی ماست
- 50/50 یادت میاد - هی ..سر من داد نزن
به این خانوم کوچولو بگو که اینقدر عجله داشت
چی می شد اگر همونطور که قرار بود یه ماه دیگه
تو شکم مامانت می موندی ؟
دو هفته شه..از همین الان قانون شکنه
همینطوره
نه نه نه نه ن
لطفا ..نه ..داشتم شوخی می کردم
اوه..گشنه ش که نیست ..هست؟
خب ..نمی دونم
آخرین بار کی غذا خورده؟
اوه لعنتی
چی؟ سه ساعت شده؟
نه نه نه ..همین الان فهمیدم.
کیت مصاحبه رو شروع کرده
اوه درسته..اوه خدایا..باورم نمیشه که
دو تا پیشخدمت رو دقیقه آخر از دست دادیم.
لطفا شروع نکن..همین الانشم زخم معده گرفتم
ببین...اون رو کسی اسلحه نمی کشه که
فقط متقاضیان رو برات گلچین می کنه
No comments yet. Be the first to leave one.