200 baris pertama.
_____Red_Line_____
:بازیگران مای لین، نیکول بلک ،جوی سیلورا لیزا تاچر و هرشل ساویج
شهرزاد هزار و یک شب شهوت انگیز
:نویسنده و کارگردان « ادوین براون »
...چندی پیش در پادشاهی کهن آسیای صغیر
یک سلطان به نام چاکا خان زندگی میکرد
و کسی بود که گفته میشود ...یک (نواده) نسل مستقیم از
چنگیز خان بوده
این تنها یک ادعا بود اما بعد او به سلطان تبدیل شد
که بهش حق کنترل بر هر چه آرزو میکرد میداد
کلام او قانون بود
خوب بود که سلطان باشی
...در میان سلطان های دیگر، بزرگترین گنجینه
او حرمسرای جذاب و زیباش بود
در تمام آسیای صغیر و شبیه یک جواهر بود
:اطلاع از آخرین زیرنویس ها در کانال تلگرام @Red_LineMt
:مترجم RedBoy
نام او شهرزاد بود
و توسط عقل و زیبایی که داشت زندگی میکرد
همانطور که داستان ما آغاز می شود
سلطان در حال حاضر ازدواج کرده و در حال جنگ بود
من آماده ام اربابم، سلطان بپرسید
...چیزی که از ستاره ها باید بدونم اینه که
...باید لشگرم از جستجوی دشمن گشتن دست بردارن
یا برای حمله اش آماده باشم ؟
سلطان عاشق همسرش بود
و کاملا بهش اعتماد داشت
متاسفانه بازی به نفع سلطان نبود
اذیتم نکن، برش گردون
!بهم بگو
سلطان زشته، تو خوش تیپی
دیگه چی ؟
سلطان شبیه میخه
و من ؟
!یک هیولا ای! خواهش میکنم
فقط سرش بکن تو
...اینکار بکن و منم قول می دم
تو به زودی سلطان میشی
خواهش میکنم
و الان سلطان کجاست ؟
با مشاورانش
لطفا اذیتم نکن
باهام عشق بازی کن
آیا به بانوی من، سلطان دستور داده ؟
بله
پس من اطاعت میکنم
می بینم که خورشید وارد برج جوزا میشه بعد "دوازده" روز
این چیز خوبیه ؟
خوبه اربابم
یک ماه کامل در اواسط آسمان دو روز بعدش نمایان میشه
این هم خوبه ؟
...نه ارباب، این بده
اما مریخ نزدیک به زحل در برج ناقوس
...و این ارباب
چیه ؟ خوبه-
زمانی مناسب برای نبرد
من که نپرسیدم ...آیا وقت (نبرد) رسیده یا نه
پرسیدم باید در ماه مارس نیروهام در برابر دشمن قرار بدم
یا برای حمله اونا صبر کنم
ستاره نشانه هایی از پیروزی نشون میده
با این حال یک چیز وجود داره که نگرانم میکنه
خوب ؟
...سیارات به خصوص مشتری و زهره
معنیش چیه ؟
...به خاطر موقعیت قرار گیری مشتری به ونوس
سیاره مریخ سقوط کرده
این که بده
نه اربابم، سلطان این چیز خوبیه
اما بعدش مشتری به سمت برج میزان حرکت میکنه
که چیز بدیه ؟
نه
چیز خوبیه ؟
نه
پس چیه ؟
خب واقعا نمیدونم اربابم
نمیتونم بیشتر از این ستاره ها رو بخونم
متشکرم، مدیر ارشد ستاره شناسی بهم کمک بزرگی کردی
ژنرال سارگن کجاست ؟
باید با یک نفر که عاقله صحبت کنم
ژنرال در کمپ با نیروهاش هست، سرورم
بهش خبر میدم
نه، من خودم میرم
به یکم هوای تازه نیاز دارم
به سلطانه بگید من دارم میرم
به محض اینکه برگشت میگم، سرورم
سلطانه رُز کمی قبل برای سواری رفته بیرون
...در همین حال سلطان در حال تازیدن به
اردوگاه سارگن بود
از سوپرایز خوشت میاد ؟
آره، بهم بگو
مطمئنی ؟
آره، چیه ؟
بهت نشون میدم
اون یک هدیهست
کیرش از تو بزرگتره ؟
بزرگتر ؟
ببین، خودت میفهمی
در حالی که سلطان داشت به چادر سارگن نزدیک میشد
...وایستاد و برای یک لحظه
فکر کرد که صدای سلطانه شنید
غیر ممکن بود
بعد دوباره اون صدا شنید
و به فکر فرو رفت
که تنها در مواقع خاص اینطور میشد
قلب سلطان شکسته بود
با احتیاط خنجرش در چادر فرو کرد
یک شکاف در چادر ایجاد کرد
شجاعت خودش به دست آورد داخل نگاه کرد
بدتر از اون چیزی که تصور میکرد بود
مورد اعتماد ترین فَردش و معشوقه اش سلطانه
در برابرش متحد شده بودن و نقشه توطئه سرنگونی اون داشتن
سلطان تماشا و گوش میکرد
همینطور برنامه هاش فهمید
و به زودی قصد شکست اونا داشت
سلطان پیروزی خودش با شهوت و پر از شادی جشن گرفت
تا زمانی که خیانت همسرش دیده بود
...که در نهایت متقاعد شد
که هیچ زنی قابل اعتماد نیست
...اون فهمید که هر شب
یک دختر از حرمسرا خودش انتخاب بکنه
...و پس از گذروندن یک شب با اون
در صبح خفه اش کنه
این چیز، اون بر این باور بود ...که با این کار قطعا
در آینده دیگر هیچ بی وفایی نخواهد دید
...هر شب قبل از شام
...حرم حافظ آرامش اون
با یک سبد پر از زن ها
نام هر دختری بر روی کاشی حک میشد
و بعد از برداشتن سرنوشت اون مهر و موم میشد
امشب آخرین شب زندگیش در زمین خواهد بود
...انتخابت برای
امشب چیه، ارباب سلطانم ؟
شهرزاد تو انتخاب شدی
...شهرزاد میدونست چی در انتظارشه
و به خودش قول داد متفاوت عمل کنه
همینطور که داشت آماده میشد ...که نقشه اش پیاده کنه
و کاری بکنه که تا صبح مرده نباشه
نقشهاش وابسته به برانگیختن احساس کنجکاوی سلطان بود
شهرزاد
چند سالته، فرزندم ؟
نوزده سال، اربابم
جای تأسف داره
چطور شد که به حرمم اومدی ؟
من یک هدیه بودم، سلطان بزرگ
یک آشوری بهم قول یک مسافرت امن داد
با کاروان خودش
اون آشوری یک احمق بود
تو خیلی بیشتر از اینا ارزش داری
متشکرم ارباب، سرورم
بزار یکم سرگرم بشیم
استعدادی داری ؟
بعضی ها میگن دارم
بلدی برقصی ؟
نه ارباب، سرورم
آواز خوندن بلدی ؟
نه اربابم، مثل رقصیدن آواز خوندن هم بلد نیستم
پس چیکار بلدی ؟
من داستان میگم
این تنها استعداد منه
اونا در سفر هام جمع آوری کردم
...با اجازه شما
باعث افتخارمه که یکی از اونا رو براتون بگم
باعث دلداریم میشه در شب آخر زندگیم
آه
پس بگو
...در تلاش برای زنده موندن
شهرزاد شروع به گفتن اولین داستانش کرد
داستان مربوط به مرد فقیر و یک ماهیگیر بدبخت بود
که در شهر ترنس، نزدیکی دریای اژین زندگی میکردن
...همچنین این ماهیگیر انقدر بدبخت بود
...که نمیتونست زنش بغل کنه
و به اندازه یک فیل چاق و شبیه کرکس زشت بود
فقط این چیزا نیست اما اون همچنین بدکاره و حسود هم بود
...و فقط بهش اجازه میداد
که بره ماهیگیری و بیاد
...هر روز در راه به دریا
از خانه زن نجیبی میگذشت
...و بدون اینکه دیده بشه
فهمید چطور میتونه داخل پنجره نگاه بکنه
این تنها شادیش در زندگی ماهیگیری بود
و به نظر می رسید به اندازه کافی بهش نگاه کرده بود
بعدش یک روز بود که سرنوشت دستاش میگیره
به عنوان ماهیگیری که داشت تماشا میکرد ...با بدن زن به وجد اومد
...و کل روز، وقتی داشت صید میکرد
درباره چیزیرکه دیده بود فکر میکرد
...اون بر این باور بود که فال خوبی بوده
...اما وقتی تورش ماهی گرفت
...متوجه شد که چیزی نگرفته
به جز یک شیشه کوچیک که از مس زرد ساخته شده
...جالبه که همه طرف مس بررسی کرد
تکون داد و بعدش برای ارضای حس کنجکاوی خودش برداشت و بازش کرد
حیرت زده شد و دید دودی ...داره شروع به بیرون اومدن
...از چراغ میکنه و ترسید
...چراغ روی زمین انداخت
...اما دود هنوزم داشت بیرون میومد
که تبدیل به غبار شد و غبار تبدیل به یک توده جامد شد
در شکل یک جن
...جن نگاهی به ماهیگیر کرد
و گفت: به عنوان پاداش دو خواسته ات رو برآورده میکنم
برای اینکه منو آزاد کردی
No comments yet. Be the first to leave one.