71 baris pertama.
سايه سرگردان
نويسندهنامه: تئا فون هاربو فريتز لانگ
کارگردان فريتز لانگ
فيلمبردار: گيدو زيببر
مشاور هنری: رابرت نپاخ
طراح صحنه: اتو هونته اريش کتلهوت
بازیگران: ايرمگارد واندرهيت ... ميا ماي جورج واندرهيت ... هانس مار جان (برادرش) ... هانس مار ويل برند (پسر عمويش) ... رودولف کلاین-روگه
توليد: ماي-فيلم گ.م.ب.ه. برلين
نخستين نمايش: ۱۹۲۰ بازسازي: ۱۹۸۷ با تشکر از کوداک آ.گ.، اشتوتگارت
فيلم سايههاي سرگردان به هنگام نمايش در سالن نمايش تونزين پليس در برلين طولي بالغ بر ۲۰۳۲ متر داشت.
نسخه باقيمانده، براي انتشار در برزيل به ۱۴۱۰ متر تبديل شد. هيچ فيلمنامه و ليست مياننويسي در دسترس نيست.
براي اين نسخه، متن توضيحي براي تسهيل درک قصه در جاهايي که تصاوير از دست رفته وجود دارد، اضافه شده است.
پرده اول
ويل برند، وارث درستکار جورج واندرهيت به وکيلش دستور ميدهد تا شکايتي را بر عليه بيوه ايرمگارد واندرهيت
در مورد دادخواهياش تنظيم کند.
علاوه بر اين، بايد متوجه باشي که من هيچوقت افتخار ديدار پسر عموي مرحوم رو نداشتم، چه برسه به همسرش.
تلگراف براي ايرمگارد واندرهيت ...
ايرمگارد واندرهيت، بيوه جورج واندرهيت؟
ايرمگارد واندرهيت، اگر فکر ميکني ميتوني از دست من فرار کني، کور خوندي. جان
فوراً اين تلگراف رو پست کن. باقي پول براي زحمتي که ميکشي.
آقاي مارکوس، وکيل رسمي دادگستري، مونيخ:
تا اطلاع بعدي، دادخواهي بر عليه ايرمگارد واندرهيت را پيگيري نکن. با احترام، ويل برند
در اين شهر کوهستاني خوشمنظره، عروسي روستايي در حال برگزاري است.
کالسکه براي خانم سوندن.
اوه عزيزم! من همين الان اتاقي که براي مهمان ديگري رزرو شده بود رو به اين خانم دادم.
اگه خانم خوشحال ميشن، من مشکلي ندارم که اتاقي که براي من رزرو شده بود رو در اختيار ايشون بذارم.
جان واندرهيت.
اگه ميخواي خودتو به دردسر بندازي، هنوز يه اتاق خالي اونجا هست.
ناقوس مرگ براي راهبي پير - هميشه نشانه شومي است.
اسم من جان واندرهيت است.
ممکنه اون بيوه جورج واندرهيت باشه؟ همسر جان واندرهيت؟
لطفاً درک کن... همسرم از بيماري رواني رنج ميبره. بايد هر جور شده پيداش کنم، هر جا که باشه.
مادام، ربطي به من نداره که بخوام در روابط خصوصي شما دخالت کنم. اما اگر نياز به کمک و مراقبت پيدا کرديد، در خدمت شما هستم.
يه مردي، ادعاهاي بسيار بدي در مورد شما ميکنه. داشتن پرس و جو ميکردن کجا ميتونن شمارو پيدا کنن؛ براي همين من سريع جلوتر از ايشون اومدم تا بهتون اطلاع بدم.
اگر اجازه بديد پيشنهاد همياري بدم ...
کمکي به من نميشه کرد. راهي براي فرار از سرنوشتم وجود نداره.
بايد فوراً اينجارو ترک کنيد. الان که تعقيبکننده شما داره همين لحظه از اون سمت درياچه مياد، تنها راه فرار اون سمت کوهستان است.
براي حمايت و ياري دوستانتون، تا ابد مديون شما هستم، اما بايد بار اين مشکل رو خودم به دوش بکشم.
دنبال راهي هستم که از اين بدبختي و فلاکت دورم کنه.
کسي نميتونه رو به مسيري بره که ازش خبري نداره.
پرده دوم
پس فکر ميکني من دروغ ميگم؟ خب خودت يه نگاهي به داخل بنداز، ببين کسي رو پيدا ميکني يا نه.
کليد اين کمد؟ نميدونم کجاست. خدا شاهده گمش کردم.
قطعاً فکر نميکني که همسرت رو اونجا پنهان کردم؟
ميخواي تک و تنها رد شي؟ اين اطراف، هر کسي همت کنه وارد اون کوهستان بشه، اول به اينکه چقدر طول ميکشه و چقدر سخته فکر ميکنه و منتظر آب و هواي ايمنتري ميمونه.
اول بايد مستقيم بري، بعد ميپيچي سمت چپ و وارد مسير اون پرتگاههاي جهنمياي که جلوت ميبيني ميشي. بالاي اون چهارگوشهايي هست که براي پروژه ساخت جاده جديد استفاده ميشه.
همسرم کجاست؟
همونجا وايسا تکون نخور، بيشرف! چيزي تا به دست آوردن چيزي که به خاطرش اومدي نمونده.
کارشو کوتاه کنم ريتا؟
بيچاره... تک و تنها ميان اون همه ابر.
بانو در ميان برف.
خواهش ميکنم کمکم کن.
مسيرو به سمت چپ ادامه بده. دست راست چهارگوش رو ميبيني، همونجا دارن پرتگاهها رو منفجر ميکنن.
محصور شده توسط مِه.
يه قدم ديگه برداري، خودمو ميندازم پايين!
زمان زيادي براي رسيدن به دهکده قبل از تاريک شدن هوا نيست. تازه به نظر مياد آب و هواي بدي در پيشه. پس بهتره که منتظر نزديکترين سرپناه بگرديم.
جان واندرهيت کارگران جاده رو زير نظر داره. افرادي که دست از کار کشيدن و چاشنيها رو متوقف کردن به خاطر تهديد وقوع بهمن.
اين زنگ عجيب و غريب چيه؟
يه گفته قديمي در اين مورد وجود داره. مردم دره ميگن ناقوس مرگِ که زنگ ميخوره، اما کسي نميدونه اين صدا از کجا مياد.
مدفون شديم.
تو...؟ جورج؟!
بله... من!
پرده سوم
سايههاي گذشته.
دانشمند و فيلسوف جورج واندرهيت متني کلاسيک در مورد عشق آزاد نوشته که قاعده اصلي آن به صورت خلاصه در ذيل آمده است:
ازدواج در شکل فعلياش تمام اهداف ذاتياش را از دست داده است و به واسطه قيدهايي که به آن تحميل شده، احساس عشق و احترام به طرف مقابلش دگرگون شده است.
چيزي که اينجا نوشته شده رو نميتونم به لحاظ مباني عقلي رد کنم، اما به طور کامل هم با آن موافق نيستم.
اجازه هست...؟
گرايشم در اين مقاله فوراً روشن ميشه وقتي بهت بگم که من نويسنده اين کتاب هستم.
من دنبال خونه ميگردم، از اين تبليغ پيداش کردم. به دنبال يه منشي ميگردن. من ملزم هستم تا نه فقط براي خودم، بلکه براي مادر پير و مريضم هم کار کنم (پول دربيارم).
من اين تبليغ رو چسبوندم.
No comments yet. Be the first to leave one.