200 baris pertama.
قسمت 25
،حالا که به هوشت پی بردم
می تونم ازت یه چیزی بخوام؟
.اگه خوشحالتون کنه، هر کاری ازم بخواید انجام می دم
...منُ خوشحال می کنی
چه دلیلی داره؟
،من فقط یه آرزو دارم
.که یه سفالگر بون وون شم
سفالگر؟
.بله بانوی من
.همه می دونن که زن ها اجازه ی سفالگر شدن ندارن
.اما من، باید سفالگر شم
،اگه بتونم خوشحالتون کنم
.باور دارم که حمایتم می کنید
،استعدادت توی ساختن ظروف و گلدون تا الان ثابت شده
.مطمئن می شم که برات فرصتی فراهم کنم
.ممنونم بانوی من
،اما
.از الان باید هر کاری که بهت می گم انجام بدی
.چه تحت نظر گرفتن سرپرست لی باشه، چه چینی های بون وون
.هر چی که بگم
.اگه در حد توانایی های من باشه، هر کاری ازم بخواید انجام می دم
الان، باید چی کار کنم؟
به اینکه چه کاری باید ازت بخوام و اینکه چطوری ،می تونم ازت استفاده کنم فکر می کنم، پس
.فعلا امروز می تونی بری
.بله بانوی من
...تو اینجا
چی کار می کنی؟
.اومدم اینجا چون علیاحضرت خواسته بودن منُ ببینن
،اعلیحضرت منتظرن
.دنبالم بیایید
هی، منتظر چی هستی؟
این ظروفیه که قراره ازش توی مراسم سلطنتی استفاده بشه؟
.همینطوره اعلیحضرت
خودت این ها رو درست کردی سرپرست لی؟
.خیر. سفالگر سلطنتی لی با فداکاری این ها رو ساختن
اوه. وقتی کارهای شبکه ای رو دیدم
.فکر کردم سرپرست لی ساختتش
.تکنیک سفالگر لی هم به خوبیِ سرپرست لیه
.ممنونم اعلیحضرت
نگاه کردن به چینی ها
.وقتی از سیاست خسته می شم خوشحالم می کنه
،حالا که تو منُ خوشحال کردی چطور می تونم بهت پاداش بدم؟
،اون فقط وظیفه اش رو انجام داده
.احتیاجی نیست بهش پاداش بدید اعلیحضرت
،برای این استعداد ساده ی من
.هیچ پاداشی بالاتر از تعریف اعلیحضرت نیست
،با این استعداد
.سرپرست بعدی قطعا تو می شی
.بسیار سپاسگزاریم اعلیحضرت
،سرپرست لی این موقعیت رو از یک رقابت به دست آورد
اما خوشبختانه سفالگر سلطنتی لی همچین .کسی رو نداره که باهاش رقابت کنه
،با ترس اینکه نکنه این موضوع باعث شه از خود راضی بشه .همیشه مجبورش می کنم رقابت کنه
.رقابت سرپرستی اون روز رو به خوبی به یاد میارم
،اون موقع خیلی تحت تاثیرتون قرار گرفتم
،با استفاده از لعاب یو اولدام سعی کرد به ملکه ی من آسیب برسونه
،تو به اون خیانت کار کمک کردی و ادعای بی گناهیشو کردی .تو همچین آدمی بودی سرپرست لی
،با اینکه رقیبت بود، وقتی دیدم سعی می کنی به دوستت کمک کنی
.فکر کردم لیاقت جایگاه سرپرستی رو داری
.ممنونم اعلیحضرت
فقط می خواستم به عنوان یه استاد سفالگر
.وفاداریم رو به شما نشون بدم
،از روی خردتون منُ برای اینکه
.سعی کردم یه سفالگر پایین رتبه رو درک کنم مقصر ندونستید
.از این بابت بسیار خوشحالم
.دروغ می گه اعلیحضرت
.حرف های اون همش دروغه
.خواهش می کنم حرف هاشُ باور نکنید
.خیلی زود ثابت می کنم که اونا همشون دروغن
.باید جایی برم، منتظر من نباشید. زودتر برید
.یوجونگ
حالا فهمیدی؟
،کسی که باباتُ از یه جرم بزرگ نجات داد
.بابای من بود
.امروز یک بار دیگه صداقت عمیق بابامُ دیدم و تحسین کردم
.ازت ناامید شدم
،اگه جای تو بودم
.تا می فهمیدم قدردانیم رو به سرپرست لی نشون می دادم
چطور نمی دونی چطور باید سپاسگزار باشی؟
.خیلی شکه شدم
.نتونستم خیلی خوب فکر کنم
.هیچ وقت نمی تونم بهتر از بابام باشم
فکر کن با اینکه هر جا می ری دردسر درست .می کنی و با این حال بازم تو رو قبول کرد
،اگه یه ذره فکر کنی
.باید عمق صداقت و نیتش رو بفهمی
،همین که گذاشتن توی بون وون بمونم
.واقعا به خاطرش ازشون سپاسگزارم
!!!واقعا. بایدم باشی
چرا داد نمی زنی؟
می دونی امروز توی قصر چه اتفاقی افتاد؟
،اعلیحضرت گفتن که سرپرست لی
...نه، لی کانگ چون، اون مرد
.بابامُ که یه خیانت کار بوده نجات داده
،هیچ کس توی دنیا نمی دونه
...لی کانگ چون، اون مرد
.کسی بوده که همه ی اون کارای بد رو انجام داده
،پس، تو، جونگ نه، ما می تونیم
.حقیقت رو پیدا کنیم و به همه بگیم
.عصبانیم
سفالگر سلطنتی لی که هیچی نمی دونه می دونی به من چی گفت؟
.(گفت باید بهش قدردانیم رو نشون بدم (تعظیم کنم
...چون جون بابامُ نجات داده
.گفت حتی نمی دونم چقدر باید ازش قدردانی کنم
گفت حتی با اینکه پدرشه، هیچ وقت نمی تونه .توی صداقت و خوش نیتی مثل پدرش باشه
.بذار هرطور می خواد فکر کنه
.هرچقدر که توقع بالاتر باشه، ناامیدی هم بزرگ تر می شه
نمی دونم بعدا چطور می خواد با .از دست دادن اعتمادش کنار بیاد
.پس، بیا فقط صبر کنیم و ببینیم چی می شه
...به لطف اتفاقی که افتاد حالا یه نقشه دارم
.می خوام تمام درد و رنج اشتباه متهم شدن رو بچشه
و چه حسی داره که فقط بتونی بشینی و ببینی چه اتفاقی می افته
.می خوام دقیقا همون چیزایی که ما کشیدیم رو تجربه کنن
می تونی این کارُ بکنی؟
.می خوام دقیقا همون کاری رو بکنم که لی کانگ چون کرد
.داداش به کمکت تو چند مورد احتیاج دارم
.هر چی می خوای بگو
،اگه محافظ شخصی شاهزاده شین سونگ نبودی
،و اگه ازت چیزی نشنیده بودم
.حتی به فکر این نقشه هم نمی افتادم
...اوه...پسرا
،ای خدا
دارید می رید استراحت؟
.بله، آقا
تقریبا همه ی ظروف رو برای .مراسم سلطنتی آماده کردین
،حالا دیگه فقط باید کوره رو هر ده روز یه بار
.روشن کنید
.دقیقا آقا
اوه. هنوز نتونستید تلفات رو به زیر 30 درصد برسونید؟
...آره. هنوز
.نزدیک به 40 درصده
چرا می پرسید آقا؟
...اوه
توی یه اتاق کوچیک نشستم هیچ .کاری نمی کنم حوصله ام سر رفت
،ماه پیش شنیدم بون وون
.نزدیک به 700 قطعه ساخته
از اونجایی که 40 درصدشون ،بعد از پخته شدن خراب شدن
تعداد چینی هایی که به قصر اهدا .شدن باید حدودا 400 تا باشه
!بانوی من
چند تا چینی به قصر فرستاده شدن؟
باید چک کنم و ببینم؟
بانوی من، شما چطور این ها رو می دونید؟
.باید بدونی که منم چشم و گوش خودمُ توی بون وون دارم
چرا منی که یه پیرمرد ساده و ضعیفم رو خواستید؟
.چرا دارید در مورد بون وون اطلاعات جمع می کنید
می خواید منُ از موقعیتم برکنار کنید؟
منظورت چیه چی می خوام بفهمم؟
چرا اینقدر ناراحتی؟
چیز مشکوکی داری؟
از همون اولشم به همین خاطر به بون وون نیومده بودید؟
فکر می کنم علیاحضرت این بین .خیلی به چینی علاقه دارن
شما بودید سرپرست مون
که منُ به اشتباه متهم کردید و اون حرف ها رو به ملکه این بین زدید؟
شاهزاده کوانگ هی رو کنار گذاشتید و حالا سعی می کتید با ملکه این بین رابطه برقرار کنید؟
حالا به موقعیت سرپرستی طمع کردی؟
!جونگ
بچه، چرا این کارُ کردی؟
ببخشید؟
،چیزی که قبلا در موردش تحقیق کردی
تو اون اطلاعات رو به ملکه این بین دادی؟
برای شاهزاده کوانگ هی نبود؟
شما از کجا می دونید استاد؟
.اونُ بذار پایین و سریع دنبالم بیا
چرا همچین کار خطرناکی کردی؟
نمی دونی ملکه این بین و
سرپرست بون وون طرف همدیگه ان؟
سرپرست لی به شما چیزی گفته استاد؟
.به خاطر تو، از درون دارم می سوزم
.فعلا سرپرست لی فکر می کنه من همه ی کارها رو کردم
.پس، باید جوری وانمود کنی که انگار هیچی نمی دونی
فهمیدی؟
من این کارُ کردم، چرا شما تقصیرُ به گردن بگیرید استاد؟
.بچه، باعث خوشحالیه که همچین فکری می کنه
.اگه می دونست کار تو بوده، کانگ چون خیلی عصبانی می شد
.متاسفم
الان داری چه فکری می کنی؟
داری فکر می کنی از سرپرست لی انتقام بگیری؟
ملکه این بین رو هم آوردی وسط تا کانگ چون رو تو دردسر بندازی؟
الان عقلت سر جاشه؟
نمیدونی سرپرست لی چقدر ترسناکه که این کارا رو می کنی؟
.این کارُ می کنم چون می دونم آدم ترسناکیه
،فقط با قدرت من و شما فایده نداره
!تو
،توی این مدت، سرپرست لی کارهای زیادی کرده
.و اگه قرار باشه همش رو فاش کنم، به قدرت نیاز دارم
،قدرت ملکه این بین، قدرت شاه
همه ی اون قدرت ها رو جمع می کنم .و حقیقت رو فاش می کنم استاد
.اینطوری، تو هم تو خطر می افتی
.اصلا از این نمی ترسم
یادت رفته ار اول واسه چی اومدی بون وون؟
،حتی اگه سخت هم باشه
.همه چیز رو نادیده بگیر، فراموششون کن و ازشون بگذر
.فقط روی سفالگر شدنت تمرکز کن
،دلیلی که شما رو ترک کردم
،و اینکه به بون وون اومدم
.در حقیقت به همین خاطر بود
.تا بفهمم چرا بابام اینقدر ناعادلانه مرد
.تا بتونم بیگناهیش از همچین خیانت بزرگی رو برملا کنم
کاری که قرار بوده بکنم رو می کنم .پس سعی نکنید متوقفم کنید
کی می تونه جلوی این لجبازی تو رو بگیره؟
.اگه نیتت اینه، کاریش نمی شه کرد
No comments yet. Be the first to leave one.