De eerste 200 regels.
آخرین فانتزی | تیم TLF HALFCD پل شمال | انکود: xqtsss
اکتبر یا نوامبر ۱۹۸۰، خیلی وقت پیش
بابل، برای هر دوی ما
روز اول
همینجا پیاده میشم، مرسی
فعلاً
ببخشید، من نمیتونم بیام تو. میشه یه کروسان برام بیارید، لطفاً؟
راستش، دو تا کروسان بیارید
ممنون
خیلی معذرت میخوام
کاری از دستم برمیآد؟
بزن به چاک
خودتی، ژولین؟
میدونی کی برمیگرده؟
شماره تلفنش رو داری؟
خب، باشه. ببخشید مزاحم شدم. خداحافظ
مرسی
ممنون
ماتیاس عزیز، امیدوارم تو هتل «دو لا سانته» همهچی روبهراه باشه؟
به زودی میبینمت!؟ ماری
تو
دیگه کافیه! چه خبره اینجا؟
این صفحه مال منه. نه، مال منه
چه صفحهای هست؟
دزدیدنش
گروه «پلیس»
کدومتون این کار رو کرد؟
من کردم! من
بسه! دیگه دعوا نکنید
جایزه میرسه به اونی که از همه ضعیفتره
مرسی... ولی من ضعیفترین نیستم
عوضی! برش داشت
خب حالا چی؟
باشه... میشه یه لطفی بهم بکنی؟
میشه بری تو اون هتل و بپرسی ژولین لوروژ هنوز اونجا زندگی میکنه یا نه؟
بفرمایید. اوه! ممنون
الو، ژولین؟
هی، گیر آوردنت اصلاً راحت نیستا
صدام رو شناختی؟
خوبه. نگران بودم
حتماً. فکر خوبیه. هیچوقت اون بالا نرفته بودم
هرچی سریعتر بتونم خودم رو میرسونم
منتظرم بمون، ژولین
اوه! خب، فعلاً. من دارم از این طرف میرم
اگه تو از اون طرف میری، پس منم میآم
جدی؟ چرا؟
یک، دو، سه. اسمت چیه؟
ماری. ماری، البته. حتماً باید ماری میبود
چرا؟ باید میبود... سعی نکن بفهمی
سعی نمیکنم
خب اسم تو چیه؟
اسمم باپتیسته
باپتیست؟ این اسم واقعیت نیست
همین اسممه، تنها اسمی که دارم
تو اولین کسی هستی که دیدم
شهر خیلی بزرگه... خیابونها، آدمها
تو به من نیاز داری
تو این لحظه فقط به یه نفر نیاز دارم... اونم تو نیستی
دقیقاً خودِ خودمم! خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی
چرا؟
یه بار، دو بار، سه بار
باشه، یه بار اتفاقیه
و بار دوم هم شانسیه
اما سه بار؟ دیگه سرنوشته
چیزی به اسم سرنوشت وجود نداره
وقتی این رو میگی، خودش باز سرنوشته
عجب. حالا اگه نگفته بودم چی؟
همون! باز هم سرنوشت بود
این «سرنوشت» تو، باپتیست، فقط خرافاته
اینجوری نیست که همهچی توی یه کتابی نوشته شده باشه
میدونم که همیشه حق انتخاب نداریم
اما اگه مثل یه برگ توی باد سرگردان باشی
بیا، کیفم رو بگیر
فقط چون تو میخوای، چیزی عوض نمیشه
من دیوونه نیستم
دیگه به معجزه اعتقاد ندارم
چیزها فقط با خواستنِ تو عوض نمیشن
ولی هنوز دلم میخواد باور کنم که گیر نیفتادیم
و تصمیم گرفتم که بجنگم
و الان، بیشتر از دیروز، بیشتر از فردا
بیشتر از پریروز و بیشتر از هر وقتِ دیگهای
به خودم گفتم ماری
از تو حرکت، از خدا برکت
ماری، اگه خودش بخواد
اگه چی بخواد؟
فکر نکن هر چی به سرت زد میتونی انجام بدی
همهچی از الف تا ی نقشه کشیده شده
ولی گوش کن باپتیست، من آزادم
ببین، میتونم یه قدم برم سمت چپ
و دو قدم به راست - مواظب باش
ببین، میتونم دستم رو اینجوری بیارم بالا
آره
همین الان دستت رو آوردی بالا
به سمت یه ستارهی پنهان
اونجا
پشت اون ابر بزرگی که بالای سرمونه
مثل یه نهنگ سفید
اون دستت رو صدا زد
از میون فضا و همهی کهکشونها
نه، اصلاً اینطور نیست. ستاره اونجاست، درست روبرومون
الوداع، باپتیست
به زودی میبینمت، ماری
وحشتناک بود! داشتم توی اون آسانسور خفه میشدم
بهتری؟ آره
میدونی، اونا اصلاً عوضت نکردن
تو زیبایی، ماری. زیبا
نفسم بند اومده. دویدم، خیلی طول کشید تا برسم اینجا
منتظرت بودم
خیلی وقت بود که منتظرت بودم
منم منتظرت بودم
عجب صخرهی معرکهای
یادت نرفته که من فضاهای باز و پهناور رو دوست دارم
قضیه چیه، ژولین؟ توی دردسری؟
میتونستی بهم بگی که امروز صبح آزاد میشی
جابهجا شدی؟ الان کجا زندگی میکنی؟
اینور و اونور... جای ثابتی ندارم
بدهیِ قمار؟
نه، نه، اون نیست. بعداً بهت میگم
بیا، این رو بگیر
میتونی اتاق من تو هتل رو داشته باشی، باهاشون صحبت کردم
هتل تو؟ من حتی نمیتونم پام رو اونجا بذارم
اون تو چطور بود؟
اگه واقعاً میخوایش، آدرس رو بهت میدم، ولی باید بین خودمون بمونه
حالا چیکار کنیم؟ من رو میبری صدف بخوریم؟
نه ماری. یه کاری هست که باید ردیفش کنم
تا سه روز دیگه همهچی تموم میشه
دوستت دارم، ماری
فردا صبح هر جا که بخوای همدیگه رو میبینیم
اون کی بود که همین چند لحظه پیش دیدیش؟
کسی که برام عزیزه
نامزدته؟
آره، فکر کنم
پس چرا وقتی پیداش کردی پیشش نموندی؟
گماش کرده بودی؟
خیلی وقت بود ندیده بودمش
جایی که من بودم
مثل یه مدرسهی شبانهروزی بود
من طاقتِ همچین جایی رو نداشتم
تا حس میکنم یه جا محبوس شدم، باید فرار کنم
دست خودم نیست
فرار کردن از اونجا سخته
فقط به خاطر اون طاقت آوردم
من زندان بودم. امروز صبح اومدم بیرون. میفهمی؟
چرا انداختنت تو؟
اوه، یه حماقتی کردم و لو رفتم
با سابقهای که داشتم، یه سال برام بریدن
بدک نیست
همهمون تحت نظریم
خب اون تو چطور سر کردی؟
مثل بقیه. نمیخوام در موردش حرف بزنم
اون تو تنها چیزی که عوض میشه تاریخه
مدام به فکر ژولین بودم
برام نامه مینوشت، هر وقت هم که میتونست میاومد دیدنم
تازه یه هفته بود با هم بودیم که بازداشت شدم
شبیه یه رمان معرکهست
اصلاً شبیه رمان نیست باپتیست. زندگیِ واقعیه
زندگی واقعی یعنی حکومت وحشت
از الان به بعد، زندگیِ من ژولینه
ببین باپتیست، سالها بود که به... کلی چیزهای مختلف باور داشتم
بعدش وقت داشتم که فکر کنم
و در نهایت تنها چیزی که باقی میمونه... عشقه
با اینکه بعضی وقتها مثل مرگ درد داره
خب دیگه... بیا بریم
بیا، میشه این رو بگیری و جلوی من وایسی؟
دستشویی دارم
عشق
یه فورانِ عظیم از تخیل
امرِ سترگ، امرِ خارقالعاده
با شدتی که دورِ حواس و تمنا میچرخه
حواس... زیباست
نه
شبیه یه صاعقهی طولانیه، اما
زمان میبره تا این حس واقعی بشه
عجب روزی بود
من خستهم. تو نیستی؟
نه
کجا میخوابی؟
همهجا. هیچجا
برام فرقی نمیکنه
وقتی ماهها توی سلولم بودم
خوابِ یه تخت دونفرهی بزرگ با ملافههای ابریشمی سفید رو میدیدم
تخت کینگسایز توی متل تروپیکانا
اون دیگه چیه؟
یه تخت جادویی که شنیدم هست
نمیدونم جادویی هست یا نه
ولی از امروز صبح دیگه طاقتِ محیطهای بسته رو ندارم
این هوای آزاد آدم رو مست میکنه
اینجوری بهتره، ماری
همهی هتلها تحت نظارتن
اوه آره، میدونم! بیا بریم
ولی نه اون مدلی که تو فکر میکنی. یه نظارتِ همهجانبهست
هر لحظه، هر کلمهای که میگی، هر حرکتی که میکنی
واقعاً به این باور داری؟
میدونم که راسته
بهش ایمان دارم
روز دوم
خیلی ممنون
مواظب زرهام باش، باشه؟
متوجه شدی امروز صبح آدمها چقدر کوچیک شدن؟ نگاه کن
غذا واقعاً
No comments yet. Be the first to leave one.