De eerste 200 regels.
داداش، چراغ قوه رو خاموش کن.
ببخشید. -چرا هلم میدی؟
خواهشاً! ببخشید، کنار برو.
چه عوضیای!
آه، فقط برو کنار! -چرا انقدر بیادبی میکنی؟
دو تا قهوه. -هی، اول سفارش ما رو بده!
داداش، دو تا سمبوسه لطفاً.
آهای تو! یالا، بیرون!
یالا، حرکت کن! -محل رو تخلیه کنید.
مرتضی، من... -دستگیرش کنید!
قربان…
نشنیدی چی گفتم؟ دستگیرش کن.
میتونم توضیح بدم، مرتضی.
برو.
دستگیری نوشاد یک شکست بزرگ برای ما بود.
گرفتار شدنش میتوانست کل مأموریت ما را خراب کند.
شبکه مأمورانی که با این همه دقت ساخته بودیم
نزدیک بود لو برود.
اما قیمتی که نوشاد برای کمک به ما پرداخت میکرد،
بسیار سنگینتر از هر خسارتی بود که ما دیدیم.
و آخرین کمک نوشاد
این بود که چیزی به ما داد که مسیر مأموریت ما را کاملاً تغییر داد.
بله؟
قربان، معذرت میخوام که این وقت شب مزاحمتون شدم.
نه، نه. مطمئنم که کار مهمیه.
بفرمایید.
قربان، پاکستان در حال ساخت رآکتور هستهای نیست. اونها دارن یکی میخرن.
و با اون رآکتور، اونها از پلوتونیوم خنثیشده استفاده خواهند کرد…
…و اون رو به پلوتونیوم تسلیحاتی تبدیل خواهند کرد.
خدای من!
فروشنده کیه؟ -نمیدونم قربان، اما داریم روش کار میکنیم.
یه چیز دیگه قربان.
نوشاد دستگیر شده.
تمام شبکهاش لو رفته.
این یعنی ما باید استراتژیمون رو تغییر بدیم.
چون حتی اگر دکتر منیر رو حذف کنیم،
هیچی تغییر نمیکنه.
اونها یه دانشمند دیگه میارن.
قربان، به این راحتیها هم نخواهد بود.
اگه اینطور بود، ما خیلی وقت پیش جایگزینی برای دکتر بابا پیدا میکردیم.
واقعاً همینطوره.
ویشنو، ما باید بفهمیم فروشنده کیه.
چه کسی داره تکنولوژی هستهای رو به پاکستان میفروشه؟
میدونم قربان. اما نوشاد چی؟
نوشاد چی؟
اون چی؟
ما باید کمکش کنیم قربان.
به نظر شما،
دکتر بابا یا نوشاد…
کدوم یک برای هند ارزش بیشتری داشت؟
چون طرز برخورد شما نشون میده فکر میکنید اونها برابر بودن.
چون شما بار گناه هر دو رو روی دوشتون دارید.
اونها دارن یه رآکتور هستهای میخرن!
باید پیش بریم.
نوشاد از دست رفت.
باید باهاش کنار بیای.
نایک.
فیض قریشی.
اینایا.
سید میرزا.
توحید شاه.
گلفام حسن.
دیگه چه کسی برات کار میکنه؟
حرف بزن.
آب.
مرتضی، میلیاردها دلار قبلاً خرج شده.
من دیگه نمیتونم صبر کنم.
قربان، میفهمم.
اما…
این یک قلمرو ناشناخته برای همه ماست.
به همین دلیل ما یک برنامه جدید آماده کردیم.
برنامهای که پاکستان نیاز داره اعتبارش رو بهبود ببخشه
در بازار بینالمللی.
و ما در حال انجامش هستیم.
و باور کنید قربان، از امروز،
تمام شرکتهای بزرگ و کوچک اسلحه فروشی در فرانسه
مشتاق همکاری با ما هستن.
چون میدونن حسابهامون پر از پوله.
و خیالتون راحت باشه، هیچ کس نمیتونه ما رو ردیابی کنه.
راجع به نوشاد شنیدم.
یک جاسوس انقدر به ما نزدیک، درست زیر گوشمون نشسته بود.
لطفاً دستور رو بدید.
با نوشاد باید چیکار کنیم؟
انجام این کارها رو به شما میسپارم.
فقط برنامه هستهای پاکستان رو به هر وسیلهای که لازم باشه، ایمن کنید.
قربان.
مازی، میدونم…
هیچ وقت من رو نمیبخشی.
اما رفیق من، فقط یک بار،
بهم فرصت بده توضیح بدم.
توضیح بدم؟
چرا سعی نمیکنی برای پدرم توضیح بدی؟
مطمئناً میدونستی
که اون تو رو بیشتر از من پسر خودش میدونست.
میدونی
چی به من گفت موقع جنگ در سال ۱۹۶۵،
قبل از اینکه بره تا از مرز در برابر هند دفاع کنه؟
گفت: «مازی، پسرم.»
«تو اصلاً به خونوادهات اهمیت نمیدی.»
«تو میتونی یک سازمان رو اداره کنی،»
ولی نه خانوادهات.
پس نوشاد رو همیشه کنار خودت نگه دار.
اون قضاوت خوبی داره.
اون هم میتونه از خانوادهاش خوب مراقبت کنه و هم از کشورش.
ولی تو کشورت رو فروختی.
حداقل باید یکم به فکر خانوادهات میبودی.
تبسم، بچهها…
حداقل میتونستی به اونا فکر کنی!
ماضی، من مقصرتم رفیق.
خانوادهی منو قاطی این کار نکن.
اونا کاری نکردن، مرد. هیچی نمیدونن.
من… من…
من دلایل خودم رو داشتم، ماضی.
"دلایل"؟
چقدر میتونستن بد باشن؟
از بین همهی کشورها، برای هند کار کنی؟ چطور تونستی این کارو بکنی؟
عکسها.
اونا دارن…
اونا عکسهایی دارن.
چه جور عکسهایی؟
از آلتاماش…
با یه پسر دیگه.
آلتاماش و اون…
اون…
ماضی، اگه اون عکسا لو میرفت،
معلوم نبود چه بلایی سر آلتاماش میاومد؟
کل زندگیش نابود میشه.
دارم راستشو میگم رفیق.
اونا منو با اون عکسا باجگیری کردن.
مجبور بودم هر کاری اونا میخواستن انجام بدم.
به خدا قسم، رفیق، هر کاری کردم، برای آلتاماش کردم.
حالا، تو فقط دو تا گزینه داری.
گزینهی اول، من دستگیرت میکنم.
اگه این کارو کنم، مردم روت تف میکنن،
و اسمت، موقعیتت،
و جایگاهت
به لجن کشیده میشه.
یا گزینهی دوم…
تو خیلی خوب میدونی…
تو خیلی خوب میدونی، من کدوم راه رو انتخاب میکنم.
مواظب آلتاماش باش، ماضی.
لطفاً مراقب پسرم باش.
لا اله الا الله،
و محمد رسول الله.
آخرین اطلاعات نوشاد کاملاً روشن کرد
که برنامهی هستهای پاکستان خیلی جلوتر از برآوردهای ما بود.
ویکرام؟
ما باید این معامله رو در سطح بینالمللی متوقف میکردیم.
پیروی از رسوم فرانسوی هیچکدوم از ما رو فرانسوی نمیکنه.
خب…
ما فرق داریم.
ولی فعلاً برای یک هدف مشترک متحدیم.
پس همتای من تو پاکستان
بهم در مورد یه نفر به اسم چارلز دو کلود گفته.
و پاکستانیها ظاهراً دارن از اون اسلحه میخرن.
و مطمئناً، قسمت تجاریش تو اروپا در حال انجام شدنه.
اطلاعات من میگه که کشورهای خاورمیانه و آفریقایی
دارن پول زیادی به اونا میدن تا اسلحه بخرن.
حالا، چیزی که من بهش فکر میکنم اینه،
چرا این کشورها دارن این حجم عظیم پول رو بهشون میدن
برای خرید اسلحه؟
وقتی چیزی پیدا کردم بهتون خبر میدم.
تو دنیای جاسوسی،
دشمنِ دشمنت میتونه نزدیکترین متحدت باشه.
دوستی بین "راو" و "موساد" دقیقاً از همین جنس بود.
و ماریا یکی از برجستهترین مامورای موساد بود.
اینکه پاکستان هر نوع فناوری هستهای به دست بیاره
هم برای اسرائیل به همون اندازه خطرناک بود که برای هند.
ماریا میدونست
دیگه مسابقهای علیه زمان نیست.
داری چیکار میکنی؟
اونجا چیکار میکنی؟
حالا وقتش بود یا هیچوقت.
ممنونم، عزیزم.
از طریق ماریا، ما کشف کردیم
که بلال و چارلز دو کلود یه ارتباط مشترک داشتن.
بانک BFCI.
و اون توجه منو جلب کرد.
پس سؤال اصلی اون موقع این بود
چرا پاکستان داشت یه چنین معاملهی تسلیحاتی عظیم رو مخفیانه انجام میداد
با استفاده از این بانک مشکوک؟
فقط دو راه برای پیدا کردن جواب وجود داشت.
دفاتر حسابداری بانک BFCI،
یا خود بلال.
BFCI فقط یه بانک نبود.
در واقع، اون یکی از بزرگترین مراکز پولشویی هم بود.
اگه پول از پاکستان داره منتقل میشه،
پس میتونیم از شعبهی BFCI تو پاکستان درخواست سوابق و جزئیات کنیم.
که بانک عمومون نیست که همینطوری بخوایم و بهمون بدن.
ویشنو، اونا به ما نمیدن،
ولی به کسی میدن که زبونشون رو بلد باشه.
عالیه! و این دو تا کین؟
ما.
و اون چیه؟
کوری؟ برج ایفل.
برج ایفل؟
دیوونه. برج ایفل، مثلاً.
انقدر رؤیای بزرگ نداشته باش.
به جاش به منار پاکستان قانع باش.
بسه دیگه! من حتی حق ندارم رؤیا داشته باشم؟
No comments yet. Be the first to leave one.