De eerste 200 regels.
تقديم به پارسي زبانان سراسر جهان
.:: مدياسيتي ::. دانلود قدیمیترین و جدیدترین فيلم و سريال
« يکشنبههاي سيبل »
!بسّه ديگه، خواهش ميکنم
!نميخوام برم .منو ببر پيش مامان بزرگ .بچه خوبي ميشم
همين الآن بايد بري ساکت باش، ميشه؟
!نميخوام برم
...بيا .بيا ديگه
ببخشيد آقا ميشه منو راهنمايي کنيد؟ .ميخوام برم صومعه سن مارگاريت
...بله مدرسه سن مارگاريت نميدونيد کجاست؟
.نه...اينجا ويل-داوريه
!بله ميدونم .دقيقاً تو ويل-داوريه
.بيا...از يکي ديگه ميپرسيم - .نه...بابا -
نه...بابا .نميخوام برم اون جا
گوش کن. الآن بهت .توضيح دادم. جاي قشنگيه
.دوستاي خوبي پيدا ميکني .اون جا همه باهات مهربونن
يکشنبه ميام ديدنت و ...اگه دختر خوبي باشي
کريسمس...يه کادوي خيلي قشنگ ...بهت ميدم، همون عروسکه
.چرا گريه ميکنه - .چيزي نيست، ميگذره -
.نبايد گريه کنه
ببخشيد آقا خودم .ميدونم چي کار ميکنم
!راه بيفت...بسّه ديگه
.نبايد گريه کنه
!آقا
.يه دونه بردار
.يه دونه بردار
.يه تيکه از ستارهست
.از آسمون افتاده پايين
.نه مرسي
.نميتونم
.شوخي کردم
.آبه
.فقط آب
.ببخشيد آقا. بيا
آه...دختر کوچولوي تازه وارده؟ .خيلي دير آوردينش آقا
...شرمنده خواهر نميتونستم - با بچه نسبتي داريد؟ -
.پدرشم
.بيا دخترم .ميبرمت پيش مادر روحاني
شنيدي؟
.بيا دخترم .خيلي دير شده
برميگردي، نه؟
يکشنبه برميگردي؟
.سعي کن عاقلي باش .ديگه دختر بزرگي شدي
.خداحافظ خواهر
در ورودي رو ببند .خيلي سنگينه
.هِي...آقا
!آقا
.عِه...فکر کردم رفتين
اون مَرده رو ديدي داشت فرار ميکرد؟
...اوني که الآن رفت باروني پوشه؟
خُل ديوونه داشت بليط .ميگرفت که قطار حرکت کرد
بهش ميگم ".وايسا قطار بعدي"
نميشه، نميشه!" هواپيما" .يه ساعت ديگه پرواز ميکنه
اگه بهش نرسم .روزگارم سياهه...سياه
.سکوي دوم
.با عجله بليط رو انداخت
گفتم "اين دفعه اشکالي نداره ".ولي دفعهي بعد نميذارم
گفت: "ایرادی نداره ".براي هميشه ميرم
براي هميشه؟
...راستي اونو ميشناسي؟
...اون رفته .براي هميشه
...خراب کرد...يعني چي يه زندگي رو خراب کرد؟
یه زندگی رو که توش، یه نفر کاری رو که دیگری میخواست نکرد.
...که توش یه نفر بدبخت شد.
.مثل زندگي من
.پيير
چرا اين حرفو ميزني؟
با من خوشبخت نيستي؟
.من هيچي نيستم
.ديگه هيچي نيستم
...آه پيير !حرفت منطقي نيست
...گوش کن
تا همين يه سال پيش حتي تنهايي .نميتونستي بري تو خيابون
هنوز دچار اون سر درهای وحشتناک بودی.
...ولي حالا .دوباره مثل يه مرد شدي
!مرد من - حالا ديگه خودم ميرم - .منتظر ميشم
خودم ميرم .منتظر ميشم
.ولي حافظهم برنميگرده
.خوشبختانه، درختها هستن
...شبها...ميرم ايستگاه و
.منتظر ميشم...
.من بدبختم مادلين
...هنوز .نميدونم کي هستم
...و تو
.شايد بدوني...
.ولي نميخواي به من بگي - .آه پيير عزيزم، نامهربون نباش -
خودت خوب ميدوني که .نبايد به گذشته فکر کني
.دکتر هم همينو بهت گفت - .دکتر -
.دکتر که تو سر من نيست - .پيير -
امروز خبري شده؟
.هيچي، هيچي ...تو ايستگاه بودم که
.همين
مطمئني؟
.از نگهبان بپرس .راستشو بهت ميگه
...نه .باور میکنم
بهتره لباساتو .دربياري عزيزم
هنوزم دوستم داري؟
.آره
ميري پيش کارلوس؟
...آره داريم براي پرندهها .قفس ميسازيم
يه يکشنبه ديگه رو .بدون تو ميگذرونم
...فکرشو بکن .شيش هفته شده
يادت مياد با هم قدم ميزديم؟
ولي بعد از کريسمس .يکشنبهها آزادم
به نظرت عالي نيست؟
يه خُرده ديگه ميخواي؟ .آخه يه مقدار مونده
.نه...مرسي کارملا
مادلين...نيومد؟
بهش بگو داره .کاملاً غريبه ميشه
...بيا پيير
ببين براي لونهی پرندهها... .چي پيدا کردم
!نکن کارملا بذار گوش بديم، باشه؟
!بايد با دل گوش بدي - !تو اصلاً گوش نميدادي -
!داشتيم گوش ميداديم .گوش ميداديم ولي نشون نميدادیم
داشتيم گوش ميداديم .ولي تو هيچوقت درک نميکني
.به هرحال مهم نيست .با قلبم درکش ميکنم
!نه، ساکت باش
.حالا ديگه آخر جشنه
.کائنات رو احاطه کردن
.توي تبّته
هِي؟ نيروها" رو حس ميکني؟"
فکر ميکني شب گوش کرده باشي؟
فکر کن...يه همچين چيزايي رو .قبلاً بايد شنيده باشي
تو رو ياد چيزي نميندازه؟
.نه...هيچي
.ولي خوشم مياد
.کمک کن
خب، ببين، يه سيم .ميذاري اينجا...ميکشي
و همينطور از راست .به سمت بالا
خوشم مياد .کاملاً ثابته
...هِي .انبردست رو بده
.آره باحاله
...هِي پيير .برو يه قدمي بزن
.فردا بيا ادامه بديم
ولي ديگه نرو ايستگاه، هان؟
چون که گذشتهت .با قطار برنميگرده
.نه .به درختها نگاه کن
آدماخودشونو پشت چهرهشون .قايم ميکنن. ماسک ميزنن
.و تو باورشون ميکني
...بعدشم .ديگه نميدوني کجايي
.خداحافظ پيير
.به مادلين سلام برسون .بگو بيشتر به ما سر بزنه
.خداحافظ
...درخت فرق داره. اگه وقت بذاري .ميتوني همه چيز رو بفهمي
...درختها .آره. کمک ميکنن
ولي اگه زياد...بهشون .نگاه کنم حالم...بد ميشه
...دچار - .سرگيجه ميشي -
يه چيزي بهت ميگم. روزي که سرگيجهت .قطع بشه اونوقت شفا پيدا ميکني
بايد يواش يواش .بهش عادت کني
.مثل آب ميمونه
...زياد که خيره بشم...
حس ميکنم از يه جايي... .افتادهم و...حس ميکنم مريضم
نترس...برو جلو .خودتو وادار کن ببيني
خُب...منتظر چي هستي؟ .برو تو
الآن موقع بار آوردنه!!؟ - !من هر وقت بتونم ميارم خواهر -
رانندهم مريضه تو سنّ من ...و با اين قلب ضعيف
!از زماني که از وِردن اومدم... .مجبورم کار اونم بکنم
شما چي کار دارين؟ - .اومدم اون دختر کوچولو رو ببرم -
بله؟
.اومدم اون بچه رو ببرم
چه گناهی کردهم که اين روز و حالمه؟ - .برو تو کابين اعتراف خودت ميفهمي -
پس شما پدر اون دختر کوچولوي تازه وارد هستيد؟ .فکرشم نميکردم
!دفعه بعد بايد زودتر بياييد
!فرانسواز...بيا اينجا کوچولو .يه نفر اومده دنبالت
شما اومدين دنبالم؟
منو ميشناسي؟
پس پدرم کجاست؟
داريم ميريم پيشش؟
.آره، اون منو فرستاده
.فقط تا ساعت 7:00 شب .وگرنه اجازه نميديم
.جزء مقرّراته
اين که پدرم شما رو فرستاده .دنبال من...غيرمنتظره نبود
...خونهي مامان بزرگ ...وقتي ميخواست بياد دنبالم
.همهش امروز-فردا ميکرد...
مامان بزرگم ميخواست .منو از سر خودش وا کنه
وقتي فکرشو ميکنم ميبينم .من هيچ شانسي نداشتم
...مادرم... ما رو گذاشت و .با يه رَمّال فرار کرد
...شايد به اين خاطر بود که پدرم .هيچوقت نخواست باهاش ازدواج کنه
...با اين حال .من 3 بار پدرمو ديدم
...اينايي که گفتم خندهدار نبود، درسته؟
غافلگير نشدي وقتي خواهر روحاني به من گفت فرانسواز؟
نه...چطور مگه؟
خودت خوب ميدوني که .اسم واقعي من فرانسواز نيست
پدرم اسم واقعي منو به شما گفته؟
.نه
راهبهها به خاطر اسم کوچيکم .خيلي شلوغش کردن
.آخه يه اسم مسيحي نيست
واسه همين تصميم .گرفتن به من بگن فرانسواز
.ولي اصلاً برام مهم نيست
.به من بگو - .حدس بزن -
خيلي قديميه آخه مادربزرگم ...يوناني بود
.از اونجا اومده
خُب...زبونتو موش خورده؟
چي؟ - نميدوني؟ -
.خيلي قشنگه - .بگو ديگه...ميخوام بدونم -
.نه! خيلي راحته !ببين
اگه خروس برج کليسا رو .برام بياري...بهت ميگم
به نظر تو قشنگ نيست؟
اون يکشنبه احساس .ميکردم قبلاً تو رو ديدهم
...فکر ميکنم .شايد بتوني...کمکم کني
No comments yet. Be the first to leave one.