De eerste 200 regels.
بابامو می شناختی، آره؟
خرفت نبود. بیشتر یه آدم زورگو و فعال بود.
بعد شروع کرد حسابی رو مخم راه رفتن.
کلاً رو مخم بود، ولی این یکی دیگه جدید بود.
قبلاً فقط وانمود میکرد
که باهام مشورت میکنه.
میگفت "این کارو بکن" و منم میکردم.
حالا راجع به همه چی ازم مشورت میخواست،
اینکه اگه جاش بودم چی کار میکردم...
حتی اینکه نظرم راجع به خوابیدنش با کارمندای زن چیه!
ازش بدم میاومد. حالمو بهم میزد.
انگار باهام رفیقه بود. دیوونهام میکرد!
اونجا بود که فهمیدم.
این دیگه بابای من نبود.
مثل یه بچه شده بود که مسئولیتش با من بود.
انگار من پدرش بودم، میفهمی؟
میبینی چی میشه؟
یه روز صبح بیدار میشی و میبینی جای همه چی عوض شده.
یه آتیش بده.
بدبختی اینه که هیچ کاری از دستت برنمیاد.
میتونی داد و بیداد کنی و به دیوار لگد بزنی، ولی هیچ کوفتی فایده نداره.
زمان گذشته، بابات پیر شده،
تو هم دیگه جاودانه نیستی.
به خدا اعتقاد داری؟ - نه.
همچین وقتایی باعث میشه شروع کنی به باور کردن.
بالاخره یاد میگیری باهاش کنار بیای.
بعد بابام مریض شد
و من مثل یه بچه ازش پرستاری کردم.
کونش رو تمیز میکردم، بهش غذا میدادم، دهنش رو تمیز میکردم...
بدترین چیز این بود که نمیخواستم تموم بشه.
سال بعد، اولین بچهام به دنیا اومد.
دلیلی نمیبینم. - نمیبینی؟
واقعاً نمیفهمم چرا.
در مورد یه خونه تو خیابون کارل بهت گفتم.
سمت شرق.
تو از سمت غرب چیزی نگفتی.
هر طرف که باشه،
تو میدونستی این منطقه منه!
چرا نه کل منطقه؟
رکبم زدی، قبول کن.
نمیتونی اون صدا رو قطع کنی و سیگارت رو خاموش کنی؟
باشه. - چقدر میخوای؟
نمیدونم.
نمیدونی؟
پنجاه پنجاه؟ - پنجاه پنجاه؟
من معامله رو جور کردم و تو نصفشو مفت میبری؟
باریکلا!
صبر کن! من میتونم تجربه و پول بیارم.
آره جون خودت! باید خیلی وارد باشی که من اینو هضم کنم.
پیشنهادت چیه؟
هیچی. صفر!
تو داری عرق میریزی. من بهت نیاز ندارم.
این یکی دیگه جدیده!
شنیدی سامی؟
به تخمم نیست. کارت رو بکن.
معاملهات رو بکن و این عنبازیا رو تموم کن.
امشب رو مخم هستی.
نشونت میدم "من بهت نیاز ندارم" یعنی چی.
تو شیش ماه گذشته... کی انبارها رو پیدا کرد؟
بدون من،
هنوز داشتی با اون عفریته چونه میزدی.
و زمینهای تنیس...
زمینهای تنیس؟
اون یک جریب زمین کنار اتوبان.
اگه اینم یادت نیست، باید بری دکتر!
خب پیشنهادت چیه؟
بهت گفتم، پنجاه پنجاه.
باشه، به علاوه نصف معامله بلگراند.
گوه نخور! بلگراند چهار برابر ماسیه ارزش داره!
این حرفا رو به من نزن!
اگه ماسیه مفت هم نمیارزه، چرا اینقدر سرش سر و صدا میکنی؟
همینه؟ - سمت چپ.
تمومش کن!
تو از اون طرف برو.
دو طبقه بالا.
نمیبینم!
یه چراغ قوه بده. یکی اضافه داری.
اون بالا چه خبره؟
چه میدونم. یه موشی چیزی گازش گرفته حتماً.
اون کصکش منو ترسوند!
چی شده سامی؟ - اومد بالا پای منو گاز گرفت!
کجا؟ نمیبینم.
همه جامو گاز گرفت لعنتی!
چی میخوای؟ - سیگارامو.
باشه، به تخمم.
کیرم دهنت!
راحتم بذار!
فکرامو کردم. معامله تمومه.
چی حله؟ - همون چیزی که گفتیم.
ماسی و بلگراند، پنجاه پنجاه.
موعدش کیه؟ - بیست و دوم.
چقدر زیر میزی؟
پانصد هزار تا. دویست و پنجاه تا برای هر کدوم. حله؟
یه چیزی رو در مورد بیفی نمیفهمم.
اگه از موش متنفره، چرا میکارتشون؟
چرا یه چیز دیگه نمیکاره؟
چی، مار؟
یا مادرش؟
حالت بهتره؟ - تو چطور؟
گمشو!
کی تموم میشه؟
این قسمتش امشب. بقیش حداقل دو روز دیگه.
پنجشنبه؟ ساعت یازده صبح معامله رو امضا میکنم.
تا هشت نقشه رو به دستم برسون.
نمیتونم. - معلومه که میتونی!
عجله چیه؟ میتونیم مجبورش کنیم کوتاه بیاد.
شصت هزارتا به مارتنز بدهکاره.
به مارتنز میگم طلبشو بگیره.
چرا باید این کارو بکنه؟
میشناسمش. بهم بدهکاره.
اگه بفهمه، مجبور میشیم از خودش بخریم.
پارانوئید نباش. نمیفهمه.
تو مارتنز رو جمع و جور کن، منم وکیل و شهرداری رو ردیف میکنم.
لعنتی! نمیتونی بری تو! داری وارد ملک خصوصی میشی!
نمیتونی بری تو! ورودت غیرمجازه!
ورودت غیرمجازه!
قفل رو شکستن!
چیکار میکنی؟ نمیتونی بری تو.
داری وارد ملک خصوصی میشی!
کجا میری؟ برو بیرون!
داری چیکار میکنی؟
مشکلت چیه؟ - من صاحب اینجا هستم!
جمع کنید برید.
دیوونهای! - نه، من صاحبشم.
ممنوع الورود! - من اینجا زندگی میکنم.
نه! نه، زندگی نمیکنی.
کجا بودی؟
تو ترافیک مونده بودم. زود اومدم...
هیچ وقت نمیتونی به حرفت عمل کنی؟
تو ترافیک گیر کرده بودم!
چرت و پرت نگو! نگهبان میگه حتی یه بارم اینجا نیومدی.
حالا ببین!
این باغ وحش رو از اینجا ببرید بیرون!
شما کی هستید؟ - بذاریدشون به حال خودشون.
شما کی هستید؟ - گروه حقوق مسکن.
شمایید صاحباشون؟
حدس بزن!
این غیرقانونیه.
قانون طرف ماست.
۴۸ ساعته که اینجا هستن.
آب و برق هست. الان اینجا خونهشونه.
اگه ساختمونتو میخوای پس بگیری،
یه جا واسه جابجاییشون پیدا کن.
میتونیم پلیس خبر کنیم.
پلیس همینجاست. برو بیارشون!
اونا متصرف نیستن، خانوادهان. حرف اصلی همینه.
اونا فقط سمت خیابون رو اشغال کردن،
هنوز نه پشت ساختمون رو.
لسرک و آدمهاشو زود بیار اینجا
وگرنه تا شیش ماه گیر میافتیم.
چند تا آپارتمان هست؟
دیگه به این آسونیا نخواهد بود!
برو.
وایسا! کافیه!
سلام.
سفارش دادی؟
منتظر تو بودم.
اوه، این چه شکلیه... چیه؟
الکترو.
امتحان میکنی؟
تو واقعاً از این خوشت میاد؟ - آره.
جدی میگی؟
گوشش میدم!
اسم این کوفت چی بود باز؟
الکترو.
چرا انقدر بیقراری؟ کجات میخاره؟
تو میخواستی حرف بزنی.
آره.
اگه دوباره ازدواج کنم چی؟
میشناسمش؟
هنوز نه. ازش خواستم بیاد تو رو ببینه.
وایسا تا ببینیش. یه زیبای تمام عیاره!
سینههایی داره...
پاهاش تا چونهشه... و یه باسن!
کافیه دیگه.
معذب شدی؟
نه.
مجبوری باهاش ازدواج کنی؟
مجبورم؟ نه، چرا؟
حامله نیست.
منظورم این نبود.
رک و پوست کنده بهم بگو. اگه بگی نه، انجامش نمیدم.
انجامش بده بابا. اگه اینو میخوای.
اگه خوشحالت میکنه، انجامش بده.
مطمئنی؟ - مطمئنم! انجامش بده.
یه چیز دیگه.
یه رستوران کوسکوس فروشی شیش ماهه اجارهشو بهم نداده.
هر دفعه ازش میپرسم، ناله میکنه که،
"زنم حاملهست، دخترم داره ازدواج میکنه" و غیره.
حدس بزن چی؟ اون موش کثیف داره ملک با معافیت مالیاتی میخره!
داره تیغم میزنه و باهاش واسه خودش زندگی میسازه!
میتونی حالشو بگیری؟ - آره.
یه دقیقه بیشتر وقتتو نمیگیره. - گفتم باشه.
همه رو اینجا نوشتم.
خوشگله اومد!
حالت چطوره؟ - خوبم.
پسرم توماس،
کریس. - سلام.
باید یه تماس بگیرم. اونجا بشین.
دیر نمیکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.